حدیث شهدا: پیامبر اکرم(ص) فرمود: «خداوند، مجاهد در راهش را بر غیر او صد درجه در بهشت رفعت و بلندى بخشد، که فاصله میان هر دو درجه همانند فاصله میان آسمان و زمین است... (کنایه از بلندى رتبه مجاهد در راه خدا است)». مستدرک الوسائل، ج ۲, ص ۲۴۴
کنگره ملی سه هزار شهید استان قزوین

شهید محمد جعفرخانی

نام پدر: عباس
نام مادر:
محل شهادت: ارتفاعات جاسوسان
تاریخ تولد: 1346/07/12
محل تولد: تاکستان - ولازجرد
تاریخ شهادت: 1391/02/04
استان محل شهادت: قزوین
شهر محل شهادت: تاکستان
وضعیت تاهل: متاهل
تحصیلات: فوق دیپلم
شغل: پاسدار
مزار شهید: تاکستان
وصایا

شهید جعفر خانی:راه شهداء ما راه حقیقت و تنها راه سعادت و عاقبت به خیر شدن است. ان شاء الله، ان شاءالله شهادت نصیبمان شود، به حق حضرت زهرا(س). به همه دوستان و اعضای خانواده ام وصیت میکنم که پشتیبان ولایت فقیه باشید و در همه حال با ولایت باشید(بدانید که) امروز مشعل روشنی بخش، ولایت است. ۵۰۹۹۴۵۷۴۴۴


خاطرات

همسر شهید: ماه های آخر و روز های آخر، محمد خیلی خاص شده بود. انگار یک حسی به من می گفت، محمد رفتنی است. یک عکس از محمد در اتاق بود، به عکسش نگاه می کردم و می گفتم : محمد ببین تو می روی و مرا تنها می‌گذاری، ۱۵ روز اول ماه رمضان سال ۹۰ را منزل بود. می گفت : می‌خواهم همه نبودها را جبران کنم. سحر ها غذا را آماده می‌کرد، سفره را می انداخت و بعد ما را بیدار می کرد. می‌گفت : احتمال دارد ۱۵ روز دوم ماه رمضان را بخواهم به ماموریت بروم. مرتبه آخر که می خواست برود، به دخترم زنگ زد و خواست بیاید و از او خداحافظی کرد. ۱۵ روز بعد از عید فطر سال ۹۰ به شهادت رسید.


همسرشهید: من و محمد، هم روستایی بودیم. من آن زمان تقریبا ۱۳ ساله بودم که مادر محمد به خواستگاری من آمد. آن زمان که مادرش به خواستگاری آمد محمد سرباز بود، از سربازی اش در سپاه ماند و از روستا به تاکستان و بعد از آن به قزوین آمدیم. از قزوین هم وقتی وارد یگان ویژه صابرین شد به تهران آمدیم. محمد خودش من را دیده بود در حالی که من ایشان را تا قبل از اینکه صیغه عقد خوانده شود ندیده بودم. پدر من آرایشگاه داشت و محمد به آرایشگاه پدرم می رفت و مرا آنجا دیده بود. با ۳۵ هزار تومان پول نقد به عقد محمد در آمدم. با یک سفره عقد ساده و یک مراسم ساده و بدون تجملات زمان خودمان. یک سالی من و محمد عقد بودیم که محمد هم سرباز بود. هر دو ماه و یا سه ماه، به مرخصی می آمد و هر مرتبه، لباس، عطر، گاهی پول به عنوان هدیه به من می داد. اواخر پائیز بود که عروسی گرفتیم. یک عروسی ساده، یک سال بعد از عروسی مان هم بچه دار شدیم، سال ۶۵ فرزند اول ما به دنیا آمد و از آنجایی که محمد ارادت ویژه ای به حضرت ابوالفضل (علیه السلام) داشت، نام اولین فرزندمان را ابوالفضل گذاشتیم. در سال ۶۷ خداوند به ما یک دوقلو عنایت کرد. سودابه و بهروز. بچه ها که دوساله شدند راهی قزوین شدیم. محمد یک اخلاقی که داشت هیچ وقت از ماموریت ها و مسائل کاری در منزل و برای من چیزی نمی گفت. زمانی که ماموریت بود، زنگ می زدیم، جواب نمی داد، بعد که جواب می داد می گفت : گوشی ام جامانده در کیفم، و نمی گفت تا چند دقیقه پیش وسط تیراندازی بوده و حالا آتش خاموش شده است. گاهی که تماس می گرفتم و صدای تیر می آمد، بلند بلند می خندید که من صداها را نشنوم، یا گاهی می گفت: من کنار دریا هستم، نمی دانید اینجا چقدر باصفاست و چقدر هم جای شما و بچه ها خالی است. برادر من یعقوب علی شهید شده بود. به من می گفت: خوش به حالت که برادرت شهید شده من ۳۳سال هست که به اسلام خدمت می کنم و ۸ سال درجنگ جنگیدم ولی شهید نشدم، من لیاقت شهید شدن یا سعادت شهید شدن را ندارم. زمان بازنشستگی اش رسیده بود، ولی محمد گفته بود من هنوز یک کار نیمه تمام دارم باید انجام بدهم، سال تحویل ها همیشه به مزار شهدا می رفتیم. همیشه به حال شهدا غبطه می خورد. یک سال هم همراه راهیان نور به فکه رفتیم. همه مناطق را یکی یکی برای من توضیح می داد. از فکه تا جزیره مجنون و مکان هایی که هم روستایی هایمان شهید شده بودند را یکی یکی برای من توضیح می داد که مثلا فلانی در این مکان و به این صورت شهید شده است. یک سری خاطرات خاصی را تعریف می کرد که من تاکنون نه در تلوزیون شنیده بودم و نه در کتابی خوانده بودم.


