حدیث شهدا: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود : والاترین مرگ، کشته شدن شهیدان است. نهج الفصاحه، ص۶۶۸
کنگره ملی سه هزار شهید استان قزوین

شهید اسحاق علی زهرایی

نام پدر: رمضان
نام مادر:
محل شهادت: شلمچه
تاریخ تولد: 1334/12/05
محل تولد: خرم پشته
تاریخ شهادت: 1361/04/27
استان محل شهادت: قزوین
شهر محل شهادت: ابیک
وضعیت تاهل: متاهل
تحصیلات: ابتدایی
شغل: کارگر
مزار شهید: ابیک
وصایا

شهید، اسحاق على زهرایى: اگر من شهید شدم، افسوس نخورید و ناراحتى نکنید که از حیله و نیرنگ دشمن غافل مى شوید و ضربه مى خورید. همانگونه که دیگر شهیدان سفارش نمودند، سلاح آتشین مرا برگیرید و فرصت فکرکردن و توطئه کردن را از دشمن سلب نمایید و نیز همانگونه که شهیدان اقدام کردند، شما هم سعى کنید رهرو آنان و همایمان آنها و وفادار به اسلام و امام امت اسلامى باشید. اولین بار که عازم جبهه بودم، با خدا عهد کردم که وفادار به خون شهیدان و انقلاب اسلامى و رهبر عظیم الشأن انقلاب و فرزند حضرت حسین بن على(ع) باشم و راهم راه سرخ حسین(ع) و فرزند عزیزش باشد. باشد که قدرت اسلام را به ابرقدرت ها و ابرظالمان و قدرت ایمان را به سلاح بفهمانیم. مادر عزیزم! امیدوارم فرزندان مرا مثل سربازان امام زمان(ع) و نایبش امام خمینى پرورش دهى تا در آینده باعث روسفیدى اسلام و ایران باشند و امیدوارم مرا حلال کنى و ببخشى که آن همه رنج و زحمت کشیدى. اى آنها که براى نان و شکم داد مى زنید! بیایید و این -زمین سرخ و خونین- دشت رنگین خوزستان را ببینید و این قدر نِق نزنید و نگویید نان نیست، بنزین نیست، نفت نیست و برق نیست. بیایید و زندگی کردن را از یاران امام و اسلام در سنگرهای خونین خوزستان و در شب های تاریک آن یاد بگیرید و اسلام را بشناسید و امام زمان(عج) را ببینید. از مسؤولین شهرستان قزوین و همشهری های خودم، مخصوصاً از جهاد سازندگی قزوین می خواهم بیشتر به هم برسند و مسجدی را -که آرزوی من بود تأسیس کنم- آنها پیش قدم شوند و بسازند. در مسجدها اجتماع کنید؛ همانگونه که رهبر عزیزمان می فرماید: «مسجد سنگر است؛ سنگرها را حفظ کنید.» اسحاق علی زهرایی


پدر عزیز و مهربانم! سلامِ گرم مرا پذیرا باش؛ پس از سلام، چون مشیت الهی بر این بود که اینجانب در راه حفظ شرف، ناموس و کیان اسلامیام در جبهه های حق علیه باطل شرکت کنم و مثل دفعه ی قبل -که در نبرد تاریخی میهن اسلامی علیه کفر جهانی در «فتح المبین» شرکت کردم و سهم ناچیزی نیز در آن نبرد داشتم- این بار نیز برای دَرهم کوبیدن پوزه ی ستمگران و یاوه گویان -که دستشان از آستین صدام بیرون آمده است- در جبهه ی «خونین شهر» شرکت کردم و –هرچند- ممکن است شهادت منخاطرتان را آزرده کند؛ لیکن چه سعادتی بهتر از شهادت و چه افتخاری بزرگتر از این که فرزندی را در راه اسلام از دست بدهید. همین قدر بدانید که آرزوی شهادت را پیوسته در دل داشتم، که اگر به شهادت برسم، در واقع به آرزوی خود رسیدم. اینجانب از مادر بچه هایم نهایت رضایت را دارم و امیدوارم خداوند نیز از او راضی باشد. ضمناً همسر عزیزم آزاد است که در صورت شهادتم ازدواج کند یا نکند و من وظیفه ی شرعی خود دانستم که رضایت خود را ابلاغ کنم؛ ولی تصمیم با ایشان است. (۱۳۷۷۹۶۰)


تصاویر
ارسال محتوا درباره شهید
ارسال دلنوشته