حدیث شهدا: امام صادق علیه السلام فرمود : کسی که در راه خدا کشته شود، خداوند هیچ یک از گناهان او را به روی اونمیآورد. وسائل الشیعه، ج۱۱، ص۹، حدیث۱۹
کنگره ملی سه هزار شهید استان قزوین

شهید اسماعیل بحری

نام پدر: محد علی
نام مادر:
محل شهادت: سردشت
تاریخ تولد: 1338/07/03
محل تولد: بوئین زهرا
تاریخ شهادت: 1366/04/04
استان محل شهادت: قزوین
شهر محل شهادت: بوئین زهرا
وضعیت تاهل: متاهل
تحصیلات: دیپلم
شغل: کارمندجهادسازند
مزار شهید: بوئین زهرا
وصایا

شهید، اسماعیل بحری: پدر جان! سلام و امیدوارم که همیشه در حمایت از دین خدا کوشا و در عبادات خود پابرجا باشی. پدر! آدمی یک روزی از دنیا می رود؛ ولی کجا؟ نمی دانم! این عاقبت این دنیای فانی می باشد. این همه فامیل و دوست و همسایه، بزرگ و کوچک و پیر و جوان را می بینیم که از دنیا خداحافظی می کنند و از تجملات آن دست می کشند و مثل روزی که متولد می شوند لخت و عریان هستند و مثل یک بچه، به هر طرف که بِکشی کشیده می شوند؛ با یک تفاوت که بچه .... پدرم! من وقتی به دنیا آمدم چی بودم؟ از کجا آوردم و چه کردم؟ در کودکی که خودت بهتر از من می دانی وقتی خودم را تا اندازه ای شناختم، به این صورت بود که شما مسلمان بودید و من هم شدم و شما عبادت می کردید و من هم کردم. شما می خوردید و می آشامیدید و می خوابیدید و تلاش برای فردا می کردید، من هم یاد گرفتم. تنها فرقی که بین من و شما بود، اندک عملی بود که با زحمات و سختی های شما کسب نمودم و من هم وظیفه داشتم این همه سختی های شما را جبران کنم و البته فراموش نشود که در این چند سال زندگی، تنها علاقه شدیدی که شما داشتید و به من انتقال دادید، مسایل مربوط به کربلا و امام حسین(ع) و اهل بیتش بود، تا زمانی که در کشور ما انقلابی به وقوع پیوست که بی شباهت به قیام حسین(ع) نبود و من نیز بنا به تربیت شما علاقه مند به آن شدم و به اسلامی بودن آن ایمان آوردم. وقتی ایمان آوردم، باید می ایستادم و ثابت می کردم؛ چون تمام مسایلش با مسایل صدر اسلام یکی بود. در کربلا، امام حسین(ع) ندای «هل من ناصر ینصرنی؟» سر داده بود که این سید، این پیر جماران و این مرد خدا نیز سر داد؛ پس باید به این ندا جواب داده میشد. چه طور می شود جواب مثبت نداد، در جایی که برای انسان تمام مراحلش ثابت شده است؟! پدر جان! در دو راهی قرار گرفته ام؛ راه اول این بود که باید به حرف این سید گوش داده و راه دوم این که وقت جبران زحمات و سختی های شما بود. به همین دلیل دنبال اطلاعات گشتم تا اینکه برایم ثابت شد شما باطناً دلتان می خواهد که فرزند، که هیچ، حتی جان خودتان را هم نثار انقلاب کنید. به همین دلیل من هم با چشمی باز و با اجازه ی خود شما راهی را که شما یادم داده بودید، انتخاب نمودم. پدر جان! در این راه که خودتان بهتر از بنده می دانید که ادامه اش کشته شدن و یا اسیر شدن است؛ البته تا جایی که راه داشته باشد، اسیر شدن معنی ندارد؛ ولی کشته شدن هم دو نوع است یک نوع آن موقع فرار است که پشت به دشمن کنی و نوع دوم آن که از علی(ع) و امام حسین(ع) برای ما به ارث رسیده و کشته شدن از طرف جلو است و قطعه قطعه شدن و سر دادن و دست و پا دادن است. تا جایی که علی(ع) وقتی زره می بست، زره آن بزرگوار از پشت چیزی نداشت که بدنش را حفاظت کند، که امیدوارم من هم از مولایم چنین ارثی برده باشم. پدر جان! اگر چنین کشته شدنی نصیبم شد، فروتن باش و صبر کن؛ چون خداوند با صابرین است و از تو می خواهم که مثل کوه استوار باشی و در مقابل حوادث که خدا برای امتحان بنده اش ارزانی می دارد، استقامت کنی. مادر جان! سلام؛ مادر جان! از این که شما را تنها گذاشتم، باید مرا ببخشید؛ البته به همان راهی آمدم که خودتان تربیتم کرده بودید. مادر جان! آدمی عاقبت باید دست از این دنیا بکشد؛ پس چه بهتر که در راه اسلام و احیا خون امام حسین(ع)باشد. مادر جان! اگر فرزند تو به جبهه نیاید، پس کی بیاید؟ کسی که دو دستی، تمامی تجملات دنیا را چسبیده است؟ یا کسی که یک شب نمی تواند دور از رختخواب زندگی کند؟! مادر جان! باید این انقلاب را حفظ کنیم؛ امام ما به ما چشم امید بسته است؛ مگر خود تربیتم نکردی؟ مگر از روزی که دنیا آمدم به گوشم حسن(ع) و حسین(ع) نخواندی؟ مگر به دهانم تربت امام حسین(ع) نریختی؟ مگر شبها -که برایم لالایی می خواندی- از مصیبت های حسین(ع) نمی گفتی؟ پس دیگر افسردگی راهی ندارد! مادر جان! به خودت ببال که فرزندت بتواند قطره ای از خونش را در راه اسلام بدهد. مادر جان! زمان، زمان امام حسین(ع) است؛ امام خمینی می خواهد دین احیا شود؛ بیانات زینب (س) به وقوع می پیوندند؛ باید انتقام فاطمه (س) گرفته شود؛ انتقام طفل سه ساله هم گرفته شود. مادر جان! باید دشمن به همه ی اینها جواب بدهد. زمان، زمانی نیست که من و امثال من در رختخواب بخوابیم؛ بلکه زمانی است که باید بپا خواست. مادر جان! فرزندت را ببخش و حلال کن که ان شاء الله اجر شما را فاطمه(س) می دهد. مادر جان! در تربیت فرزندانم بکوش؛ سعی کن آنها به راه زینب (س) بروند. مادر جان! دخترانم را -که یکی سه ساله و دیگری یک ساله است- از تو می خواهم که در راه علم و دانش و در خط حزب الله تربیت کنی و به نحوی که انقلاب می خواهد. خواهرم! سلام؛ امیدوارم که در راه حفظ حجاب و دیگر مسایل که انقلاب به آن احتیاج دارد، کوشا باشی. خواهرم! خودت شنیدی و مطالعه کردی که زینب (س) چه مشکلاتی را پشت سر گذاشت و تحمل داغ برادر و دیگر یارانش و به اسارت رفتن خودش و اهل بیت؛ با این وجود مثل کوه استقامت کرد و با بیانش کاخ ظلم و ستم را فروریخت. خواهرم! زینب (س) را چیزی که زیاد غمگین می کرد، بهانه های طفل سه ساله ی برادرش بود. خواهرم! از دو طفل برادرت مواظبت کن و در تربیت آنها کوشا باش و وقتی خودشان را شناختند، انقلاب را برایشان تشریح کن. خواهرم! دیگر خواهرانم را در ادامه کسب علم و دانش و حجاب کمک کن و همیشه در خط امام و پشتیبان انقلاب باش. برادرم! سلام؛ امیدوارم که در نبودن من غمگین نباشی. البته داغ برادر مشکل است؛ ولی اینها را بدان که شهادت برادر را دیدن داغ نیست، بلکه سرافرازی و سربلندی است. چه مرگی بهتر از شهادت در راه خدا؟ برادر! از تو می خواهم که در تربیت صحیح فرزندانم بکوشی و دیگر برادرانم را در راه کسب دانش و علم و حمایت از امام و انقلاب یاریشان کنی. برادر! تا جایی که توان داری برای انقلاب و جنگ بکوش که سعادت در همین است. همسرم! سلام؛ امیدوارم که مرا حلال کنی. در مدتی که زندگی مشترک داشتیم، اگر بداخلاقی از من سرزده که باعث ناراحتی شما شده است، مرا برای رضای خدا ببخش. همسرم! من در طول زندگی مشترکی که داشتیم همه ی مسایل اخلاقی یک همسر خوب را در تو مشاهده نمودم و از تو راضی هستم. امیدوارم که فاطمه زهرا (س) اجرت بدهد. همسرم! در مرگ من سعی کن خوددار باشی و استقامت کنی تا این که منافقی از گریه های شما خوشحال نشود و اگر هم خواستی گریه کنی، به یاد خانواده ی امام حسین (ع) و آتش سوزی خیمه هایش و در به در شدن اطفالش باشد. همسرم! بچه هایمان را در راه رضای خدا و در راه اسلام و انقلاب تربیت کن؛ سعی کن در کسب دانش و علم به هیچ عنوان عقب نمانند و در حفظ حجاب کوشا باش. همسرم! باز هم تأکید می کنم که در تربیت بچه ها دقت کن؛ امیدوارم اجر زحماتت را از زینب کبری (س) بگیری. من در پایان از همه ی اهل خانه یک به یک و فامیل ها، به خصوص پدر خانم و مادر خانمم طلب بخشش دارم. امیدوارم همگی شما برای رضای خدا مرا ببخشید و همچنان پشتیبان انقلاب باشید. اسماعیل بحری ـ ۷/۳/۶۶


