حدیث شهدا: پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله فرمود : شهید در جنگ دریایی مثل شهید در جنگ و جهاد در خشکی اجر دارد و خداوند ملک الموت را برای قبض روح همه افراد مامور ساخته است، مگر شهیدان جنگ دریایی که آنقدر مقام وفضیلت دارند که خداوند، خودش ارواح آنها را قبضه می کند. سنن ابن ماجه، ج۲، ص۹۲۸، حدیث ۲۷۷۸
کنگره ملی سه هزار شهید استان قزوین

شهید علی اصغر جمشیدی

نام پدر: حسین
نام مادر:
محل شهادت: سرپل ذهاب
تاریخ تولد: 1330/02/14
محل تولد: قزوین
تاریخ شهادت: 1359/07/15
استان محل شهادت: قزوین
شهر محل شهادت: قزوین
وضعیت تاهل: متاهل
تحصیلات: لیسانس
شغل: مدیرمدرسه جهادگ
مزار شهید: قزوین
وصایا

شهید، علی اصغر جمشیدی: زندگی انسان هم مثل قناتی است که از جوشیدن قطرات آب از زیر زمین به بالا جویباری تشکیل می شود و از چاهی که می گذرد و آب آن اضافه و اضافه تر می شود و ریزش دیوارهای چاه مانند پیری و فرسودگی شان است و گل و لای آن که از چاه های دیگر سرازیر می شود قسمتی از آن در همان چاه ته نشین می گردد و این ته نشین شدنها مانند زخم ها و تیرگی های زندگی و ناامیدی ها و شکست های زندگی است که بر قلب آدمی می نشیند و آن را از کار وا می دارد. یا همان چاه که با پیر شدن آن از ماسه و لایه های گِل که بر سوراخ های کوچکی که گویی چشم چاه بوده اند، فرو می رود و او را کور می کند و زمان مرگ او فرا می رسد و حتماً مردم هم در مرگ او سیاه پوش نمی شوند. چاه را پُر کرده و در همسایگی او چاهی دیگر می زنند و او را از یاد می برند و هر چند او مرده، ولی چاله ای از آن چاه باقی می ماند و شاید در زمان زندگی چندین درخت و گل هایی که به عروسی می مانده اند، آنها را سیراب کرده و شاید هم انسانهایی را از مرگ نجات داده باشند؛ ولی خود او از یاد رفته است. ...و انسان هم مانند اوست؛ هر چند که گویند اگر انسان عملی خوب داشته باشد، حتی اگر چهره اش از یاد برود؛ ولی اسمش از یاد نمی رود. شما بگویید چند تا از این آدمها یافت می شود؟ مثل انیشتن یا امثال او که نامشان هیچوقت از یاد نمی رود. می دانید چرا؟ چون او چیزی ساخت که در یک لحظه می تواند تمام دنیا را از بین بِبَرد؛ یا مثل آنانی که سلاح های خوفناک می سازند تا با آن برادران خود را به هلاکت برسانند. من می گویم که اختراع انیشتن اشتباه بوده، شاید هم دیگران مقصرند که از آن بد استفاده می کنند. مثلاً سربازی که مادر و پدرش منتظر بازگشت او به خانواده اند در جبهه به او اسلحه داده اند و می گویند بِکُش تا زنده بمانی و به طرف مقابل یا همان دشمن خونینی که نه او را دیده اند و نه او را می شناسند، همین را گوشزد کرده اند: «بِکُش تا زنده بمانی!» شما بگویید ما چرا باید بکشیم تا زنده بمانیم؟ باید زنده بمانیم و بگذاریم زنده بمانند و زندگی کنند و نگذاریم چاه های آب بمیرند تا چاه دیگری حفر کنیم. حتماً می دانید که زندگی مانند آب روانی است که می رود و سر جا نمی ماند. الآن که این چند کلمه را می نویسم کنار حوضی نشسته ام و پاهایم را در آب فرو کرده ام و در کنار این حوض گیاهان رنگارنگ وجود دارد و جیرجیرک ها شروع به خواندن کرده اند و آفتاب هم در حال غروب کردن است و تنها گوشه ای از آفتاب از پشت کوه نمایان است که به این باغ، زیبایی خاصی داده است و مانند عروسی هایی که دیوارها را از لامپ های قرمز چراغانی کرده باشند و صدای جیرجیرک ها هم مثل صدای موسیقی دلنشینی که از عروسی می آید، می ماند و تنها این باغ یک عروس و داماد کم دارد. من هم در آرامش چند کلمه ای می نویسم: بیایید تا آنجا که می توانیم از این زندگی استفاده کنیم و آن را برای استفاده ی دیگران آماده کنیم؛ نمی گویم که انیشتن بشویم و بمب اتم اختراع کنیم.۱ (۱۱۹۴۶۳۲) علی اصغر جمشیدی


