حدیث شهدا: از عبد اللَّه بن سنان از امام صادق (ع) نقل شده که رسول خدا (ص) فرمود: هر کس در برابر ستمى که بر او رفته است کشته شود شهید است
کنگره ملی سه هزار شهید استان قزوین

شهید مصیب مرادی کشمرزی

نام پدر: علی
نام مادر:
محل شهادت: دیواندره
تاریخ تولد: 1329/01/10
محل تولد: خاکعلی
تاریخ شهادت: 1384/04/28
استان محل شهادت: قزوین
شهر محل شهادت: ابیک
وضعیت تاهل: متاهل
تحصیلات: فوق دیپلم
شغل: پاسدار وظیفه
مزار شهید: خاکعلی
خاطرات

دوستعلي خليلي: در عمليات و الفجر ۴ پايش قطع شده بود كه ديدم سوار قاطر شده و با چهره ای خندان پايين آمد، انگار كه چيزي نشده است و در همان حال به ما، در انجام عمليات روحيه مي داد. مصیب با شهيد چمران هم رزم بودند، يك هفته قبل از شهادتش ايشان پيش من آمدند و دستم را گرفت و فشار داد و گفت: فلاني از قافله جا مانده ايم. ايشان مزدش را گرفت كه جهاد در راه خداست.


سيف اله تيموري: ابتداي جنگ چون دوره هاي متعدد تخصصي تخريب را گذرانده بودند به عنوان فرمانده و مسئول اطلاعات تيپ ها بودند و شايد هفته اي يكي و دو روز بين دشمن مي ماندند و بعد از جنگ، عضو مهندسي نيروي زميني در قسمت تخريب شد و بعد از سال ۱۳۷۲ و تقريبا نصف ماه در منطقه تخريبي به سر مي برد و بعد از سالها تلاش، واقعا دستمزدش شهادت بود که از خدا گرفت. سرهنگ احمد حيدري: در عمليات بدر به عنوان سكان دار و اطلاعات بودند كه بعد از ۵ و ۶ روز تلاش رزمندگان بين دجله و فرات قرار گرفته بوديم كه بايد آنجا را خالي مي كرديم و به ارتشي ها مي داديم و ما قبول نمی كرديم و مي گفتيم اينجا شهيد داده ايم كه ايشان يك چوب دستي داشتند كه با شوخي و خنده ما را از آنجا بردند. يك روز از منطقه دزفول با اتوبوس بر مي گشتيم كه يك گوني پرتقال خريده بوديم و با اين پرتقال ها به سر رزمنده ها مي زد و يك پرتقال كه كمي لك افتاده بود به دست من افتاد و ايشان كه كنار صندلي راننده نشسته بودند و من هم منتظر بودم كه برگردد و با پرتقال به او بزنم و همين كه برگشت من هم چنان زدم كه تمام شيشه پر از لاشه هاي پرتقال شد و همه خنديدند و يك ساعتي حرف نزد و گفت كه احمد بدجوري زدي


