حدیث شهدا: امام رضا علیه السلام در نامه خود به مامون نوشت : جهاد همراه امام عادل واجب است و هر کس پیکار کند و در راه دفاع از مال و رهتوشه و جان خویش کشته شود شهید است. وسائل الشیعه، ج۱۱، ص۳۵، حدیث۱۰، تحف العقول، ص۱۰۲
کنگره ملی سه هزار شهید استان قزوین

شهید سید ناصر سیاهپوش

نام پدر: سید محمد
نام مادر:
محل شهادت: خرمشهر
تاریخ تولد: 1337/01/18
محل تولد: قزوین
تاریخ شهادت: 1361/02/10
استان محل شهادت: قزوین
شهر محل شهادت: قزوین
وضعیت تاهل: مجرد
تحصیلات: لیسانس
شغل: پاسدارـ دانشجو
مزار شهید: قزوین
وصایا

شهید، سیدناصر سیاهپوش: برادر و خواهرم! من این چنینم. من فرزند همه شما هستم. من برادر کوچک شمایم و من مقلد روح خدایم و بر این اساس است که فرمان امامم را لبیک گفته و عازم جبهه شدم. ...و اما سخنى با شما دارم؛ خواهر و برادرم! به یاد دارم تا قبل از انقلاب، هرگاه از امام حسین(ع) و مظلومیت و شهادتش مى‏گفتند و هرگاه عاشورا فرا مى‏رسید و در مجالس از کشته شدن امام حسین(ع) و یارانش و به اسارت رفتن عزیزانش مى‏خواندند، من با خداى خود مى‏گفتم که ای کاش در آن زمان بودم و امام حسین(ع) را یارى مى‏کردم و این را با خداى خویش زمزمه کرده بودم که اگر مى‏بودم در زمره طرفداران امام حسین(ع) قرار مى‏گرفتم و دین خدا را یارى مى‏کردم و مى‏دانم که تو هم این چنین بارها و بارها بر مظلومیت امام حسین(ع) و یارانش اشک ریختى و عاشوراهاى متمادى را عزادار بودى و تو نیز بر این عقیده بودى که ای کاش مى‏بودی و امام حسین(ع) را یارى مى‏کردی؛ لذا بر همین اساس خداى بر ما منت نهاد و خواسته ما را اجابت کرد. او از میان فرزندان حسین(ع) براى ما رهبرى فرستاد تا با یارى و رهبری او، دینش را یارى نماییم. آرى! خدا براى ما خمینى -این مرد خدا- را فرستاد تا دیگر بهانه‏اى نباشد و حال این نداى «هل من ناصرٍ ینصرنى؟» حسین(ع) زمان است که فریاد مى‏کشد و بر همه یزیدیان زمان شوریده است؛ اوست که با رهبریش ما را به سوى سعادت راهنمایی مى‏نماید و اوست که دوباره خاطره کربلا را زنده کرده است و حال این من و تو هستیم که انتخاب گریم؛ یا باید حسینى بود و براى حاکمیت حق به شهادت رسید و یا چونان حضرت زینب(س) و حضرت سجاد(ع) پیامرسان کربلا و خون شهدا بود، در غیر این صورت یزیدى خواهیم بود و در راه شیاطین گام برداشتن، مسیری جهنمى است. آرى! دیگر حق و باطل مشخص است و سردمداران اسلام و کفر آشکار شده اند؛ لذا باید یک طرف ایستاد و براى نابودى طرف دیگر تلاش کرد و این تو هستى که انتخاب می کنی؛ یا حق و یا باطل! دیگر سکوت جایز نیست و بى‏تفاوتى خیانتى بس بزرگ خواهد بود؛ پس به پا خیز و بر همه مظاهر شرک و کفر -همچون رهبرت خمینى- بخروش و در برابر ستمگران تاریخ بگو: «نه»! اى برادر و خواهرم! من که عازم جبهه نبرد حق علیه باطل هستم، از خدا مى‏خواهم یاری ام نماید تا لیاقتش را هر چه بیشتر کسب نمایم و اگر سعادتى بود و شهادت نصیبم گردید، این را بدانید که تنها از یک چیز ناراحتم. البته با شهادت، انسان به خدا مى‏رسد؛ اما خواهر و برادرم! هرگاه خون یک مقلد روح الله و فرزندان حزب الله بر زمین مى‏ریزد، یکى از قلبهایى که به خمینى عشق مى‏ورزد، از تپیدن باز مى‏ایستد و یکى از یاران امام کم مى‏شود و من نیز از این ناراحتم؛ بنابراین بزرگترین خواسته‏ام از شما این است که هرگاه خونم بر زمین ریخت و قلبم از تپیدن باز ایستاد، شما باید امام را بیشتر دوست بدارید و جاى خالی ام را پُر کنید، تا من مرگ را با خاطرى آسوده در آغوش بگیرم و به استقبال او بشتابم. خواست دومم از شما این است که در عمل، پیرو امام و روحانیت در خط امام باشید که -ان شاء اللّه-‏ هستید. آرى برادر و خواهرم! در خط امام بودن، عمل کردن به دستورات و فرامین امام امت و پشتیبان