حدیث شهدا: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) می فرماید : بالاتر از هر کار خیری، خیر و نیکی دیگری است تا آنکه فردی در راه خدا کشته شود،و بالاتر از کشته شدن در راه خدا خیر و نیکی نیست. وسائل الشیعه، ج۱۱، ص۱۰، حدیث ۲۱
کنگره ملی سه هزار شهید استان قزوین

شهید مهدی شالباف

نام پدر: علی
نام مادر:
محل شهادت:
تاریخ تولد: 1341/11/07
محل تولد: قزوین
تاریخ شهادت: 1362/05/01
استان محل شهادت: قزوین
شهر محل شهادت: قزوین
وضعیت تاهل: مجرد
تحصیلات: متوسطه
شغل: پاسداررسمی
مزار شهید: قزوین
وصایا

سخنى با امت حزب الله دارم: همان‏گونه که تا به حال پا به پاى انقلاب و امام امت، قدم برداشته‏اید، از این به بعد نیز مصمم‏تر و استوارتر در راه خدا و یارى رهبر قدم بردارید و از رهبر بزرگ و شایسته و مبارز واقعى اسلام، حمایت کنید و قدر امام، این اسطوره ی تقوى و الگوى راستین اسلام را بدانید. پاسدار خون پاک شهدا باشید و این مسئولیت بزرگ و سنگین را به دوش بکشید و اجر آن را از خداى متعال بخواهید. عزیزان! مرگ حق است. پس بکوشید بهترین آن را انتخاب کنید تا شاید براى سفر طولانى شما توشه‏اى باشد./ ۱۴۲۰۴۹۶ مهدى شالباف


خاطرات

محمود شالباف: یک روز به اتفاق خانواده و برای تفریح به «شمال» رفته بودیم. در راه برگشت، در جاده بودیم که وقت نماز ظهر شد و صدای اذان هم از رادیوی ماشین شنیده می‌شد. «مهدی»گفت: «ماشین را نگه دارید که من می‌خواهم نماز بخوانم.» گفتیم: «صبر کن برسیم منزل، نماز را آن جا بخوان.» گفت: «شاید به منزل نرسیم!» لذا همان جا از ماشین پیاده شد و نماز ظهرش را اول وقت خواند.


مهدی صباغی: قبل از عملیات «مُحرم» در منطقه‌ی «دشت عباس» بود. خورشید تازه غروب کرده بود و ما آماده‌ی برگزاری نماز مغرب و عشا می‌شدیم. همه به هم تعارف می‌کردند که یک نفر به عنوان امام جماعت جلو بایستد؛ اما هیچ کس زیر بار نمی‌رفت. شهید «شالباف»، بدون اطلاع از موضوع و برای این که نماز اول وقت را از دست ندهد، مشغول خواندن نماز شد. بقیه‌ی فرماندهان هم از فرصت استفاده کرده و پشت سر او قامت بستند. «مهدی» وقتی وارد اولین رکوع شد، تازه متوجه موضوع گردید و با سرعت زیادی صحنه را ترک کرد! بچه‌هایی که پشت سر ایشان به جماعت نماز می‌خواندند، احساس کردند که رکوع خیلی طولانی شد. پس یک به یک سر از رکوع برداشتند و ایستادند. با فاش شدن ماجرا و آگاهی از فرار امام جماعت، بچه‌ها نماز‌های‌شان را به فُرادا خواندند و ...


سردار سرتیپ، مهدی صباغی: از طرف سردار شهید «مهدی زین‌الدین»، فرمانده‌ی «لشکر علی بن ابیطالب» (ع)، به برادر «شالباف» و چند تن دیگر مأموریت داده شد که جهت شناسایی منطقه‌ی عملیاتی و فراهم‌کردن زمینه‌ی عملیات، وارد جزیره‌ی «مجنون» شوند. ایشان هم ـ که اولین رزمنده‌ای بود که وارد جزیره «مجنون» می‌شد ـ تمام امکانات و وضعیت جزیره را بررسی کرده و پس از بازگشت از جزیره به سردار «زین‌الدین»، اطمینان داد که هیچ مشکلی برای انجام عملیات وجود ندارد. شب اولی که وارد جزیره شدیم، خط را شکسته و منطقه را آزاد کردیم. در این عملیات، «مهدی شالباف»، مسؤول قسمت شمالی جزیره بود که برای حفظ جزیره پدافند کرده بود و ما نیز با سردار «حسن‌پور» در جزیره‌ی مجنون بودیم. پس از عملیات، دشمن «پاتک» سنگینی را آغاز کرد؛ به طوری که توانست خط را شکسته و جمعی از رزمندگان را اسیر کند. از طرفی هم تانک‌هایش در حال پیشروی به سمت خطوط «پدافندی» ما بودند. موضوع را با سردار «زین‌الدین» در میان گذاشته و گفتم که همین وضعیت در منطقه‌ی شمالی هم ـ که «مهدی شالباف» در آن منطقه حضور دارد ـ وجود دارد. «زین‌الدین» در پاسخم گفت: «با توجه به این که «مهدی» چند شب است که به خاطر عملیات نخوابیده و از طرفی به لحاظ مجروحیت شدید دستش در عملیات قبلی به زحمت افتاده است، من خجالت می‌کشم که با ایشان تماس بگیرم و بگویم عقب‌نشینی کند؛ تو به او بگو.» من هم بلافاصله با «مهدی» تماس گرفتم و پیغام سردار را به او رساندم و خواستم که با باقی نیروهای به جا مانده‌اش برگردد؛ اما «مهدی»، بلافاصله گفت: «خط، نه مال توست و نه مال «زین‌الدین»!… من هم بخاطر خدا و حفظ انقلاب اسلامی، تا هر کجا که امکانش باشد پیش خواهم رفت!» پشت‌بند این گفت‌و‌گو، «مهدی» رزمنده‌های گُردان خود را در قالب یک گروهان سازماندهی کرد و در مقابل دشمن ایستادگی نمود.  در حال درگیری با دشمن بودیم که با سردار شهید «مهدی زین‌الدین» روبرو شدیم. ایشان وقتی «شالباف» را دید، دستش را جلوی چشم‌هایش گذاشت و گفت: «آقا مهدی! من از روی شما شرمنده‌ام!»


هم‌رزم شهید: پس از انجام عملیات موفقیت‌آمیز در جزیره‌ی «مجنون»، دشمن تمام نیرو و قوای نظامی خود را به کار گرفت تا ما را از جزیره بیرون کند. «مهدی» با وجود این که چندین شبانه‌روز بود که در مقابل پاتک‌های بی‌امان و سنگین دشمن استقامت می‌کرد؛ اما هم‌چنان با یک دست و قبضه‌ی «آرپی‌جی» بر دوش، در مقابل تحرکات آن‌ها ایستادگی نشان می‌داد. فرمانده‌ی «لشکر علی بن ابیطالب» (ع)، برادر شهید «مهدی زین‌الدین»، با «مهدی» تماس گرفت. این دو با یکدیگر شروع به صحبت کردند. من متوجه نشدم که «مهدی زین‌الدین» به «مهدی شالباف» چه ‌گفت؛ اما شنیدم که «شالباف» ‌گفت: «برادر مهدی! مگر ما یک جان بیش‌تر داریم؟ آن هم فدای «حسین» (ع)…» این آخرین کلامی بود که از زبان «مهدی شالباف» و قبل از شهادتش شنیدم.


ارسال محتوا درباره شهید
ارسال دلنوشته