حدیث شهدا: از ابو بصیر نقل شده که امام صادق (ع) فرمود: هر که در راه خدا کشته شود خداوند او را از هیچ یک از گناهانش آگاه نمى‏گرداند. الوسائل، ج ۱۱،ص ۹ –الکافی، ج ۵،ص ۵۴
کنگره ملی سه هزار شهید استان قزوین

شهید حجت اله صنعت کاراهنگری فرد

نام پدر: عزت اله
نام مادر:
محل شهادت: شرق دجله
تاریخ تولد: 1339/12/06
محل تولد: قزوین
تاریخ شهادت: 1363/12/24
استان محل شهادت: قزوین
شهر محل شهادت: قزوین
وضعیت تاهل: متاهل
تحصیلات: ابتدایی
شغل: پاسداررسمی
مزار شهید: قزوین
وصایا

شهید، حجت‏الله صنعتکار آهنگری فرد: برادران و خواهران من! بدانید که آگاهانه در این راه قدم نهاده‏ام؛ چرا که خون سرخ شهیدان از هابیل تا حسین(ع) و از حسین(ع) تا شهیدان کربلاى جنوب و غرب ایران، صدایم مى‏زنند که: «تو را چه می شود؟... براى چه نشسته‏اى؟» ما در عصرى زندگى مى‏کنیم که ظلم سراسر جهان را فرا گرفته است؛ ما باید آن قدر خون و کُشته دهیم که اسلام عزیز با ظهور مهدى عزیز(عج) پیروز شود و قسط و عدل الهى در سایه ی توحید برقرار گردد. پدر، مادر، خواهر و برادرم! امیدوارم متوجه این مسأله شده باشید که من این راه را خودم انتخاب کردم و در این باره هیچ ‏کس مسؤول نیست و نخواهد بود. امید است این چند قطره خون ناقابلم درخت اسلام عزیز را آبیارى کند. پیام من به برادران و خواهران عزیز، این است که حامى اسلام و حامى امام و در نهایت حافظ قرآن و دستورات آن باشند و دست از خط و راه امام برندارند و نیز از روحانیت مبارز دست نکشند. پدر، مادر، خواهر و برادرم! تقاضا دارم اصلاً برایم گریه نکنید و خوشحال باشید از این که پسر و برادرى تربیت کردید تا بتواند در راه خدا جهاد کند و از جان و مال خود بگذرد. مى‏دانم که در انتظار آمدن من ثانیه شمارى مى‏کنید؛ ولى باید چه مى‏کردم وقتى خداوند مرا به میهمانى دعوت کرده بود؟... و حال نیز عاشقانه به ملاقات خدا می شتابم. پدر و مادرم! تقاضا دارم اگر جسدم را نیاوردند، بدون هیچ ناراحتى به خدا توکل کنید و از خداوند صبر و استقامت بخواهید و از این که نتوانستم در پیرى عصاى دست شما باشم، مرا ببخشید. مادر عزیزم! از این که چندین بار شما را ناراحت کردم، امیدوارم مرا ببخشى و شیرت را بر من حلال کنى. برادر و خواهرم! امیدوارم شما هم صبر انقلابى خود را حفظ کرده، به پدر و مادر خود دلدارى دهید و سعى کنید فرزندان خود را طورى تربیت کنید که اسلام عزیز مى‏خواهد. گوش به صحبت رهبر عزیز انقلاب بسپارید و امر او را اطاعت کنید. در فراگیرى قرآن و احکام دین کوشا باشید و فرزندى تربیت کنید که ادامه دهنده ی راه انبیا باشد. دامادان گرامى‏ام! از شما مى‏خواهم سعى کنید براى امت اسلام اشخاصى مفید باشید و راه على(ع) را بپیمایید که –ان ‏شاء الله- خداوند یاریتان کند. از طرف من به تمام دوستان بگویید که راه امام و شهیدان را بپیمایند و نگذارند دشمنان قلب امام را برنجانند و همیشه در رسوا کردن منافقان و کافران سعى داشته باشند و بیشتر به تبلیغ اسلام بپردازند. بارخدایا! مرا لیاقتى ده که افتخار شهید شدن و پاسخ دادن به پیام حسین بن على(ع) را داشته باشم. از همه ی شما مى‏خواهم در نمازها و دعاى کمیل و دعاهاى دیگر، امام را دعا کنید و فرج امام زمان(عج) را بیشتر بخواهید و خواهش دیگرم از شما این است که از خداوند بخشنده -پیش از هر چیز- بخواهید که اینجانب را جزو شهداى اسلام قرار دهد و گناهانم را ببخشاید و عبادت هایم را به درگاهش قبول فرماید. دیگر عرضى ندارم؛ به امید پیروزى اسلام در جهان.۱ (۱۴۷۶۲۰۵)


