حدیث شهدا: پیامبر گرامی خدا صلی الله علیه و آله فرمود : هر کس برای دفاع از جان و مال اهل و عیال خود پیکار کند و کشته شود شهید است وکسی که در راه قُرب به خدا کشته شود شهید است. کنز المعال، ج۴، ص۴۲۰، حدیث۱۱۲۳۶
کنگره ملی سه هزار شهید استان قزوین

شهید اکبر اذربایجانی

نام پدر: عرب علی
نام مادر:
محل شهادت: شلمچه
تاریخ تولد: 1342/06/10
محل تولد: قزوین
تاریخ شهادت: 1365/12/11
استان محل شهادت: قزوین
شهر محل شهادت: قزوین
وضعیت تاهل: مجرد
تحصیلات: لیسانس
شغل: دانشجو
مزار شهید: قزوین
وصایا

شهید، اکبر آذربایجانی: از مال دنیا، فکر نمی کنم چیزی واقعاً متعلق به من باشد و اگر چیزی در خانه به عنوان من وجود دارد (کتاب و نوار و لباس و غیره) حساب کرده، خمس آن را بپردازید. مبلغ دو هزار تومان به بسیج بپردازید؛ امکان دارد از وقتی که در آنجا مشغول خدمت بودم، از وسایل آنجا استفاده شخصی کرده باشم. صبر خود را با پشتیبانی هر چه بیشتر از امام امت و رزمندگان اسلام و با شرکت در محافل و مجامع و مجالس اسلامی (دعا، تظاهرات، تشییع شهدا، خصوصاً نماز جمعه و...) و با ایستادن در مقابل دشمنان داخلی و خارجی و کسانیکه دایم نق می زنند، به دیگران نشان دهید. خواهران و برادرانم! قرآن بیاموزید. احکام دین را فرا گیرید. نمازتان را اول وقت بجا آورید و کارهایتان را به خاطر خدا و برای او انجام دهید. برادرانم! خوب و جدی درس بخوانید و کوشا باشید که آینده این انقلاب، به دست شماست. خواهرانم! حجاب را رعایت کنید. عفت نفس داشته باشید و تقوی را پیشه کنید. فرزندانتان را خوب تربیت کنید و از کودکی، آنها را با اسلام آشنا کرده، پرورش دهید.۱ (۱۰۰۱۳۴۳) العبد العاصی؛ اکبر آذربایجانی التماس دعا ۱۵/۱۲/۱۳۶۳


شهید، اکبر آذربایجانی: سخن، بسیار است اما به زبان آوردن و نگاشتن آن بسیار مشکل؛ زیرا حرف از حماسه است، حماسه ای که تاریخ، بعد از کربلا نظیری به خود ندیده است. حماسه ای که از کودک شش ماهه تا پیرمرد ۹۰ ساله، حماسه آفرینان آن هستند که مفسران، مورخان، تحلیلگران و نویسندگان متبحر، کارآمد و کارکشته از درکش عاجز و ناتوانند، چه رسد به این قلم لرزان! حماسه ای که رهبری چون حسین(ع)و ادامه دهنده ای چون خمینی و پیروی چون شما را دارد که همه چیزتان را در راه این حماسه قربانی می کنید.... - مبلغ ۲۰۰۰ تومان به پرسنلی بسیج، به خاطر این که احتمال دارد از وسایل آنجا به طور شخصی استفاده کرده باشم، بپردازید. - به برادران و خواهرانم بگویید که با هم مهربان باشند و احترام پدر ومادر را داشته، گوش به حرف آنها باشند تا شاید، خدا از آنها راضی شود. - به بچه های خانه می گویم: درس بخوانید؛ درس بخوانید؛ درس بخوانید! - و به دوستانم بگویید که قدر خودشان را بدانند و عمرشان را همچون من به پوچی و فکرهای کودکانه هدر ندهند و به فکر آینده و دنیا و آخرت خود باشند؛ زندگی را جدی بگیرید! - و باز سفارش می کنم به نماز، نماز، نماز! نماز را بپا دارید و کاهلی نکنید و بی اهمیتش مپندارید. هر چند که من عکس این حرفها عمل کردم و دیر هم به اشتباه خود پی بردم؛ پس شما به اشتباه من دچار نشوید. - از پدر و مادرم می خواهم که مرا حلال کنند؛ از پدرم به خاطر این که پسر خوبی برایش نبودم و از او دستگیری نکردم و از مادر که نتوانستم زحمات فراوان و شاق او را جوابگو و جبران کننده باشم. - مادرم! هر وقت خواستی گریه کنی و هر وقت بسیار ناراحت شدی، به یاد بیاور، مادران چهار شهید را، به یاد بیاور مادر شهید بی سر را، به یاد بیاور مادر شهید بی جسد را، به یاد بیاور مادری را که نمیداند، فرزندش شهید، مجروح و یا اسیر شده است. - دعا را فراموش نکنید و مرا هم محروم نسازید. اکبر آذربایجانی ۱/۱/۶۲


