حدیث شهدا: حضرت امیر علیه السلام در ادامه حدیثی مفصّل که در باب مقام شهید از قول رسولخدا بیان داشته اند می فرماید : خداوند می فرماید من جانشین شهید در خانواده او هستم، هر کس رضایت آنها را جلب کند رضایت مرا جلب کرده و هر کس آنها را به خشم آورد مرا به خشم آورده است.
کنگره ملی سه هزار شهید استان قزوین

شهید قاسم شکیب زاده

نام پدر: اصغر
نام مادر:
محل شهادت: خرمشهر
تاریخ تولد: 1346/03/01
محل تولد: قزوین
تاریخ شهادت: 1361/02/20
استان محل شهادت: قزوین
شهر محل شهادت: قزوین
وضعیت تاهل: مجرد
تحصیلات: راهنمایی
شغل: دانش اموز
مزار شهید: قزوین
وصایا

شهید، قاسم شکیب زاده: در جبهه ای که رزمندگانش این همه ایثار و از خودگذشتگی دارند؛ در جبهه ای که فکر و ذکر رزمندگانش پیروزی جمهوری اسلامی است؛ در جبهه ای که به حق دانشگاه معنویات می باشد؛ در جبهه ای که رزمندگانش از شهادت در راه خدا هراسی ندارند؛ در جبهه ای که جای جای و لحظه لحظه های آن خاطره ایثارها و از خودگذشتگی ها و رزم پایدارشان است؛ در جبهه ای که رزم آورانش، شیران روز و پارسایان شب اند؛ در جبهه ای که هنگام حمله در میان توپ و خمپاره دشمن، رزم آورانش نماز صبح می گذارند و مخلصانه با خدای خویش سخن می گویند؛ در جبهه ای که رزمندگاش دعایشان تنها و تنها ظهور حضرت مهدی(عج) و طول عُمر امام و شهادت در راه خداست؛ در جبهه ای که رزم آورانش به هنگام حمله، همچون فرشتگان نجات مستضعفان و مستمندان، بر دشمن نابکار می تازند؛ در جبهه ای که یاوران خمینی، با ندای «لبیک یا خمینی» وارد میدان می شوند و مجروح می گردند و بانگ «لا اله الا الله» و «الله اکبر، خمینی رهبر» سر می دهند؛ در جبهه ای که امام زمان(عج) در آن حضور دارد و دست خدا بالای دست رزم آورانش است... پیروزی حتمی است! ...و ما رهروان الله، بیمی از مرگ در راه خدا نداریم؛ بلکه از خدای باری تعالی آروزی شهادت می کنیم و می گوییم: «اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک». بار خدایا! توفیق شهادت در راهت را نصیب من ناچیز و گناهکار بگردان؛ تا خون من قطره ای برای به ثمر رساندن درخت پُر عظمت انقلاب باشد. من امیدوارم مادرم در سوگ من نگرید و همچون شیرزنان صدر اسلام، از خود پایداری و استقامت نشان دهد و نیز خواهران من -که همچون فاطمه و زینب کبری(س) تربیت شده اند- در همان رَه -که همانا براستی خط امام و خط امام نیز ره الله است- ادامه دهنده راه شهدا باشند. ...و شما برادران من که در تربیت من حقی بس والا دارید! امیدوارم خدا به شما اجری بزرگ عنایت فرماید. سعی کنید برادر کوچکمان را همچون علی اکبرتربیت کنید و تا او نیز بتواند در آینده فردی مؤثر در این جامعه باشد. درود من بر تو ای مادر! که چیزهایی به آموختی که در هیچ دانشگاهی نمی توان آن را فرا گرفت. من شهادت را برگزیدم؛ زیرا تنها شهادت است که می تواند ما را از این دنیای فانی و خیل مادیات برهاند و مرا به همان آرزوی دیرینه ام برساند که همانا شهادت در راه خداست. درود و سلام من به رهبر انقلاب که با ظهور خود انقلابی در فکر ما ایجاد کرد و ما را از خیل جهالت راند و به ما معنی زندگی آموخت. اگر من شهید شدم، مرا از دفتر حزب جمهوری اسلامی تشییع کنید. (۱۴۳۹۳۰۴) قاسم شکیب زاده


