حدیث شهدا: امام رضا علیه السلام از پدران خود علیه السلام از قول پیامبر اکرم صلی اللهعلیه و آله نقل کرده که آن حضرت فرمود : برترین اعمال نزد خداوند، ایمانی است که در آن تردیدی نباشد و رزم و پیکاری کهدر آن خیانت در ((غنیمت)) نباشد و حج مقبول . و اولین کسی که وارد بهشت می شود شهیداست. بحار الانوار، ج۶۶، ص۳۹۳، حدیث۷۵
کنگره ملی سه هزار شهید استان قزوین

شهید علی اکبر رفیعی مجد

نام پدر: حسن
نام مادر:
محل شهادت: فاو
تاریخ تولد: 1342/12/01
محل تولد: قزوین
تاریخ شهادت: 1364/12/05
استان محل شهادت: قزوین
شهر محل شهادت: قزوین
وضعیت تاهل: متاهل
تحصیلات: ابتدایی
شغل: تعمیرکارموتورسی
مزار شهید: قزوین
وصایا

شهید، علی اکبر رفیعی مجد: در اول باید بگویم که من به خواست خودم به جبهه آمدم و اگر به خاطر دفاع از اسلام و تابعیت از دستور امام نبود، هیچ کس و هیچ احدی نمی توانست به زور مرا به جبهه بکشاند. من از شما ملت قهرمان ایران و از خانواده خودم می خواهم که دور و اطراف امام را خالی نکنید که اگر این نور تابان نبود ما هنوز هم در جهل و نادانی بسر می بردیم. ملت عزیز و قهرمان ایران! همه می دانید که شهادت یک عبادت خالصانه است و نصیب هر کس نمی شود و من از خدا می خواهم شاید نصیب ما بشود. خداوندا! اگر من کُشته شوم، آیا شهید به حساب خواهم آمد؟ خدایا! من می دانم کُشته شدن من، شهید شدن نیست؛ ولی به درگاه تو آمده ام تا توبه کنم و می دانم که تو توبه پذیر هستی. خدایا! از تو می خواهم به من توفیق عنایت کنی که بتوانم ادامه دهنده راه شهدا باشم. خدایا! از تو می خواهم به من توفیق دهی تا خون خود را در جهت آبیاری درخت پُر شکوه اسلام بر زمین و به پای این درخت بریزم. خدایا! از تو می خواهم به من توفیق عنایت کنی تا شاید بتوانم در سنگر جهاد کُشته شوم و در بستر نمیرم. پدر عزیزم! با تو سخن می گویم. اگر من سعادت شهادت خالصانه را داشته باشم و اگر خداوند لیاقت شهادت را نصیب من کرد، شما هیچ غمگین و ناراحت از خبر شهادت من مَشو. مثل همیشه -که با تقوی و پرهیزگار بودی و هستی- این بار هم در برابر این آزمایش الهی استوار و از این امتحان خدایی خوشحال باش. مادر عزیزم! اگر من لیاقت شهادت خالصانه را داشتم، هیچ ناراحت و افسرده نشو و مثل یک مؤمن واقعی با این آزمایش الهی برخورد کن و -ان شاء الله- که در این امتحان الهی سرافراز و موفق باشی. پدر و مادر عزیزم! مرا ببخشید که به شما اشتباه گفتم برای کارهای فنی به جبهه میروم؛ ولی من از آغاز در کارهای رزمی شرکت کردم! به خاطر این که خود را مسؤول می دیدم و از کاری که از عهده ام بر می آمد و آن را موظف می دانستم، انجامش دادم و باید مرا ببخشید که در طول زندگی ام همیشه مزاحم شما و باعث رنجش شما بودم و مرا باید عفو کنید و ببخشید که در این دنیا نتوانستم برای شما کاری کنم. اما -ان شاء الله- در آن دنیا -طبق روایتی که نقل شده است (شهدا میتوانند چهل نفر را شفاعت کنند)، اولین کسانی را که شفاعت خواهم کرد، شما پدر و مادر عزیزم هستید که شاید توانسته باشم گوشه ای از زحمات شما را -که برایم کشیدید- جبران کنم و ندای مرا به گوش امام برسانید که: اماما! مردم این کشور اهل کوفه نیستند و با خون خود به ندای «هل من ناصرٍ ینصرنی؟» شما پاسخ لبیک «یا خمینی» می دهند. ...و همسرم! باید مرا ببخشی که در اول زندگانی خود این دنیای فانی را وداع گفتم و به دنیای باقی و ابدی رفتم و اگر من سعادت شهادت خالصانه را داشتم، در آن دنیا شفاعت شما را خواهم کرد. مادر جان و پدر جان و خواهرانم و همسرم! در سوگ من عزاداری نکنید و به تمامی دوستان و آشنایان هم این را بگویید که گریه نکنند؛ زیرا شهادت سعادت است و نصیب هر کس نمی شود و بدانید که من به راه خدا، جهاد کردم و راه پیامبران را -که همانا بسوی سعادت و کمال است- طی کردم. ...و مادر! هیچ موقع به یاد من گریه نکن و مثل زینب (س)دل زنده باش. مادر جان! یادتان است آن روز که می خواستم بروم جبهه گفتی برو شیرم را حلالت می کنم؛ پس از شما عاجزانه می خواهم که حرف خودتان را به صحنه آورید و به تمام آشنایان بگویید راه مرا دنبال کنند تا حکومت عدل اسلامی در سراسر گیتی به وجود بیاید، که همانا آن زمان، ظهور حضرت صاحب زمان(عج) است و نمازجمعه و دعای کمیل یادتان نرود و در ضمن به برادر کوچکم -وقتی که بزرگ شد- بگویید اسلحه مرا بر زمین نگذارد.۱ (۱۳۴۸۸۳۹) علی اکبر رفیعی ۲۵/۱۱/۱۳۶۲