همرزم شهید : چند ماه پیش از شهادت، خدا توفیق داد اسم من و جعفر خان برای سفر حج در آمد. او گفت من بدون همسرم نمیروم. کار همسرانمان هم جور شد و عازم شدیم. ازش پرسیدم وقتی کعبه را دیدی از خدا چه خواستی؟ گفت: از خدا خواستم تا جایی که می توانم از دشمنان بکشم و خودم هم شهید شوم. در همان روز اول، همه کاروان علاقه خاصی به جعفرخان پیدا کرده بودند. یک پیرمرد بود که اصرار داشت بداند ما کارمان چیست. به هر بهانه ای می پرسید شما دو تا چه کاره اید؟ آخرش من به شوخی گفتم: من پیمانکار ساختمانی هستم و جعفر خان هم بناست! چند ماهی از شهادت جعفر خان گذشته بود که یک نفر زنگ زد به گوشی ام. صدایش می لرزید. حاجی همسفرمان بود: بی انصاف! تو که گفتی جعفرخان بنّاست! و هق هق گریه می کرد...


همسر شهید: چون برادر من شهید شده بود، به من می گفت خوش بحالت که برادرت شهید شده. من ۳۳سال هست که به اسلام خدمت می کنم و ۸ سال در جنگ جنگیدم ولی شهید نشدم، من لیاقت شهید شدن یا سعادت شهید شدن را ندارم. ولی الآن دیگه به قشنگترین آرزوش رسیده. به همراه مادر و دخترم آن روز به امامزاده داود در قزوین رفته بودیم. که از طرف همکار ایشان با بنده تماس گرفتند و خبر زخمى شدنش را دادند. من گفتم، محال است که ایشان زخمى شده باشد، حاجى شهید شده است. دخترم ناراحت شد اما گفتم که به من الهام شده است. از آنجا سریع ماشین گرفتیم و به منزل آمدم که بعد یقین پیدا کردیم که ایشان شهید شده است. لحظه سختى بود. اگر چه ایشان بسیار کم در بین ما بودند اما حضور ایشان خود یک دنیا مى ارزید. آن وقتها انتظار داشتم که ایشان آخر هفته را به منزل مى آمدند و نبودشان، اندکى جبران مى شود، اما الان دیگر نباید منتظر باشم و دیگر آخر هفته، بوى دیدارشان را نمى دهد...


