حدیث شهدا: حضرت علی علیه السلام فرمود : در روز بدر، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نسبت به کسانی که از مسلمانان بهشهادت رسیده بودند، دستور داد که آنها را با لباسهایشان دفن کنند، و تنها لباسهای چرمین را از تنشان بیرون آوردند، و سپس بر آنها نماز خواند. بحار الانوار، ج۸۲، ص۶، حدیث ۵
کنگره ملی سه هزار شهید استان قزوین

شهید محمود محمدقاسمی

نام پدر: حسن
نام مادر:
محل شهادت: فاو
تاریخ تولد: 1341/06/02
محل تولد: قزوین
تاریخ شهادت: 1365/02/20
استان محل شهادت: جاویدالاثر
شهر محل شهادت: جاویدالاثر
وضعیت تاهل: متاهل
تحصیلات: راهنمایی
شغل: جهاد سازندگی
مزار شهید: جاویدالاثر
وصایا

شهید، محمود مُحمّدقاسمى: سلام خدمت خانواده محترم و بزرگوارم، پدر عزیز و مادر مهربان و برادر ارجمند و خواهران با ایمانم، مخصوصاً همسر مهربان و فرزند دلاورم؛ به تمامى دوستان و آشنایان و همسایه ها عرض ادب و سلام دارم و سلامتى همگان را از درگاه ایزد منان خواستارم و از همگى عاجزانه حلالیت مى طلبم. مادر عزیز! شیرى را که به من دادى، حلالم کن و همچنین شما پدر بزرگوار که چه شبها و روزها برایم زحمت کشیدى؛ بدان که هیچ وقت فراموشت نمى کنم و مى دانم این بنده ی گناهکار همیشه باعث زحمت شما بود؛ مرا حلال کن. هدفم از رفتن به جبهه، یارى رساندن به حسین زمان بود و چنانچه لیاقت پیدا کردم و سعادتِ شهادتْ نصیبم شد، حتماً به آرزویم رسیدم. ما هم باید همانند سردار رشید اسلام، حسین(ع) در مقابل ظالمان و زورگویان ایستادگى کنیم. حسین(ع) با صدام زمانش سازش نکرد، ما هم نباید تن به سازش دهیم. حسین(ع) از خون خود و جوانانش گذشت، ما هم باید از آن رادمرد جهان اسلام الهام بگیریم. مرگ، حق است و براى همه؛ از پیامبران خدا گرفته تا امامان و روحانیت و دیگر این که در قرآن کریم آمده است: «انا لله و انا الیه راجعون»؛ بازگشت همه به سوى اوست. ما در این دنیا میهمان و مسافرى بیش نیستیم؛ لذا کسى که مى خواهد به مسافرت برود، باید حتماً توشه ی راه فراهم کند و توشه ی ما هم در آن دنیا، اَعْمال ماست. ما در آخرت به این توشه نیاز داریم؛ پس -تا دیر نشده است- باید دست به کار شویم و براى سفر آخرت خود توشه فراهم کنیم. توشه ی آخرت، کار نیک به بندگان خداوند و کمک به اسلام و قرآن است که اکنون اسلام در خطر است و آن خطر را ابرقدرت ها فراهم کردند. ما باید از امام حسین(ع) بیاموزیم تا لااقل در دنیاى واقعى -که آخرت است- پیش خدا روسیاه نباشیم. برادران و خواهران گرامى! اگر ما خود را مسلمان مى خوانیم، اکنون اسلام در خطر است و همه ی ما مسلمانان، در غیبت امام معصوم، نایب او یعنى ولایت فقیه و ولایت امام بزرگوارمان را قبول داریم که ایشان احساس خطر کردند و فرمودند: «کسانى که قدرت حمل سلاح دارند، واجب است به جبهه هاى حق علیه باطل بروند.» اینجانب -که خود را مسلمان مى دانم- بر خود وظیفه دانستم تا به نداى حسین زمان، اسلام و قرآن و به خاطر خداوند لبیک گویم و راهى جبهه شوم. چقدر خوب است آدمى -در راه حق و حقیقت- با مرگ سرخ، یعنى جنگ با دشمنان خدا، جان به او بسپارد و در بستر رختخواب نمیرد. چقدر حدیث داریم که از مقام شهید تعریف کرده است. من که لیاقت شهادت ندارم؛ ولى اگر ایزد منان لطف فرمود و شهید شدم، بدانید به آرزویم رسیدم. به همه ی عزیزان یک توصیه دارم و آن این که: همیشه وحدت کلمه را سرلوحه ی کارهای خود قرار دهید؛ وگرنه شکست مى خورید که در قرآن آمده است: «به ریسمان خداوند چنگ زنید و متفرق نشوید.» -خداى ناکرده- متفرق نشویم که شیعه چه و سنى چه مى گوید. همه مسلمان هستیم و همه باید با دشمنان قرآن و دین بجنگیم تا آنان نتوانند با تفرقه انداختن، ضربه ی خود را بزنند. اى همسر، مادر و خواهر عزیزم! حجاب اسلامى داشته باشید. شما باید مانند فاطمه و زینب(س) باشید و در رعایت حجاب اسلامى بسیار دقت کنید؛ زیرا حجاب شما از خون من -براى دشمنان- کوبنده تر است. اى خانواده ی معظم شهدا! امام را تنها نگذارید و تا مى توانید در نماز جمعه و جماعات -که میعادگاه عاشقان الله است- شرکت کنید. صفوف مساجد و راهپیمایى ها را فشرده سازید؛ صداها را بلند و مشت ها را گره کنید و فریاد «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر شوروى»، «مرگ بر اسراییل» و «مرگ بر صدام» و «درود بر خمینى» سر دهید. اى همسر عزیزم! امیدوارم فرزندمان را طورى تربیت کنی که قَدمَش، نَفَسَش و حتی راه رفتنش اسلامى باشد. او را یک مرد جنگجو، دلیر و با خدا بار بیاور که سلاح افتاده بر زمین مرا بردارد و راهم را ادامه دهد. اى دوستان و رفقا! راه شهیدان را ادامه دهید که راهى بسیار نیکوست. باز هم از همه ی شما عاجزانه، طلب بخشش دارم؛ حلالم کنید.۱ (۱۶۷۱۸۹۳) محمود مُحمّدقاسمى ۲/۱/۶۵