شهید، اسماعیل بحری: با سلام به امت حزب الله و با آرزوى پیروزى رزمندگان اسلام و آرزوى سلامتى یکایک برادران جهادگر و با تقدیم صمیمانه ‏ترین درودها و عرض سلام به شما عزیزان جهادگر؛ امید است که خداوند متعال همه ی شما و خانواده‏ هایتان را در سایه ی امام زمان (عج) سلامت بدارد. بارى! وظیفه ی خود مى ‏دانم که در این مرحله از مراحل جنگى -اگر خدا قبول کند- که در جبهه‏ هاى حق علیه باطل هستم، از یکایک شما طلب بخشش و حلالیت کنم. برادران! مدتى که با شما بودم و با هم سلام و علیکی داشته و نان و نمک هم را خورده ‏ایم، احساس مى‏ کنم که موقع آن آمده که شاید پشت سر شما حرفى گفته باشم و یا عملى کرده باشم که باعث آزردگى شما شده باشد، از این جهت از همه ی شما فوراً عذر مى‏ خواهم که حلالم کنید؛ چون آدمى جایز الخطا است. برادران! مى ‏دانم که در مراحلى به علت تندخویى بنده، خیلى از شما آزرده خاطر گشته ‏اید؛ ولى خدا مى‏ داند که هیچ ناراحتى و یا خداى نکرده کینه ‏اى از هیچ کدام از برادران در قلب بنده نیست؛ ولى مسأله ‏اى که مرا رنج مى ‏دهد این است که مبادا من به یک برادرى تندى کرده باشم، چه در مسایل امور مالى و چه در تعاونى مصرف و چه در صندوق قرض‏ الحسنه که مسؤولیت آن را به عهده داشته ‏ام؛ لذا باز هم از ته دل از راهى دور و دراز از شما طلب بخشش دارم. برادران! مسایلى که در پشت جبهه مى‏ گذرد با مسایلى که در جبهه مى‏ گذرد تفاوت دارد؛ زیرا در پشت جبهه چه بسا شیطان آدمى را به آسانى بتواند از راه به دور کند، به قدرى آسان که انسان خودش احساس نمى‏ کند. از راه پُست و مقام؛ از راه غیبت؛ از راه تهمت نابجا. برادران! در جبهه این مسایل نیست. اگر کسى همه ‏اش در خیال پُست و مقام باشد، به خاطر حفظ جان برادر دیگرش که اگر این مقام را به او بدهند زودتر از برادر دیگرش مى ‏تواند ایثار کند. به جایى مى ‏رسد که باید خود را در هر مقامى که باشد بر روى زمین انداخته و تکه تکه شود. البته در پشت جبهه نیز مقام خوب است؛ ولى تا جایى که آدمی خودش را نبازد و بداند که این مقام، مقامى است که توسط خون شهید و به حرمت اشک چشم دختران یتیم و اشک چشم مادران شهید و یا همسران شهید و غیره به دست او آمده و در اصل امانتى است که نباید به آن خیانت کند. برادران! اگر چنین احساسى داشتیم، خوشا به سعادتمان؛ ولی اگر نداشتیم پس خودمان را براى چند روزى معطل کرده و دنیایمان را به آخرتمان مى‏ فروشیم. در پایان از خداوند متعال مى‏ خواهم که به بازوهایتان قوت دهد تا در خدمت به روستاییان کوشا باشید.