علي نوري: ايشان قبل از شهادتش از اكثر بچه ها خداحافظي كردند و با خوشرويي به من گفتند كه حاجي من مي خواهم به كردستان بروم، من را حلال كنيد. هميشه پيشرو و داوطلب بودند و بعد از جنگ براي رفتن به منطقه هميشه تنها و يا با يكي از دوستانش كه خيلي صميمي بود مي رفتند و هميشه خنده بر لبانش بود و هر وقت مي ديد كه بچه ها ناراحت هستند كاري مي كردند كه بچه ها از ناراحتي بیرون بیايند. هيچ وقت از ايشان استراحتي نديدم حتي در كمترين لحظه ها كه همه خسته مي شدند ايشان خسته نمي شدند و ايشان خستگي را خسته كردند. در موقع استراحت و يا كار هيچ وقت در جاي ثابتي نبودند به واحد مي رفتيم مي گفتند همين الان اينجا بود رفته گردان و از گردان به تيپ رفته و از تيپ هم به قرارگاه و جاي خاصي نداشت كه بتوان آنجا پيدايش كرد، موقع خواب هم جاي ثابتي نداشت و هر جا كه بود مي خوابيد. در شناسايي مين ها خيلي تسلط داشت و هر چه مين در منطقه ي عراقي ها بكار مي بردند همه را مي شناخت و مي دانست كه چطوري تله گذاري و خنثي مي شود. یک روز براي نماز صبح بلند شدم، ديدم كه يكي از بچه ها خيلي گريه مي كند، فكر كردم كه شايد فرمانده اش به او چيزي گفته است، ولي او از راديوهاي خارجي شنيده بود كه امام رحلت كرده، تا اينكه آقاي مرادي را ديدم و با خوشرويي پيش او رفتم، همين كه به او دست دادم او نشست و شروع به گريه كرد و با صداي بلند آنقدر گريه مي كرد كه من به او گفتم بلند شو و روحيه بچه ها را خراب نكن، ما الان بايد بيشتر آمادگي داشته باشيم و داخل چادر رفت و ديگر ناي حرف زدن نداشت، هنوز هق هق هايش و گريه هايش در گوش من است. يكبار ما مي خواستيم خطي را از ارتش تحويل بگيريم. مصيب براي تحويل خط با مسوولش بگو و مگويي كرده بود كه ما بچه ها را بياوريم و شما سنگر را همين طوري به ما بدهيد. دفعه ي بعدي كه مصيب مي خواست برود، من گفتم كه تو نرو، بگذاركه من بروم و او هم قبول كرد، موتور را گرفتم و رفتم و چون منطقه گل آلود بود، تمام سر و وضعم گل آلود شده بود و بالاخره فرمانده ارتش را پيدا كردم و سربازش گفت كه بياييد داخل و من گفتم كه نمي آيم، بگوييد از تيپ ۸۲ براي تعويض خط آمده اند، ضمنا بگوييد که از نوادگان سرهنگ آذرنوش است! يكدفعه ديدم كه سرهنگ با زير شلوار و زير پيراهن آمد و به من گفت: همين طوري بيا داخل. گفتم: سر و وضعم گلي است. گفت: عیب ندارد، بيا داخل و بعد پرسید: شما از طرف آن آقايي كه بداخلاق است و كمي پايش مي لنگد آمده ايد؟ -چون مصيب يك پايش روی مين رفته بود و مچ پايش قطع شده بود- گفتم: بله، من معاون ايشان هستم. گفت: اين پسر خيلي تند مي رود، همين الان مي خواهد همه چيز را بگيرد و همه كارها را بكند و آمدند اينجا يك چيزهايي گفتند و رفتن،د ما بايد روي نظم كار كنيم. گفتم: ايشان كمي عجول هستند و هيچ جا ثابت نيستند و هميشه در تكاپو هستند. بعد از صحبت كردن با فرمانده خداحافظي كردم، ولي ايشون هنوز متقاعد نشده بودند كه سنگر را به ما بدهند، هنگام خداحافظي ديدند كه مرادي با يك ماشين دور مقر را مي گردد و همين كه او را ديد گفت: بگو كه همين فردا ما سنگر را تحويل مي دهيم و بياييد و امضا كنيد و چيزي هم نمي خواهيم، ولي ديگر او را با خود نياوريد. من هم خداحافظي كردم و كمي جلوتر رفتم كه مصيب جلو آمد و گفت: چي شد؟ گفتم: قبول كردند. گفت: چطوري؟ گفتم: آشنا در آمديم و ديگر به او نگفتم كه چون شما را ديدند قبول كردند. ولي بعد از آن ماجرا، با همان سرهنگ دوست شدند و حتي در قزوين هم با هم ارتباط داشتند و با هم رفيق شدند، مصیب شايد تنها كسي بود كه بلافاصله با بچه ها رابطه برقرار می كرد.