روحانیت بودن، حمایت عملى کردن از آنان است. برادر و خواهرم! ادامه دادن راه شهیدان بزرگواری همچون: شهید مظلوم بهشتى عزیز و رجایى و باهنر مظلوم و شهداى دیگری چون: دستغیب و مدنى و دیگران، حمایت از همسنگران آنها است. برادر و خواهرم؛ خصوصاً تو برادر و خواهر دانش آموز و دانشجویم! بدان که جامعه به سوى تکامل و الهى شدن در حرکت و در پى به دست آوردن شعور است و روز به روز شعارها جایشان را به شعورها مى‏دهند. آرى! باید خود را ساخت که فردا دیر است و براى ساخته شدن باید به مکتب و مدافعان مکتب؛ یعنى روحانیت و حوزه پیوست و در مقابل آنها زانوى ادب بر زمین زد و سالها تلمذ نمود و باید محتواى عقیدتى و سیاسى خود را غنا بخشید که در خط امام بودن تنها شعار دادن نیست؛ بلکه به تزکیه و عمل احتیاج دارد و اگر مى‏خواهید در خط امام بمانید، باید اخلاق، ایمان، عقیده و بینش سیاسى و مهمتر از همه تقوایتان را بالا برده و همانند امام و در خط امام بمانید. همچنین از شما خواهشم این است که حتماً و حتماً مطالعه کنید و خصوصاً آرا و افکار استاد شهید مرتضى مطهرى و علامه بزرگوار، مرحوم طباطبایى را چراغ راه خود قرار داده و سیاستتان را با امام همگام نمایید. سخن دیگرم این است که: برادر و خواهر من! انگیزه من از جبهه رفتن منطبق بر این حدیث بود: «من طلبنى وجدنى... » آرى! من براى طلب خدا به جبهه مى‏روم. مى‏روم تا او را بیابم و دوستش بدارم و عاشقش شوم تا شاید عشقم را بپذیرد و آن گاه که او پذیرفت، من به سعادت ابدى دست یافته‏ام؛ زیرا دیگر این خداست که عاشقم مى‏شود و خداست که عاشقش را مى ‏ُکُشد و خداست که دیه آن کس را که کُشته مى‏شود، مى‏پردازد. چه چیز عظیم تر و برتر از این مى‏تواند باشد؟! آرى! آنجاست که انسان به خدا نزدیکتر است و آنجاست که خدا را راحت تر مى‏توان یافت و امام زمان(عج) آنجاست. پس از شهادتم، چشم هایم را باز بگذارید تا دشمنان بدانند که تا دَم مرگ از همه آنها بیزار بودم و این نشانه خشمم نسبت به آنهاست. برادر و خواهر حزب ا للهی ام! براى اینکه سعادت‏مند شوید باید پیرو ولایت فقیه باشید و بدانید اطاعت از امام، همراهى با نماینده‏اش و یارانش مى‏باشد و بجاست که اینجا از مظلوم شهرمان و نماینده اماممان، آقاى باریک بین نیز یادى نمایم؛ آرى! باید خود را با او هماهنگ کنیم و اطاعت از او، اطاعت از امام است و باید گفت: هر حرکتى بى امام، سکون و هر فریادى بى‏امام، سکوت و هر نورى بى امام، ظلمت و هر راه و هدفى بى‏امام، سراب است. باید پیرو بود تا به سعادت رسید. در آخر دست پدر و مادرم را مى‏بوسم که مرا اینگونه تربیت کردند و بسوى خدا فرستادند. آرى! آن نمازهاى مادرم بود که مرا اینگونه ساخت و دعاهاى پدر و مادرم بود که مرا چنین عاقبتى خوش آمد؛ بنابراین از آنها مى‏خواهم گرچه شاید مشکل باشد، ولى در مرگم اشک نریزید؛ چون همیشه آرزو داشتم عاقبت بخیر شوم و چه عاقبتى خوشتر از این که انسان بسوى خدا برود و این را هم مى‏دانم که هیچ بارى سنگین تر از جنازه فرزند بر دوش پدر نیست و از پدرم مى‏خواهم تا این بار را تحمل کند و با دعاهاى خیرش مرا بسوى معبودم بفرستد. ...و این آخرین سخنم؛ اگر لیاقت آن را پیدا کردم که بر دستهاى پاک شما مردم -که امام، الهى شدنتان را نوید مى‏دهد- تشییع شوم، مى‏خواهم مرا شبانه به خاک بسپارید؛ چون دوست دارم دشمن این را بداند که ما شب شِکَنیم و تاریکى براى ما مفهومى ندارد و بگذارید تا شب را هم از این جغدهاى شوُم بگیریم تا امیدى براى زنده بودنشان نماند. ...و از شما مى‏خواهم اگر حقى به گردن من دارید -اگر قابل بخشش است- ببخشید وگرنه مى‏توانید از خانواده‏ام مطالبه نمایید. از حضرت آیت الله باریک بین مى‏خواهم علاوه بر پدرم، وصى من نیز باشند.۱ (۱۴۱۳۸۳۸) سید ناصر سیاهپوش


