حدیث شهدا: پیامبراکرم صلوات الله علیه و آله: کشته شدن در راه خدا برایم دوست داشتنی تر از این است که تمام دنیا مال من باشد.
کنگره ملی سه هزار شهید استان قزوین

شهید علی میوه چین

نام پدر: غلام حسین
نام مادر:
محل شهادت: فکه
تاریخ تولد: 1341/03/15
محل تولد: قزوین
تاریخ شهادت: 1361/11/25
استان محل شهادت: قزوین
شهر محل شهادت: قزوین
وضعیت تاهل: مجرد
تحصیلات: دیپلم
شغل: پاسداررسمی
مزار شهید: قزوین
وصایا

بسمه تعالي. اول شهادت مي‌دهم که خداوند يکي است و محمد (ص) رسول او و علي )ع) ولي اوست. اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول‌الله و اشهد ان علياً ولي‌الله. «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ مَا لَکُمْ إِذَا قِيلَ لَکُمُ انفِرُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الأَرْضِ أَرَضِيتُم بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا مِنَ الآخِرَةِ فَمَا مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فِي الآخِرَةِ إِلاَّ قَلِيلٌ» سوره توبه آيه?? با سلام بر رهبر کبير انقلاب امام خميني و درود به روان پاک شهداي اسلام و ننگ و نفرت بر آمريکا، شوروي و کليه اياديشان از جمله صدام و منافقين. وصيتي دارم به برادران مسئول که اميدوارم اگر درست است قبول کرده و عمل کنند و آن اين که اين قدر اين بچه‌هاي معصوم و کم سن و سال که اکثراً در دوران جواني هستند و به عشق خدمت به اسلام در ارگانها وارد شده‌اند را نرنجانيد و اگر اشکالي دارند ببينيد که علت چيست و درصدد رفع آن اقدام نماييد، نه آن که اکثر آنها را اخراج و يا تبعيدکنيد. اگر در مسئله‌اي اختلاف سليقه داشتيد، از قدرت و مسئوليت خود استفاده غير صحيح نکنيد. اميدوارم که خدا مرا ببخشايد، اگر اشتباه مي‌کنم. از ملت ايران به خاطر کمک هاي فراواني که به جبهه‌ها ،چه از لحاظ نيروي انساني و چه تدارکاتي کرده‌اند و در آينده نيز ان شاء الله خواهند کرد، تشکر و سپاسگزاري مي‌کنم و شرمنده‌ام که نتوانستم در حد زحمات شما براي اسلام خدمت کنم. خداوند ان شاء الله خداوند جزاي خير به شما بدهد. پيام به پدر و مادر و خانواده‌ام: اگر خداوند ارحم الراحمين خواست و بنده با وجود اينکه مي‌دانم هنوز خيلي گناهکارم شهيد شدم، افتخار کنيد که توانسته‌ايد هديه‌اي ناقابل‌تر از هيچ، به درگاه خداوند تقديم کنيد. سعي کنيد که برادرم و ديگر بچه‌ها را به درس خواندن تشويق کنيد، که الان جامعه ما همانطور که در جبهه به رزمنده نياز دارد، در شهر نيز به دکتر و مهندس نياز دارد. اميدوارم که خداوند همه ما و همه شما و آنها را به راه راست هدايت کرده و جزو رستگاران بنمايد. و اگر جنازه‌ام را آوردند، هر چند در شأن شهدا نيست که بنده کنارشان باشم، ولي اگر خدا خواست جنازه‌ام را نزديک قبر (حسن‌پور- قوامي- حاج ميري) دفن کنيد. در انتها، به کليه ملت مسلمان و آشنايان ، سلام مي‌رسانم و اميدوارم که هر بدي از بنده ديده‌اند، ببخشايند. اميدوارم پدر و مادرم از اينکه برايشان فرزند خوبي نبودم مرا ببخشند و خدا اجر مادرم را بدهد. السلام عليکم و رحمه الله. ??/10/????. علي ميوه‌چين