غلامرضا مرادي، فرزند شهيد: هميشه آماده دفاع بود و هيچ چيز را بالاتر از انجام وظيفه نمكي دانست و خانواده و دوستان و پدر و مادر را صرف جبهه كرده بود. به دوستان و خانواده اش احترام خاصي مي گذاشت و هيچ وقت بدون لفظ آقا و خانم فرزندانش را صدا نمي زد. ايشان با كساني كه با مقام ولايت و مقام معظم رهبري و امام خميني دوست بودند دوست و با كساني كه با اينها كدورت داشتند، كدورت داشت. در دفاع از امور زير دستان خيلي فعال بودند و من شاهد بودم كه شبها خودش نمي خوابيد و براي تامين معاش ديگران تلاش زيادی مي كرد و شبها بيدار مي ماندند. حتي ديديم كه خیلی وقت ها خودشان در سنگر گرسنه مي خوابيدند ولي نمي گذاشتند رزمنده گانش گرسنه بخوابند. هميشه شاد بودند و هيچ وقت ناراحتي از ايشان نمي ديدم، مگر در مواقعی که كسي در انجام وظيفه اش كوتاهي می کرد. از بچگي با من مثل يك رفيق بودند، به طوري كه آن زمان با هم روزي يكي و دوبار كشتي مي گرفتيم. در حاليكه با هم خيلي صميمي بوديم، ولي هميشه يك حرمت خاصي بين من و پدرم بود و ايشان هميشه دنبال بهانه اي مي گشتند كه با من روبوسي كنند. ده سالم بود كه ايشان مي خواستند به مناطق جنگي بروند و من هم اصرار كردم كه مي خواهم بيايم و ايشان من را با خود بردند كه ابتدا به كارخانه نمك فاو و بعد سوسنگرد و آبادان رفتيم كه در لشكر ۸ نجف مستقر شديم و بعد به رود كارون رفتيم و آنجا شنا كرديم كه در آنجا شهيد احمداللهياري خيلي با بچه ها شوخي مي كرد.


عروس شهيد مرادي: وقتي وارد خانواده ي ايشان شدم، هميشه خوبيها و لطفي كه به ديگران مي كردند من را محو اخلاق ايشان كرده بود و بارها شده بود كه به ايشان مي گفتم چرا سهم خودتان را به ديگران مي دهيد و از حق خودتان دفاع نمي كنيد و هميشه به سوالهاي من لبخند مي زدند. يك روز به ايشان گفتم: مامان تنهاست و الان وقت تنها گذاشتن مامان نيست و شما بايد به تفريح و زيارت برويد، ولي ايشان فقط يك جمله به من گفتند: من آرزوي شهادت دارم و به من گفتند كه شما دلتان پاك است، دعا كنيد كه من شهيد شوم.


علي نوري: مصيب هر جا كسي را مي ديد ماشينش را كنار مي زد و با او احوال پرسي و شوخي مي كرد و هر كس هر نقطه ضعفي داشت و آن را بكار مي برد تا در يادش بماند كه او را ديده است. وقتي به اداره ي ما مي آمد بچه ها را خيلي اذيت مي كرد و من را هم همين طور، به گونه اي كه بعضي اوقات كه به اداره مي آمد من خودم را پنهان مي كردم تا او برود و بعد از رفتنش به او زنگ مي زدم كه من اينجا بودم. اگر متوجه مي شد كه كسي مشكل دارد به هر طريقي كه مي شد به آن كمك مي كرد. من اكثر بچه ها را که مي بينم، مي گويند كه دو هفته پيش او آمد پيش ما و با ما شوخي و صحبت كرده است. به نظر من، آقاي مرادي متعلق به ايران بود، چون در همه مناطق ايران فعاليت مي كرد. محمد مجيدي فر: هميشه طرفدار سر سخت نيرو هايشان بود و نمي گذاشت زياد خسته شوند. در عمليات والفجر ۱۰ يك روز كه نيروها براي شناسايي رفته بودند به خاطر اينكه خودش مستقيما در عمليات باشد با يك گروه شناسايي در شهر حلبچه رفت كه در معبري به مشكلي بر خورديم كه مقداري شك داشتيم و آقاي مرادي چندين مورد در آن معبر رفت و شناسايي كرد تا آن مشكل را ببيند تا برای بچه ها مشکلی ایجاد نشود.