خاطرات

کبری آقاعلی، همسر شهید: بهار بود و هوا بارانی، ساعت ۸ صبح بود که قرار شد به جبهه اعزام شود، خوشحال بودم که می خواست به جبهه برود ولی خیلی نگران بودم که برایش اتفاقی بیفتد، چرا که پسر دایی ام تازه شهید شده بود و من خیلی نگران بودم، انگار میدانستم که این آخرین دیدار است. او پسرمان را بغل کرد و به صورتش نگاه کرد و گفت: این امانت را به دست تو می سپارم، خیلی مواظبش باش. این را که گفت، دیگر مطمئن شدم که هیچ گاه او بر نخواهد گشت، و من هم به خاطر امانتی که او به من سپرده بود، هیچگاه ازدواج نکرده و با تمام مشکلات، پسرم را بزرگ کردم.


رقیه محمد قاسمی، خواهر شهید: برادرم تازه ازدواج کرده بود و در جهاد سازندگی کار می کرد، یکی از آشنایان مریض شده بود و در تهران بستری بود و پسرش هم در حال ساختن خانه بود، آنها کسی را نداشتند که کمکشان کند، اما هروقت که محمود از سرکارش بر می گشت، به کمک آنها می رفت و بعضی روزها را هم مرخصی می گرفت و برای عیادت مریضشان به تهران می رفت. ما به او می گفتیم تو کارمند دولت هستی، نکند که اخراج شوی؟ ولی او می گفت: آنها کسی را ندارند و کمک به آنها از همه چیز واجب تر است، حتی اگر مرا اخراج کنند.


کبری آقاعلی، همسر شهید: ماه رمضان بود که خبر شهادت همسرم را به پدر و مادرش داده بودند ولی گفته بودند که پسر شما مفقود شده است، انها این خبر را از من پنهان می کردند و هر وقت که من به منزل انها که در طبقه بالای منزل مان بود می رفتم، می دیدم که انها گریه می کنند. یا بار که دیگر صبرم تمام شده بود پرسیدم: مگرچه شده که همه ی شما گریه می کنید؟ و آن ها هم پس از اندکی گفتند که همسرم شهید شده است. این خبر را که شنیدم، حالت سرگیجه پیدا کرده و به دیوار چسبیدم و از حال رفتم، بعد از نیم ساعت تازه متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده است. ولی هنوز هم انتظار تمام نشده است و در ثانیه ثانیه های زمان منتظرش هستم. آن روزها گذشت و ۱۰سال بعد از شهادتش خبر آوردند که او شهید شده است و آلبوم هایی را در اختیار ما قرار دادند و گفتند که این عکس جنازه های شهداست. آلبوم اول را که دیدم عکس همسرم در آن نبود وقتی در حال دیدن آلبوم دوم بودم عکس شهیدی را دیدم که بادگیر سورمه ای تنش بود و از پایین تنه زخمی شده بود. قیافه اش را شناحتم، همسرم بود. وقتی که عکس را به پدر همسرم نشان دادم قبول نکرد که عکس فرزندش است و گفت پسر من زنده است و حتی راضی نشد پیکرش را ببیند و من هم فقط با عکسش وداع کردم و به ناچار پیکرش را به تهران منتقل کرده و در بهشت زهرا به خاک سپردند تا امروز هم سر مزارش نرفته ام و پسرم هم از ترس اینکه مبادا من بروم آنجا و گریه و بی تابی کنم، هیچگاه اجازه رفتن به من نمی دهد، ضمن اینکه هنوز هم منتظرش هستم.


کبری آقاعلی، همسر شهید: ما در روستا زندگی می کردیم۱۷ ساله بودم، که خواستگارهای مختلفی برایم می آمدند و من همیشه در تصوراتم فکر می کردم که با یک رزمنده ای ازدواج می کنم که بعدها شهید می شود. یکی از روزها خانواده دوست برادرم به خواستگاری ام آمدند، اتفاقاً او رزمنده بود و ما نامزد شدیم، ۴۰روز نامزدی ما طول کشید و من هیچ گاه او را در این مدت ندیده بودم، روز ازدواجمان اولین باری که قرار بود او را ببینم خیلی استرس داشتم و دوست داشتم بدانم که قیافه اش چه شکلی است؟ و آن روز همین که او را دیدم خوشحال شدم، چرا که خیلی قیافه دوست داشتنی و مهربانی داشت. البته اگر چه زندگی مشترک ما دو سال هم طول نکشید، ولی من هنوز نتوانسته ام او را فراموش کنم و با خاطراتش زندگی می کنم و بعد از او هم هیچ گاه تصمیم نگرفتم که ازدواج کنم.


ارسال محتوا درباره شهید
ارسال دلنوشته