همرزم شهید: بعد از عملیات که من بشدت مجروح شده بودم برای پیگیری بحث جانبازیم بهم زنگ زدن تا بیام پیگیر امورم بشم. اول که نمیومدم اما بعدا به اصرار و زور یکی از بچه ها منو آوردن برای پیگیری. آمدم دیدم از ۵۴ ترکشی که توی بدنم هست ۲۰ تا از اونا رو لحاظ کردن و حتی مجروحیت اعصاب و روانم رو به حساب نگرفتند و بهم جمعا ۹ درصد جانبازی دادن! خیلی ناراحت شدم. برگه اعتراض گرفتم که پر کنم. آمدم یگان و رفتم آسایشگاه خوابیدم. جعفر خان آمد بخوابم گفت: فلانی ولش کن اجرتو با اون چیزی که خدا برات اینجا مقدر کرده عوض نکن. اصلا دیگر هم نمیخواد پیگیرش بشی. از خواب که بیدارم شدم. برگه اعتراضم رو پاره کردم و گفتم دستور، دستور جعفر خانه...


مادر شهید : تو خواب دیدم که یه پارچه سفید رو سرم انداختند درحالیک ه گریه نمی کردم ولی اشکامو از صورتم پاک کردن، دوباره پارچه را انداختن رو صورتم تمام بدنم لرزه گرفت. یه دفعه ازخواب بلندشدم و نماز صبح را خوندم. دیگه خوابم نبرد و تا صبح رو پله نشستم، دم در رفتم، تو حیاط گشتم، با خودم به طور خود به خود زمزمه می کردم:


همرزم شهید: جعفر خان در روزهای آخر از هرچیزی که تعلق خاطر به دنیا و پست و مقام باشد پرهیز می نمود. یعنی مثل دیگران بیل دست میگرفت و سنگر درست میکرد، به سنگر دیگر گردانها سر میزد با بچه هایشان شوخی میکرد و سر بسر میگذاشت. عملیات در ساعت ۴ صبح ۱۳ شهریور سال ۹۰ آغاز شد و نیرو ها بیشتر از حد تعیین شده پیشروی کردند. بطوری که صدای نفس کشیدن نیروهای پژاک هم شنیده می شد. جعفر خان بویژه به کسانی که دوربین مخصوص داشتند گفت هرکسی را دیدید، اختیار آتش دارید. بالاخره عملیات آغاز شد. جعفر خان در کوه نیرو ها را پخش نمود و مدام فریاد می زد که یا حسین و یازهرا بگویید و بالا بروید. جعفر خان به سمت یک سنگر پژاک می روند که متاسفانه آن سنگر با مواد منفجره و ریموت مجهز شده بود و ناگهان با یک انفجار جعفرخان از ناحیه پا مجروح می شوند. جعفرخان خودشان را در سنگر میکشند و پاهای خودشان را برای اینکه موجب تضعیف روحیه بچه ها نشود زیر خودشان جمع می کنند(مثل دو زانو نشستن) بعد به بچه ها اشاره می کنند و می گویند : (آماشالله بیا بالا، برید جلو داد بزنید. یا حسین (ع) و یازهرا (ع) بگویید. و ضمن اینکه تیراندازی می کردند بچه ها را به جلو رفتن تشویق می کردند. یکی از امداد گرها که بالای سر جعفرخان می رسد و می فهمد جعفرخان زخمی شده می گوید: بیایید برویم پائین. جعفر خان می گوید: نه من چیزیم نیست برو بالا. تا بالای ارتفاع ۳ متر بیشتر نمونده. برو بالا. این امدادگر می گوید بالای ارتفاع که رفتم شنیدم شهید علی بریهی با حالت گریه و ناله و ناراحتی میگوید: جعفر خان… بیا خودم میبرمت پائین… تورو خدا جعفر خان … و ناگهان با یک خمپاره صدای جعفرخان و شهید بریهی با هم ساکت میشوند. جعفر خان حدود ساعت ۴:۴۵ تا ۵ صبح ۲متر پائین تر از کانال و غار کوه جاسوسان به آرزوی خودشان می رسند و به درجه رفیع شهادت نائل می شوند. جعفر خان شهیدی است که در سه متری!! تونل تروریست‌ها به شهادت رسید، تروریست‌هایی که به لحاظ تجهیزات و دستگاه‌های ارتباطی از سوی آمریکا مجهز شده‌اند.


سردار عبدالله عراقی، جانشین فرمانده نیروی زمینی سپاه: شهید محمد جعفرخانی در منطقه به


ارسال محتوا درباره شهید
ارسال دلنوشته