حسن شکیب زاده: مصیب مرادی، یکی از همین یادگاران بی نام و نشان ۸ سال دفاع مقدس بود که نه تنها ما، بلکه خانواده اش هم که از همه به او نزدیک تر بودند او را نشناخته بودند. لابد می گویید، چطور؟ سال ۸۴،مصیب که شهید شد، به دنبال جمع آوری آثار و تصاویر شهید بودیم، خانواده اش گفتند: یک حلقه فیلم به ما داده اند که مربوط میشود به فعالیت های مصیب و راستش اینکه خودمان هم هنوز آن را ندیده ایم. فیلم را گرفتم، هندی کم بود، دادم به سی دی تبدیل کردند، گذاشتم توی کامپیوتر و لم دادم که ببینم. موضوع فیلم آخرین روزهای ماموریت مصیب در غرب کشور بود، او را در حال خنثی کردن مین های به جای مانده از زنگارهای دل های سیاهدلانی بود که با تمام توان و امکانات آمده بودند تا نسلی به نام امام خمینی(س) و انقلاب در منطقه پا نگیرد. قرار بوده به آخرین روستایی که در دوردست های غرب کشور از نعمت روشنایی ظاهری برخوردار نبودند، برق رسانی کنند، اما وزارت نیرو اعلام کرده بود که به دلیل آلوده بودن مسیر به مین های دشمن، این امکان وجود ندارد، اتفاقا قرعه هم به نام مصیب افتاده است که مین ها را خنثی کند. دوربین در حال حرکت است، از نوع کار مصیب فیلم می گیرد که یکی یکی مین ها را پیدا و سپس خنثی می کند، آنگاه همه ی مین های خنثی شده را داخل گودالی می ریزد و سپس انفجار تا هیچ اثر دیگری از مکر حیله گرها و دسیسه ی متجاوزین نماند. در همه ی لحظاتی که فیلمبرداری شده بود، اگر از قبل مصیب را ندیده باشی نمی شناسی اش، کلاه لبه داری به سر گذاشته و لبه اش را هم آنقدر پایین کشیده است که انگار هنوز هم نمی خواهد کسی ببیند و یا بفهمد که او مشغول چه کاری است. مین ها منفجر می شوند و مصیب نفسی می کشد و گرد و خاک لباس هایش را می گیرد که برود... فیلمبردار صدایش می کند: حاج آقا خودتان را معرفی کنید و بگویید که چه کار می کردید؟ مصیب سرش را کمی بلند می کند و می گوید: خودتان که دیدید و دوباره به راهش ادامه می دهد. فیلمبردار می پرسد: پیامی، حرفی، کلامی نداری که بگویی؟ مصیب بر می گردد و می گوید: می شود یک حلقه از این فیلمی که گرفته ای به من بدهی؟ فیلمبردار می گوید: چرا می شود، اما باید کپی کنم و بعدا برایت بفرستم، اما بگو که فیلم را برای چه می خواهی؟ و مصیب می گوید: میخواهم ببرم خانه تا اهل منزل ببینند که من کارم توی جبهه ها چیست و چه می کنم.....؟ .... مصیب این را که گفت اشگ ام را درآورد، به فکر فرو رفتم که چگونه است که رزمنده ای با شهید چمران، یعنی درست روزهای اولیه ی جنگ به جبهه ها رفته است و پس از پایان جنگ نیز کارش خنثی کردن مین های بجا مانده در سراسر خطوط جنگی است، اما احساس می کند که هنوز خانواده اش نمی دانند که او چه کرده و چه می کند؟


سرهنگ سهرابي: در عمليات نصر ۵ براي شناسايي منطقه به صورت حضور شبانه و يا در روز كه دشمن ديد مستقيم داشت مي رفتند و به دليل مهارت خاصي كه داشت اخبار و اطلاعات خوبي براي ما مي آورد و نيروهاي پياده اسلام با راهنمایی های او مي توانستند به دشمن حمله كنند. هر وقت در جايي نماز جماعت برگزار مي شد، ايشان نفر اول بودند و هميشه در اول وقت نماز مي خواندند. بعد از جنگ هم علاقه زيادي به جهاد و ايثارگري داشتند، چنانچه در تمام نقاط كشور چه جنوب، غرب و كردستان براي شناسايي مين هاي احتمالي مي رفتند.


ارسال محتوا درباره شهید
ارسال دلنوشته