خاطرات

محسن صباغ: بچه های گروهان ما، همه ورزشکار و فعال بودند، بخاطر همین هم در عملیات فتح المبین قرار شد ما از بقیه گروهان ها ،جلوتر حرکت کنیم. مسیرزیادی را طی کرده بودیم. بچه‌ها در حالی که یک دستشان اسحله بود، با دست دیگر ناهار می‌خوردند و آنقدر گرسنه بودند که معلوم نبود چه جوری غذا می‌خوردند و شهید سید ناصر سیاهپوش به شوخی به بچه‌ ها می گفت: بخورید، ولی مراقب باشید خودتان را با خوردن شهید نکنید. تا صدای گلوله ناصر توی هوا پیچید، یک دفعه دیدیم نیروهایی که جلوی ما و حدود دو گروهان و تقریبا دویست نفر می ‌شدند، دستهایشان را بالا بردند و گفتند: الدخیل الخمینی، الدخیل الخمینی، و تازه ما متوجه شدیم که آنها نیروهای عراقی هستند. همچنان به طرف هدف در حال حرکت بودیم که یک دفعه دیدیم تعداد زیادی نیرو جلوتر از ما در حال حرکت هستند، شهید سیاهپوش به من گفت این چه وضعی است، مگر قرار نبود که ما از همه گروهان ها جلوتر باشیم، پس این نیروهایی که جلوی ما هستند از کجا آمده اند؟ ایشان در حالی که به من می گفت نیروها را سریعتر به جلو ببرم، در همین حین و به نشانه این که ما داریم می‌آییم، نگران نباشید، یک تیر هوایی زد. ما نیز بلافاصله موضع گرفتیم و شهید سیاهپوش به زبان عربی و فارسی با آنها حرف می‌زد و سر به سر آنها می‌گذاشت و چیزهایی می‌گفت که بچه‌ها آن قدر خندیدند که دیگر نمی‌توانستند حرکت کنند و سیاهپوش با اشاره به آنها گفت: کمربندهایتان را باز کنید، کفشهایتان را دربیاورید و اسلحه های‌تان را زمین بگذارید که در نتیجه همه ی نیروهای عراقی که وحشت زده بوئند تسلیم بچه های ما شدند و حدود ۲۰۰ اسلحه نیز به دست ما افتاد. و ما چون در حال رسیدن به مقصد برای عملیات بودیم دویست نیروی اسیر را با دو نفر به عقب فرستادیم.


تصاویر
ارسال محتوا درباره شهید
ارسال دلنوشته