خاطرات

همسر شهید: «قاسم» ـ تنها یادگار آن عزیز سفرکرده ـ تازه چند روزی از به دنیا آمدنش نمی‌گذشت، که آقا «‌حجت» ـ باباش ـ از جبهه آمد. آقا «حجت»، چند روزی بیش‌تر مرخصی نگرفته بود و باید هر چه سریع‌تر به منطقه برمی‌گشت.‌ بچه را که دید، بلندش کرد و روی دست‌هایش گرفت و به سنت نبوی، در گوش‌هایش «اذان» و «اقامه» گفت و بعد نگاهش را به سوی من گرداند و به حالت غیرمنتظره‌ای ـ آن هم با آن لهجه‌ی ناب قزوینی‌اش ـ گفت: «اِسمِشَه مِذارَم قاسم!» علتش را پرسیدم و گفت: «این طوری یاد دایی شهیدِشَم زنده مِشَد!» آخر، پیش از این داداشم ـ «قاسم شکیب‌زاده» ـ هم در عملیات آزادسازی «خرمشهر» روحش به آسمان‌ها پر کشیده بود و از طرفی هم آقا «حجت» به این جور کارها اعتقاد عجیبی داشت! در مدت زمان کوتاهی که به مرخصی آمده بود، هر بار که به «قاسم» نگاه می‌کرد،‌ هیجان‌زده می‌شد و می‌گفت: «بیبین! به من مِخَندَه!!» حال آن که هیچ نوزادی در آن سن و سال نمی‌خندد. این یکی از آن نکات عجیبی بود که رازش تا اَبد برایم نهفته ماند.  نکته‌ی دیگری که برایم بسیار جالب بود این که، برای یک بار هم «قاسم» را ـ به مانند دیگر پدران مشتاق ـ گرم در آغوش نگرفت. تنها یک‌بار، ‌آن هم به خاطر اصرارهای بیش از حد من راضی شد او را در حد این که در دستانش گرفته و بوسه‌ای برگونه‌هایش بزند،‌ بغل بگیرد ـ که به لطف دوربین عکاسی ـ ‌خاطره‌اش برای همیشه جاودانه شد! او نمی‌خواست که حتی مِهر فرزندش، بال‌های عروجش را از او بگیرد و مانع پروازش شود.


مهدی کیامیری: از شب قبل، عملیات «بدر» آغاز شده بود. بچه‌ها واقعاً از جان مایه گذاشته بودند. امروز هم از صبح تا بعدازظهر پاتک دشمن ادامه داشت و شلیک گلوله‌های تانک آن‌ها برای یک لحظه هم قطع نمی‌شد. تعدادی از بچه‌ها شهید و مجروح شده بودند. در فکر درگیری بودم، که دیدم تانک‌های دشمن، یکی پس از دیگری منفجر می‌شوند! با انفجار چندین تانک، بقیه‌ی تانک‌ها مجبور به فرار شدند. از لابه‌لای دود و آتش، به میانه‌ی میدان نگاه کردم. «اکبری رضایی» را دیدم که با قامتی بلند، دلاورانه «آرپی‌جی» را روی دوشش گذاشته و در میان تانک‌های دشمن، به این سو و آن سو می‌دَوَد و از پهلو و از پشت، آن‌ها را شکار می‌کند. بعد از فرار تانک‌ها، به سنگر «اکبری» رفتم. دیدم آرام نشسته است. صورتش را گرد و غبار پوشانده بود. با دیدنم لبخندی زد و با دست اشاره کرد که پهلویش بنشینم. فوراً نشستم. در همین حال، «محسن برکابی» آمد و گفت: «اکبری! مهمات نداریم ... تلفات زیاد است ... «حجت‌» هم سرش قطع شده ... چه کار کنم؟» «اکبری» لبخندی زد و گفت: «امروز «عاشورا»ست … برو که نوبت تو هم می‌رسد!» «محسن» راهی شد؛ بدون این که حرفی برای گفتن داشته باشد. از «اکبری» خداحافظی کردم. بین راه، بسیجی دلاور «صفاری» را دیدم. آن‌قدر گلوله‌ی «آرپی‌جی» زده بود که به سختی صدایم را می‌شنید؛ اما با دیدنم لبخندی زد و گفت: «بیا جلو.» جلو رفتم. دستش را توی جیبش کرد و چند عدد شکلات ـ که از «سوپرمارکت» عراقی‌ها (!) خریده بود ـ به من داد. خداحافظی کردم و به سمت بالا رفتم. همراه «مرتضی» و «سید محسن» مشغول دیده‌بانی آرایش تانک‌های دشمن بودم، که متوجه شدم، صورتم داغ شد. به کنار دستم نگاه کردم. «محسن» را ندیدم. به پشت سر برگشتم. دیدم گلوله‌ی تانک، سر «محسن» را برده و خون گرم اوست که به صورتم پاشیده شده است.


صغری شکیب زاده، همسر شهید: اولین بار بود که با آقا «حجت» به پابوس «امام رضا» (ع) می‌رفتیم. روزهای قشنگی بود. روز اول، که به حرم امام هشتم رفتیم، زیارت سیری کردیم و برگشتیم و رفتیم به صحن «سقاخانه»‌ی آقا و زیر یکی از طاقی‌ها نشستیم، تا وقت اذان بشود و نماز «مغرب» را به جماعت بخوانیم. حرف‌های زیادی با هم زدیم. از روزهایی که گذشته بود و از فرداهایی که پیش رو داشتیم. صحبت‌های‌مان که تمام شد، حجت رو کرد به من و گفت: «من به دلم افتاده و مطمئنم که سال بعد نیستم و تو باید تنها به زیارت آقا «امام رضا» (ع) بیایی!» حرف‌هایش برایم غیرمنتظره بود. ناراحت شدم و گریه‌ام گرفت و نتوانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم. نگاهم را از گنبد طلای آقا گرفتم و به صورتش انداختم و با چشمانی اشک‌آلود، سیر نگاهش کردم و گفتم: «چیه؟ … من را آورده‌ای این جا که این حرف‌ها را تحویلم بدهی؟» او که منتظر بود حرف‌هایم تمام بشود، حرف‌هایش را به شوخی گرفت، تا از دلم در آورد. توی دلم ولوله‌ای به پا شد. ولوله‌ای که حدود دو ماه بیش‌تر طول نکشید، که خبر شهادتش را آوردند و من دُرست یک سال بعد، بدون او و در همان نقطه از صحن «سقاخانه»ی آقا نشستم و تنهای تنها با امام و مراد خودم و او، درد دل کردم.


ارسال محتوا درباره شهید
ارسال دلنوشته