خاطرات

مهری گلنار، همسر شهیدعلی اصغر جمشیدی: در جریان انقلاب اسلامی در سال ۵۷، عوامل ساواک که همه جا پراکنده بودند، چندین بار قصد دستگیری او را داشتند و با نامه های تهدید آمیز از سوی سازمان آموزش و پرورش قصد داشتند او را که معلمی دلسوز در نقاط محروم بود، از مبارزه باز دارند، ولی او ضمن حضور در تمامی راهپیمایی ها، همواره به هدایت دانش آموزان می پرداخت و هیچ گاه از کارش احساس خستگی نمی کرد. بعد از پیروزی انقلاب، با اعتقاد بر اینکه


مهری گلنار، همسر شهیدعلی اصغر جمشیدی: آن روزها، سمانه، دخترم کوچک بود، وقتی که همسرم از سر کار به منزل می آمد برای جبران غیبت هایش در منزل، سمانه را به پشت خود سوار کرده و با او اسب بازی می کرد. او سمانه را به پشت خود سوار کرده و دور اتاق راه می رفت و به او می گفت: حالا نوبت توست که اسب شوی و من سوار تو. وقتی دلیل کارش را پرسیدم، گفت: می خواهم به او آموزش دهم که فکر نکند، همیشه باید سواره باشد و دیگران در خدمت او، بلکه زمانی هم باید او در خدمت دیگران قرار گرفته و به مردم خدمت نماید.


علی اکبر، برادر شهید علی اصغر جمشیدی: علی اصغر استعداد و هوش عجیبی در فراگیری درسهایش داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود، وقتی از مدرسه می آمد بدون اینکه استراحت کرده و یا غذا بخورد به درس و مشق هایش می رسید. ایشان یک عمر مفید و پر بار و بدون اتلاف وقت داشت و از وقت ها به نحو احسن استفاده می کرد تا اینکه دیپلم ریاضی گرفت و بلافاصله هم در رشته ریاضی و آمار دانشگاه تهران قبول شد. او با چند تن از دانشجویان قمی در تهران منزلی کرایه کرد و مشغول ادامه تحصیل شد و علی رغم وجود زمینه های فساد و بی بند باری در تهران، با اراده و زمینه ی دینی و مذهبی اش، کمترین تأثیر از محیط نگرفت و بعد از ۴ سال تحصیل به عنوان اولین لیسانس این رشته در قزوین، مدرک خود را دریافت کرد. او در سن ۲۰ سالگی گاهی در نماز، آنقدر به درگاه خداوند متعال گریه و زاری می کرد که مو بر تن من سیخ می شد و با خود می گفتم: خدایا! یک جوان در چنین سن و سال، مگر چه گناهی باید مرتکب شده باشد که این چنین به تضرع بنشیند، نمی دانم، شاید هم دنیا برایش تنگ شده و به دنبال دنیای بزرگتری بود.


حاج آقا مهجور: در سال ۵۸ علی اصغر مسؤولیت جهاد کشاوزی بویین زهرا را بر عهده داشت، مدت کوتاهی بود که به جهاد قزوین منتقل شده بود و از کارشکنی برخی افراد در انجام امور ناراحت به نظر می رسد. یک روز به نزد من آمد و گفت: باید مرا همراه خود به منطقه ببری، من ابتدا مخالفت کردم، چون به وجودش در جهاد بیشتر احتیاج بود، ولی او همواره اصرار می کرد که به جبهه برود. سرانجام هم من با پیشنهاد بعضی از دوستان با اعزام وی به منطقه موافقت کرده و به شوخی به او گفتم: شرط بردن تو به جبهه این است که آنجا برایمان دعای کمیل بخوانی و ایشان هم قبول کرد. صبح روز ۵ شنبه بود که از قزوین به سمت کرمانشاه حرکت کردیم. طی مسیر او مرتب با خواندن دعا و قرآن حال معنوی خاصی به ما داده بود به طوری که همه را شیفته خود ساخته بود. چند بار به او گفتم: بابا حالا یه چیزی گفتیم، کمی هم حرف بزن و از خودت بگو. ولی او در جوابم گفت: اینجا فقط باید به خدا وصل شد. شب جمعه که به منطقه رسیدیم، اولین دعای کمل را توی سنگر خواند در حالی که سر و رویش را با چفیه پوشانیده بود تا کسی متوجه نشود او کیست که دعای کمیل را با شیوایی و سوز و حال خاصی می خواند. او پس از خواندن دعای کمیل تا اذان صبح مشغول راز و نیاز با خداوند و خواندن دعا و نماز شد. صبح روز جمعه نیروها را به خط کرده و تقسیم کار نمودیم. آن هم در شرایطی که عراق به شدت منطقه سرپل ذهاب را زیر آتش گرفته بود. پس از تقسیم رزمندگان، علی اصغر و ۳ نفر دیگر از دوستان را در قسمت تدارکات مشغول کردیم که آنها هم چادر حود را کمی دورتر از چادر بقیه در لا به لای درختها مستقر نموده و همه مشغول کارهای خود شدند. ساعت تقریباً ۴ بعدازظهر بود که یک خمپاره دشمن به وسط چادر تدارکات اصابت کرد، من بلافاصله بیرون پریدم. وقتی گرد و خاک خوابید به محل رفتیم و باکمال تأسف دیدم همه ی بچه های تدارکات پناه گرفته و سالم هستند، به جز علی اصغر که انگار خداوند از بین بقیه او را گلچین کرده بود. علی اصغر را دیدم که به روی زمین و در میان خون و گرد و خاک، غوطه ور است، به سراغش رفتم، ترکش خمپاره به چشم و سر او صابت کرده و به فیض شهادت نایل گردیده بود، در حالیکه از زمان ورود علی اصغر به منطقه تا شهادت او فقط ۴۸ ساعت گذشته بود که او با دستی پر و ما با دستی خالی به شهر برگشتیم. من آن روز پیکر مطهر علی اصغر، که اولین شهید قزوین از منطقه کردستان بود را با ماشین خودم به قزوین آوردم و به عنوان دومین شهید شهرمان مردم او را با شکوه خاصی تشییع و سپس به خاک سپردند.