شهید، اکبر آذربایجانی: مرگ، حق است و یکی از نعمات بسیار بزرگ الهی است و خدا برای بخشیدن و انعام کردن این نعمت، فرشته ای مأمور نموده است و این فرشته بر همه کس و در هر وضعیتی، وارد می شود؛ پس چه نیکو که این فرشته در میدان نبرد بر انسان وارد شود و علاوه بر نعمت مرگ، نعمت و شربت شهادت را بر لایقانش انعام کند -از طرف خداوند- و چه نیکوست که در آن هنگام، انسان آسوده و بی دغدغه ی خاطر از این دنیا و زندگانیش، کلمات مطهر (پاک کننده) شهادتین را بر زبان براند و واقعاً چه نیکو است و زهی سعادت شهیدان واقعی را! آری! روی سخنم با شماست؛ با شمایی که چشمان اشک آلودتان نه اشک در ماتم من، بلکه اشک آرزوست، آرزویی که شاید -ان شاء الله- به آن برسید و آن، شهادت است. با شمایم! با شمایی که در آتش عشق الله و لقایش، چون شمع می سوزید و قطره قطره از وجودتان کاسته می شود. با شمایی که جز الله معبودی و جز لا اله الا الله ذکری و جز رسول الله (ص) رسولی و جز ولی الله(ع) امامی و جز کلام الله، کلامی و جز حزب الله، حزبی و جز جندالله، سپاهی و جز روح الله، رهبری ندارید. با شمایی که مشتاقانه و با دلهایی پر از امید، منتظر شنیدن خبر پیروزی رزمندگان اسلام هستید. با شمایی که با ایثارتان باعث دلگرمی و شادی رزمندگان منتظر در سنگر می شوید. این شمایید که باید با توکل بر الله، حافظ جمهوری اسلامی باشید و بدانید که در اساس جمهوری اسلامی، خون هزاران شهید، ریخته شده است که حتی یک قطره آن را با تمامی ثروت های جهان، جبران نتوان کرد و به همین دلیل این چنین خون های بهاداری، احتیاج به پاسداری از جان و دل را دارد که این وظیفه بر دوش شماست. همواره و در همه حال، در خط رهبر باشید و قاطعانه از آن پشتیبانی کنید. به خدا قسم این را باید بدانید که این امام، نعمت بزرگی برای این کشور و ملت است؛ زیرا اگر خداوند متعال این نعمت را به ما ارزانی نمی داشت، معلوم نبود که امروز حال و روز ما چگونه باشد. پس بیایید خدای را به خاطر این نعمت عظمایش، سپاسگزار باشید که سپاس این نعمت، پشتیبان بی دریغ و پیروی تا پای جان و جان دادن در راهش می باشد. بیایید تا در این راه -که همان راه سرور شهیدان و یاور مظلومان و شورنده بر ستمگران و پیشوای هابیلیان است- جان ببازیم تا شاید خدای رحمان و رحیم و کریم گناهانمان را بر ما ببخشاید و این تنها راه پاک شدن و کوتاهترین راه است؛ زیرا اگر بخواهیم با همین بار گناهان در پیشگاه عدلش حاضر شویم، باید روزگار از دست رفته و حسرت زندگی دنیایی خود را بخوریم. با این اوصاف بیایید تا از الآن به فکر آخرتمان باشیم. بنا بر فرموده ی حضرت علی(ع)که می فرماید: برای دنیا چنان باش که زندگیت بسیار طولانی است و برای آخرت چنان باش که انگار لحظه ی مرگت فرا رسیده است؛ «انی لا اری الموت الا السعاده» دیگر این که نماز، نماز، نماز و نباید از این ستون دین -که ما بسیار سَبُکش می شماریم، به قدری سبک که آن را همیشه در آخر برنامه هایمان قرار می دهیم و در بعضی مواقع، بی اهمیت ترین کارهایمان را بر آن مقدم می داریم- غافل باشیم و بدانید، زمانی به این اشتباه بزرگتر از بزرگ پی می بریم که دیگر خیلی دیر شده است و باید خود خدای رحیم بر ما ببخشاید و گرنه خیلی بیچاره ایم. اکبر آذربایجانی ۱۴/۳/۶۳


خاطرات

برادر شهید اکبر آذربایجانی: اکبر برای این که حساب کارهایش دستش باشد، یک دفترچه تهیه کرده بود که در آن گناهانش را ثبت می‌کرد. دفترچه را تاریخ زده بود و تقریباً دو ماه هم از تهیه و نوشتن دفتر گذشته بود. یک روز من و برادرم رفتیم سراغ دفترچه‌اش تا ببینیم چه گناه هایی را ثبت کرده است. دفتر را شروع کردیم به ورق زدن، اما هر چه ورق می زدیم هیچ چیز درونش ندیدیم، فقط در یک تاریخی از دفترچه‌اش نوشته بود: افتادن چشمم به نامحرم، و بقیه دفترچه پاک و سفید بود.