خاطرات

حسن ستاری: چطوری اجازه گرفت و چی شد که اینقدر سریع آماده شد و برگه گرفت که با ما به جبهه بیاید، نمی دانم، ‌یعنی زمان آنقدر سریع گذشت که اصلاً فرصتی نبود تا موضوع را پیگیری کنم. ازقزوین که حرکت کردیم، تقریباً ۲ ساعت بعد توی یکی از پادگانهای آموزشی تهران بودیم، پس از یکی، دو روز، عازم اهواز شدیم، دو سه روزی هم توی پادگان امیدیه منتظر بودیم که به خط برویم و برای عملیات. غروب بود، شام را زدوتر دادند،‌گفتند بعد از خوردن غذا آماده رفت شوید. غذا را خورده ونخورده شروع به توزیع تجهیزات کردند، همه به صف شدیم، فرمانده آمد و هرچه که باید می گفت ، گفت، تاکید بر چک کردن تجهیزات بچه ها داشت و اینکه حتماُ قمقمه ها تون را پر آب کنید،‌چرا که منطقه عملیاتی بیت المقدس توی دشت است و ازآب خبری نیست. از قزوین که راه افتادیم، ‌یک لحظه از قاسم غافل نبودیم، پرسیدم: قمقمه ات را چرا اب نمیکنی؟ گفت برای چه پر کنم، من مطمئنم که به خوردن آب نمی رسم. تعجب کردم، راستش اصلاً نفهمیدم چی می گوید، آماده رفتن شدیم، ساعت ۱۲ شب بود که به منطقه عملیاتی رسیدیم، بچه ها خورد و خسته بودند، راه زیادی را پیاده روی کرده بودند و اصلاً هم اجازه نداشتند که سر و صدا کنند، چرا که دشمن در کمین بود و همین نزدیکی ها شب که از نیمه گذشت ،‌ما با خاک ریز عراقی ها، فقط یک کیلومتر فاصله داشتیم، بایستی این مسیر را خیلی آرام و بی صدا می رفتیم تا به خاکریز دشمن رسیده و آنها را غافلگیر کنیم. برای حرکت فقط منتظر یک اسم رمز بودیم و یک فرمان یا زهرا (س) فرمانده آمد، دلیلش را نگفت، اما فقط گفت، سریع به سمت خاکریز دشمن حرکت کنید و صدای تکبیر و یا زهرا (س) را یک آن قطع نکنید. ما هم، سراپا گوش‌، حرکت کردیم، اما دشمن تا بن دندان مسلح خیلی سریع ما را یافت و گلوله و منور بود که به سرو روی ما می ریخت، راستش یک آن کنارم را نگاه کردم، دیدم از قاسم خبری نیست،‌فرصت جستجو هم نبود، پیش می رفتیم، البته همه به صورت خزیده، چرا که از تیر مستقیم دشمنان در امان باشیم. همه بچه ها، سینه خیز حرکت کردند، هر چند لحظه ای رگباری زمینی به سوی بچه ها می آمد و رزمنده ای را مورد هدف قرار می داد و ما نمی دانستیم که این گلوله ها که مثل مار روی زمین می خزد از کجا می آید؟ حدود ۵۰ متر با خاکریز دشمن فاصله داشتیم، به گودال بزرگی رسیدیم که دیدم یک ضد هوایی چهاررول داخل آن است و از طریق این اسلحه است که بچه ها را زمینی نشانه می رود، با اسلحه که در مقابلش ایستادم، یک سرباز جوان عراقی از پشت اسلحه در امد در حالی که پارچه سفیدی به دست داشت، مرتب التماس می کرد که او را نکشم. تا من به خود بیایم حدوود ۲۰ رزمنده دور گودال جمع شده و با اسلحه به طرف او نشانه رفته بودند، در همین حال مشاطان رسید و ‌گفت: بچه ها دست نگهدارید. من که خیلی ناراحت بودم گفتم: چرا دست نگهداریم،‌ او بچه های ما را قتل و عام کرده و باید او رابه سزای اعمالش برسانیم. هر کاری که کردیم، مشاطان اجازه نداد و گفت: چون او تسلیم شده، بایستی اسیر گرفته و به عقب بفرستیمش و همین کار را هم کرده. من داشتم داخل گودال را می دیدم که پر از پوکه های خالی از فشنگ بود، یک آن به یاد قاسم افتادم، دور و برم را نگاه کردم و او را ندیدم، سریع به دنبالش رفتم، شاید سی، چهل متری بیشتر نرفته بودم که پورزشگی را دیدم که بالای سر قاسم نشسته است. من هم که نای راه رفت را نداشتم، نشستم، یکی از گلوله های همین اسیری که چند لحظه قبل برده بودند، درست خورده بود به پهلوی قاسم و او هم خیلی آرام دراز کشیده بود. جلو رفتم، قمقمه اش را دیدم که خشک، خشک است و صدایش دو باره در فضای سرخ و سوزان جنوب پیچید که : من به خوردن آب نمی رسم!