زهرا خاتمه، همکار علی اصغر جمشیدی: دوازدهم مهرماه سال ۱۳۵۹ به همراه شهید به منطقه غرب اعزام شدیم و درست روزی که به شهادت رسیدند به محل سپاه آمدند و گفتند برای انتقال یکی از اسراء به بیمارستان اسلام آباد غرب نیاز به امدادگر داریم. من قبول کردم که به عنوان امدادگر این وظیفه را انجام دهم و بعدازظهر همان روز به محل خدمتم برگردم. پس از بستری نمودن آن اسیر به سپاه برگشتم و ایشان به آقای خونبانی گفتند بیا حمام برویم و غسل شهادت کنیم. پس از غسل شهادت به همراه ایشان و آقای خونبانی جهت تهیه تدارکات به پشتیبانی رفتیم. در بین راه ایشان دائماً با دوستان شوخی می کردند و حرف از شهادت می زدند و به مزاح می گفتند: ما که سعادت نداریم، ترکش از کنار پایمان می گذرد و به ما نمی خورد. آن روز بالاخره پس تحویل تدارکات به سوی سرپل ذهاب حرکت نمودیم و ایشان جهت تخلیه وسایل به پشتیبانی منطقه رفتند و قرار شد که بعدازظهر نیز مرا به سپاه برگردانند. حدوداً ساعت ۴ بعدازظهر برای برگشتنم سراغ ایشان را گرفتم، گفتن: آقای جمشیدی در باغ است. من ابتدا منظورشان را نفهمیدم. در آن نقطه درمانگاه در محوطه باغی قرار داشت و وقتی کسی شهید می شد، درون محوطه باغ می گذاشتند. به باغ آمدم، هر چه گشتم ایشان را ندیدم، دوباره پرسیدم، اشاره به آن طرف تر نمودند که دیدم پیکر شهیدی بر روی زمین است. جلوتر که رفتم با چهره خونین ایشان روبرو شدم، فکر کردم که زخمی شده اند و هنوز به داخل نبرده اند. با چفیه ای که همراهم بود صورتشان را پاک کردم به طوری که گرمی خون بدن شان را کاملا احساس کردم. مدتی کوتاه از شهادتشان می گذشت، ترکش خمپاره از چشمشان وارد و از پشت سرشان خارج شده بود.


مادر شهیدعلی اصغر جمشیدی: وقتی خبر شهادت علی اصغر را به من دادند، کارم شده بود گریه و زاری، به حدی که یک شب در خواب دیدم که جایی که علی اصغر را دفن کرده اند کاملاً خیس و او در گل و لای غرق شده است. از خواب که برخاستم دوستان و اقوام گفتند: چون تو زیادی گریه و زاری می کنی، جای علی اصغر مناسب نیست و از وضعیت موجود ناراحت می باشد، لذا من هم از آن به بعد گریه نکردم تا پسرم در آرامش کامل باشد.


مهری گلنار، همسر شهیدعلی اصغر جمشیدی: چند روزی بود که جنگ آغاز شده بود، در آن زمان هنوز بسیج تشکیل نشده بود و سپاه هم نو پا بود که او تصمیم گرفت داوطلبانه به همراه گروهی به جبهه برود، روز اعزام به او گفته بودند که شما چون متاهل هستید بهتر است نیایید و او را جا گذاشته و رفته بودند، آن روز وقتی به منزل آمد خیلی ناراحت بود و روی زمین دراز کشید، برایش بالش آوردم که سرش را روی آن بگذارد، گفت: نمی دانی آنجا چه خبر است، مال و اموال و حتی دخترهای جوان را به غارت می برند، حالا ما به این فکر کنیم که بالش زیر سرمان هست یا نه؟ همسرم فردای آن روز به همراه گروه دیگری عازم جبهه شد و ۳ روز بعد از آن به شهادت رسید.


ارسال محتوا درباره شهید
ارسال دلنوشته