خاطرات

خدیجه شیخ سلیمانی، مادر شهید علی اکبر رفیعی مجد: مدتی بود خبری از او نداشتیم، آن موقع کردستان بود، زمانی بود که می گفتند کومله ها جوانهای ما را سر می بریدند، خیلی نگرانش بودم، نه پیغامی می فرستاد، نه نامه ای و نه تلفنی. آن روز دلم مثل سیر و سرکه می جوشید، رادیو را روشن کردم، موج رادیو را جلو و عقب می پیچاندم، نمی دانم کجا را گرفتم که خبرنگار بی بی سی داشت گزارش اسارت تعدادی از رزمندگان ما را از سوی بعثیون عراق می داد. همینطور داشت اسامی رزمندگان ما را می خواند که توسط عراقی ها در کردستان به اسارت در آمده اند، من هم گوش می کردم که یکمرتبه خبرنگار اسم اکبر را خواند، من دیگر هیچ چیز نفهمیدم، گیج بودم و مثل مرغ پرکنده صبر کردم تا پدر اکبر آمد، مجبورش کردم که برویم سراغ اکبر را از سپاه بگیریم، آنها خبری از او نداشتند، چند روزی پیگیر موضوع بودیم که یکی از دوستان اکبر به منزل ما آمد و نامه ای از او داد و گفت: حال او خوب است و تا ۲، ۳ روز دیگر به منزل می آید. ما هم چاره ای نداشتیم الی اینکه خبر را قبول کنیم، چند روزی گذشت، اکبر آمد، خیلی خوشحال شده بودیم، موضوع خبر بی بی سی را پرسیدم، خنده ای کرد و گفت: آن بیچاره حق داشته است که اسم مرا بخواند. و ادامه داد: آن روز ما را محاصره کرده بودند، خیلی ها هم اسیر و شهید شدند، من کارت شناسایی ام را روی زمین انداخته و سینه خیز در یکی از سنگرها خودم را مخفی کردم، دو شبانه روز تمام آنجا بودم تا درگیری و محاصره ی منطقه تمام شد و من از سنگر بیرون آمدم، وضع عجیبی را دیدم، شهدای زیادی به زمین افتاده بودند، در میان آنها یکی از دوستانم را دیدم که به شدت مجروح بود، او را به دوش کشیدم و با خودم آوردم، اما متاسفانه در بین راه شهید شد، او را به زمین گذاشته و خودم را به کردستان رساندم، آنها هم فکر می کردند که من شهید و یا اسیر شده ام، من هم بلافاصله به یکی از دوستانم که عازم قزوین بود، نامه ای دادم که به شما بدهد تا نگران من نباشید. و اما عراقی ها، کارت رزمندگان و مرا در منطقه پیدا کرده و برای اینکه روحیه ی رزمندگان را تضعیف کنند، اسامی ما را به عنوان اسیر اعلام کرده اند.


خدیجه شیخ سلیمانی، مادر شهید علی اکبر رفیعی مجد: پسرم، اکبر، امام را خیلی دوست داشت، عکس بزرگ او را در اتاق نصب کرده بود، من هم هر وقت که دلم برای اکبر تنگ می شد، با عکس امام درد و دل می کردم. یادم هست زمانی که امام به خاطر ناراحتی قلبی در بیمارستان بستری بود، مدت زیادی بود که از اکبر خبری نداشتیم، دلم خیلی بی تابی می کرد، آن روز جلوی عکس امام زانو زدم و در حالیکه اشک می ریختم، امام را چندین بار به جدش قسم دادم و گفتم: آقا تو سید هستی، من چند ماه است که پسرم را ندیده ام و از او خبری ندارم، من پسرم را از تو می خواهم… من همینطور که داشتم با امام درد دل می کردم، صدای زنگ منزلمان را زدند، رفتم جلوی در، پسر همسایه بود، گفت: حاج خانم زود بیا، اکبر پشت خط است، ما آن موقع تلفن نداشتیم، رفتم منزل همسایه و گوشی را برداشتیم، مرتب قربان صدقه ی پسرم می رفتم، از او التماس کردم که حداقل چند روز بیاید مرخصی، اکبر گفت: مادر جان فعلا نمی توانم بیایم، عملیات داشتیم و تازه از خط آمده ام که بروم حمام و سر راه به دلم افتاد که زنگی برای شما بزنم. آن روز گذشت، فردا شب هنگام خوردن شام، دوباره زنگ خانه به صدا در آمد، رفتم و در را باز کردم، با کمال ناباوری دیدم اکبر است، من در میان ذوق و شادی خودم و بقیه ی افراد خانواده گفتم: ای کلک تو که گفتی مرخصی نمی دهند. گفت: بخدا مامان جان، اصلا قرار نبود به کسی مرخصی بدهند، اما نمی دانم چطور شد که همانروز که تلفن را قطع کردم و برگشتم، فرمانده مان مرا صدا کرد و گفت: بیا یک ۲۴ ساعت مرخصی بگیر و برو مادرت را ببین و زود برگرد.


تصاویر
ارسال محتوا درباره شهید
ارسال دلنوشته