مرتضی افشار: اکبر آذربایجانی آدم عجیبی بود، آلبوم عکس بچه های رزمنده را که می گرفت تماشا کند، عکس هایی را که خوشش می آمد، می گفت: این عکس را بدهید به من و وقتی کسی نمی داد، یواشکی کش می رفت. یک روز که گردان امام رضا (ع) داشت تجهیز می شد که برای عملیات به منطقه برود، اسرار زیادی داشت که وارد گردان بشود، اما فرمانده ی آن قبول نمی کرد. یک روز رفته بودیم حمام، اکبرهم آمده بود، یک شال مشکی به گردنش داشت که با همان آمده بود داخل حمام و داشت خودش را شستشو می داد، رفتم جلو و گفتم: چرا شال را از گردن ات باز نکرده ای؟ گفت: اشکال ندارد، می خواهم همینطور دور گردنم باشد. هر چه به اکبر اسرار کردیم که دلیلش را بگوید، نگفت و ما هم حسابی به او شک کرده بودیم و می خواستیم ته قضییه را در آوریم و بفهمیم که قضیه چیه؟ شال مشکی پایین اش دکمه ای بود و از طریق دکمه آن را محکم بسته بود، کمی با شال ور رفتم که بازش کنم، ولی اصلا اجازه این کار را نداد با ۲، ۳ تا از بچه ها آمدیم به قصد اینکه شال را از گردنش باز کنیم و علت ماجرا را بفهمیم. اکبر که از ماجرا با خبر شد، جلو آمد و خواهش کرد که این کار را نکنیم، گفتم اگر نخواهی شال را باز کنیم باید علت آن را بگویی؟ مرا کشید کناری و گفت: علت اش را فقط برای تو می گویم، به ۲ شرط، اول اینکه موضوع را به کسی نگویی، دوم اینکه وساطت کنی که مرا در گردان بپذیرند. هر ۲ شرط را قبول کردم و گفتم: حالا بگو ماجرا چیست؟ اکبر حالش دگرگون بود، گفت: آخرین بار که به پابوس حضرت رضا(ع) رفتم، این شال را به حرم حضرت متبرک کردم و همانجا از امام رضا خواستم و گفتم: امام رضا(ع) این شال را به اسم تو به گردن می بندم و تحت هیچ شرایطی از گردنم باز نمی کنم، مگر به دست خودت. اکبر این را که گفت اشک ازچشمانش سرازیر شد، من هم یه جورایی منقلب شدم. از حمام که در آمدیم، رفتم نزد فرمانده گردان و از او خواستم تا بدون اینکه دلیل اش را بپرسد، او را در گردان بپذیرد، خوب فرمانده گردان هم چون من معاون او بودم، پذیرفت و اکبر وارد گردان شد. وقتی اکبر موضوع را فهمید از شوق و خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید، همان شب، عملیات بود و اکبر هم رفت تا شال گردنش را خود امام رضا (ع) باز کند.


همرزم شهید: در عملیات کربلای ۵ با شهید آذربایجانی با هم بودیم، ۷، ۸ روز بود که عملیات کرده بودیم. مقر ۱۱ در تصرف عراقی ها بود، تقریبا ۱۰۰ یا ۲۰۰ متر به جلو رفتیم و مقر ۱۱ را تصرف کردیم، جاده ای که گرفتیم، به کانال ماهی متصل می شد، عملیات خیلی شیرینی بود، فرمانده ی گردان ما، اکبر رضایی بود. ما با شهید آذربایجانی فقط ۲ سنگر فاصله داشتیم، تقریبا ۳، ۴ روزی ازعملیات گذشته بود، ساعت ۳ نیمه شب بود، من و آقای حضرتی و آذربایجانی داخل سنگر بودیم که یک خودروی نیروهای عراقی در تاریکی آمد و چسبید به خاکریز ما و شروع به تیراندازی کردند، ما هم یک نارنجک به داخل آن انداختیم و ۲ سرباز بعثی که داخلش بودند، کشته شدند، آنها ظاهرا هنوز نمی دانستند که ما شب قبل مقر ۱۱ از عراقی ها گرفته ایم و خیال می کردند که ما از نیروهای خودشان هستیم. ما آنها را کشتیم و غذای ایشان هم که برای سایر نیروهایشان می بردند نصیب ما شد. بعد از چند روز داخل همان مقر با اکبر رضایی که فرمانده ما بود و شهید آذربایجانی نشسته بودیم که اکبر رضایی یک لیوان آب برداشت و حدود ۲ کیلومتر جلوتر رفت و با همان یک لیوان آب غسل شهادت داد. وقتی برگشت کاملا نوربالا می زد، هر چی به او گفتم امشب را بمان و نرو، گفت: نه، باید بروم و خط را تحویل بدهم. و خلاصه هم با آذربایجانی رفت که فردا صبح با خبر شدیم هر دو به شهادت رسیده اند.


تصاویر
ارسال محتوا درباره شهید
ارسال دلنوشته