شهید علی میوه چین: وصیتی دارم به برادران مسؤول که امیدوارم -اگر دُرُست است- قبول و به آن عمل کنند. اینقدر این بچه های معصوم و کم سن و سال را -که اکثراً در دوران جوانی هستند و به عشق خدمت به اسلام واردِ ارگان ها شده اند- نرنجانید و اگر اشکالی دارند، ببینید علت چیست و در صدد رفع آن اقدام نمایید؛ نه آن که اکثر آنها را از دَمِ تیغ بگذرانید و اخراج یا تبعید نمایید! ببینید آیا خودتان هم گرفتار همان اشکالات نیستید؟ اگر در مسأله ای اختلاف سلیقه داشتید، از قدرت و مسؤولیت خود استفاده ی غیرصحیح نکنید؛ امیدوارم خدا مرا ببخشاید اگر اشتباه می کنم. پیام به پدر و مادر و خانواده ام؛ اگر خداوند خواست و بنده -با وجود اینکه می دانم هنوز خیلی گناه دارم؛ ولی خداوند ارحم الراحمین است- کُشته شدم، به این کار افتخار کنید که توانستید هدیه ای –ناقابلتر از هیچ- به درگاه خداوند اهدا کنید. سعی کنید برادرم و دیگر بچه ها را به درس خواندن تشویق کنید که الآن همانطور که جامعه ی ما در جبهه ها به رزمنده احتیاج دارد، در شهر نیز به دکتر، مهندس و... نیاز دارد. بارها دیده ام بچه هایی را که زخمی می شوند و بعضی دکترهای غیرمتعهد با رفتار ناپسند خود -علاوه بر زخم جسمی- به روح بچه ها هم زخم می زنند. امیدوارم خداوند همه ی ما، همه ی شما و آنها را به راه راست هدایت کند و جزو رستگاران قرار دهد. از پولی که –احتمالاً- از بنده می ماند، تا ۱۱هزار تومان را خمس دادم؛ هر چه می ماند، خمسش را بدهید و بقیه را هر کجا صلاح دانستید مصرف کنید. (۱۷۵۷۲۱۱) علی میوهچین ۲۰/۱۰/۱۳۶۱


شهید، علی میوه چین: برای سرکوبی کفار و منافقین به جبهه اعزام شدم. دفعه ی قبل خداوند مرا دعوت نکرد و دلم همیشه می خواست در نبرد با صهیونیسم و در جبهه ی مبارزه با اسراییل دعوت حق را لبیک گویم، که نشد! ولی انسان همیشه آماده ی هجرت است. چند ساعت قبل برادرم حسن پور (محسن حسن پور، برادر سردار شهید رضا حسن پور) در کنارم به شهادت رسید؛ پس شهادت از نَفَسِ انسان به او نزدیکتر است. ای مردم! روحانیت را رها نکنید؛ خون حسن پورها، شالی ها و شهید بزرگوار بهشتی را پایمال نکنید و هر وقت می خواهید موقعیت آنها را در هنگام شهادت حس کنید، خود را در حال پرواز به عرش تَصوُّرکنید. برادران و خواهران! یک مقدار به مسایل خوب توجه کنید؛ کاری نکنید که خون شهدا پایمال شود، که شهید یعنی انقلاب و پایمالی خون شهید، یعنی پایمالی انقلاب اسلامی. در مبارزه با جهل و نادانی و ناآگاهی سعی و کوشش کنید. ای مردم! در هیچ کاری بی طرف نباشید؛ هر کس مقابل امام ایستاد، با او بجنگید و بدانید که امام حق است. مردم! ریشه ی تمام بدبختی های ما از بی ایمانی یا سُست ایمانی است و اینکه ما خداوند، پیامبر(ص)، ائمه و قرآن را به خوبی نشناختیم؛ اینها را درک کنید تا در مواقع حساس قلبتان نلرزد! بدبختی مردم از گناه شروع می شود؛ پس با فحشا مبارزه کنید! برادران! نَفْسِتان را زنجیر کنید که شهادت یا مرگ هر لحظه جلوی چشم است؛ من به چشم خود شهادت برادر پانزده ساله ام را دیدم! آخرْ دنیا واقعاً محل امتحان است؛ برادران! مواظب باشید در امتحانات الهی مردود نشوید! وصیتی دارم به خانواده ام و باز می گویم که ایمانتان را قوی کنید؛ هر چه قویتر، تا موقع عملْ مورد عتاب و سختی خداوند قرار نگیرید. «یا ایها الذین آمنوا لم تقولون ما لا تفعلون»؛ ای کسانی که ایمان آورده اید! چرا چیزی را می گویید که به آن عمل نمی کنید! پس به نمازتان و به شعار «الله اکبر»تان عمل کنید؛ -ان شاء الله. پاسدار اسلام؛ علی میوه چین ۲۳/۴/۱۳۶۰