حسن شکیب‌زاده: برادم فکر می کرد،‌چون من در بنیادشهید کار می کنم، رفتن بچه ها به جبهه و شهادت آنها برایم طبیعی و عادی است، سرش را کج کرد و گفت: علی داداشی،‌ تو لااقل اجازه بده که من بروم جبهه، همه ی دوستام دارند میرن. قاسم، قبل از اینکه بیاید پیش من،‌ سراغ همه ی برادرها و خواهرها رفته بود و همه ناامیدش کرده بودند،‌یک فکری به ذهنم خطور کرد، گفتم: اتفاقاً من با مسوول اعزام بسیج صحبت کردم که تورو بفرستند جبهه، برو. قاسم اصلا باور نمی کرد، انگار پرزد، من بلافاصله تلفن را برداشتم و به مسوول اعزام گفتم: اخوی ما دارد میاد سراغ شما که اجازه بدی برود جبهه، شناسنامه اش را بخواه و چون به سن قانونی نرسیده، جلوشو بگیر و نزار برود. آن روزها سرمان شلوغ بود، مرتب شهید و مجروح می آوردند و ما هم بایستی همه ی کارهای لارم را انجام دهیم، بنابراین یادم رفت که موضوع را پیگیری کنم، اتفاقاً چون فردای آن روز هم بایستی برای تشییع پیکر مطهر ۱۶ شهید برنامه ریزی کنیم، شب خانه نرفتم، و تا صبح بنیاد بودیم. ساعت ۸ صبح بود، مادر زنگ زد و گفت: قاسم دیشب نیامده، گفتم حتماً با بچه ها رفته است بسیج، ‌ظاهراً مادر قانع شد و من هم گوشی را قطع کردم و مشغول کارها شدم. وسط مسیر تشییع شهدا بودیم که مسوول اعزام بسیح را دیدم، زد پشت من و گفت: حالا اخوی، ما را می زاری سر کار؟ گفتم: چطور مگه؟ گفت: اخوی شناسنامه اش را آورد،‌ اما سنش که مشگلی نداشت. گفتم: خوب! گفت: خوب که خوب، ما هم مهر زدیم و رفت. گفتم: کجا؟ گفت: احتمالاً خرمشهر….. چند روزی خانه آفتابی نشدم و به هر کجا زدم که از طریق تلفن و دوستانش پیدایش کنم، نشد که نشد. چند روزی از رفتنش گذشته بود، ‌ساعت ۹ صبح و طبق معمول زنگ زدم به تعاون سپاه، که اسامی شهدایی را که شب قبل آورده بودند،‌ به پرسم و برای تشییع، بر نامه ریزی کنیم، کیانی، مسوول تعاون، گوشی را برداشت. گفتم: خسته نباشید،‌اسامی شهدا را بگو که من یادداشت کنم. گفت: شکیب، تویی! گفتم: بله. گفت: ا، اسم اخویت هم که توی لیست است …. ساک وسایلش را که همراهش آورده بودند تحویل گرفتم، یکراست رفتم سراغ شناسنامه اش، طوری شناسنامه اش را دستکاری کرده بود که فهمیدنش خیلی سخت بود.


ارسال محتوا درباره شهید
ارسال دلنوشته