خاطرات

حمیدی: یک روز سعید قنبری را دیدم که لباس ترو تمیزی پوشیده است، گفتم: سعید کجا می روی؟ گفت: کارما همه جا شده شناسایی، برای شناسایی می روم به گشت شناسایی! بعد از چند وقت او را دیدم و گفتم: از گشت شناسایی چه خبر؟ گفت: الحمد الله گشت شناسایی تمام شد، حالا گشت رزمی شروع شده است و مادرم را برای گشت رزمی فرستاده ام تا موافقت خانواده عروس را بگیرند. بعداز ظهر همان روز دوباره سعید را دیدم و گفتم: اوضاع چطوره، مادرت موفق بود یا نه؟ گفت: آره موفق بود. بعد از آن روز ظاهرا رفته بودند و صحبت هایشان را کرده و طرف را هم عقد کرده بودند، بعد از یک مدت به او گفتم: سعید آقا انشاء الله عروسی کی باید بیاییم؟ گفت: فعلا وقت عملیات است، باید حتما در این عملیات شرکت کنم. به همراه دوست قدیمی اش علی میوه چین برای عملیات حرکت کردند. در بین راه خمپاره ای به ماشین آنها اصابت کرده و سعید درجا شهید می شود، ولی علی میوه چین به حالت اغما افتاده و او را به بیمارستان منتقل می کنند. از آنجایی که تمام لباسهای علی را از تنش در آورده بودند و هیچ مدرکی برای شناسایی به همراه نداشته، امکان شناسایی و یا گرفتن خبر از او نبود. حدود یک ماه همه جا را گشتم، اما هر جا که ما و خانواده اش می رفتیم، هیچ اثری از او پیدا نمی شد. یک شب دلم خیلی گرفته بود، سر صحبت را با خدا بازکردم و گفتم: آخه، خدا، یعنی می شود ما یک جورایی بفهمیم که علی کجاست؟ درهمان حال خوابم برد، درعالم خواب وارد سپاه شدم و رفتم طبقه بالا، دیدم سعید قنبری آنجا ایستاده به او نزدیک شدم و گفتم: سعید تو سالم هستی؟ گفت: آره من سالم و سرحال هستم، باورم نمی شد، دستم را روی سر و صورتش کشیدم، بغلش کردم و بوسیدمش و بعد گفتم: راستی سعید از علی چه خبر؟ گفت: علی هم خوب است و پیش ماست. وقتی از خواب بیدار شدم به سراغ پدر علی رفتم و به ایشان گفتم: دیگر به امید اینکه علی زنده باشد، به دنبال پسرت در بیمارستانها نگرد، قطعا او هم شهید شده است. بعد از این قضیه، یک روز پدر علی در یکی از بیمارستان ها عکس شهدایی را که جنازه شان شناسایی نشده است را می بیند و جنازه یکی از آنها به نظرش می آید که پسرش باشد، از مسوولین بیمارستان سوال می کند که جسد این شهدا کجاست؟ می گویند: آنها را کفن کرده و در تابوت ها گذاشته اند تا ببرند در قسمت شهدای گمنام به خاک بسپارند. پدر علی می گوید: یکی از این شهدا پسر من است. آنها هم می گویند: دیگر هیچ کاری نمی شود کرد و تمام تابوت ها بسته بندی شده و عازم محل برای دفن هستند. پدر علی با کلی خواهش و التماس آنها را مجبور می کند تا تابوت ها را باز کنند که پیکر مطهر فرزندش-علی میوه چین- شناسایی و در گلزار شهدای قزوین به خاک سپرده می شود.


ارسال محتوا درباره شهید
ارسال دلنوشته