شهید، اسماعیل بحری: اکنون که ابرقدرتها به کشور اسلامی ما هجوم آورده اند، بنده با دلی آگاه و با موافقت همه جانبه ی خانواده ام به جبهه های حق علیه باطل اعزام شده ام و اگر قسمتم شد می خواهم دِین خود را به اسلام و امام و امت شهیدپرور ادا نمایم. حجاب را سر لوحه ی زندگی خود قرار دهید و بدانید با این عمل مشت محکمی بر دهان یاوه گویان می زنید. اگر توانستید و برایتان مشکلی پیش نیامد، مبلغ ۲۰۰۰۰ تومان به حساب جهاد واریز نمایید. از همه ی همکاران و جهادگران عزیز و گرامی و زحمتکش طلب بخشش دارم. هر کسی از من طلبی دارد -که ان شاء الله به کسی بدهکار نیستم- میتواند به پدرم مراجعه و طلب خود را بگیرد. خدایا! کسانی که از روی نادانی مسایلی را پیش می کشند و احیاناً من نتوانستم از آنها طلب بخشش نمایم، بنده هیچ ناراحتی از آنها ندارم؛ تو خودت آنها را به راه راست هدایت فرما. خدایا! در راهی که پا گذاشتم، یاریم ده و موفقم فرما.۱ (۱۱۰۶۰۲۳) اسماعیل بحری ۱/۲/۶۶


شهید، اسماعیل بحری: اینجانب اسماعیل بحری، فرزند محمدعلی، بنا به میل باطنی خودم و موافقت خانواده ی گرامی ام به جبهه های حق علیه باطل اعزام شده ام. البته نمی خواهم فکر کنید که برای شهید شدن به جبهه آمده ام و اگر چنین خیالی، کسی بکند یک خیانت است؛ ولی از خدا می خواهم که مرگ مرا شهادت در راه خودش قرار دهد، به هر نحوی که خود بخواهد. بعد از مقدمه چینی، عاجزانه از همه ی کسانی که مرا می شناسند و یا بنا به دلایلی با آنها تماس داشته ام، می خواهم که مرا ببخشند؛ به خصوص اعضای جهاد سازندگی بویین زهرا و قزوین و همسایه ها. پدر جان! اگر چه فرزند خوبی برایت نبودم؛ ولی همیشه در یادم هستی و تو نیز مثل دیگر پدران شهید صبر و استقامت داشته باش. مادر جان! می خواهم که شیرت را حلالم کرده و بدی ها و بی محبتی هایم را، ببخشی و چنان زینب (س) استوار و پابرجا بمانی. خواهرانم و برادرانم! مرا ببخشید و -ان شاء الله- همیشه در خط حزب الله باشید. از همسرم طلب بخشش دارم؛ بنده از او راضی هستم، خدا نیز از او راضی باشد و از او می خواهم در انتخاب زندگی آینده آزاد باشد و به هر نحوی که می خواهد زندگی خود را تعیین نماید. اسماعیل بحری؛ ۵/۳/۶۶


خاطرات

صدیقه اینالو، همسر شهید اسماعیل بحری: یک روز به عکاسی رفته بود و یک عکس بزرگ گرفته بود و گذاشته بود روی طاقچه، همین که من چشمم به عکسش خورد، گفتم: چه عکس خوبی گرفتی. گفت: این عکس را برای حجله ام گرفته ام، خوب است. من که حسابی ناراحت شده بودم گفتم: این عکس را بردار، من این عکس را نمی خواهم. او آن روز عکس را برداشت، اما وقتی که شهید شد چون آن عکس آخرین عکسی بود که از او به یادگاری داشتیم از همان عکس در اعلامیه ها و حجله اش استفاده کردیم، البته هنوز هم همان عکس در مزارش است.


صدیقه اینالو، همسر شهید اسماعیل بحری: اولین بار که به جبهه می رفت، گفت: من ۴۵ روز دیگر بر می گردم، بعد از این ۴۵ روز من خیلی منتظرش بودم، همین که صدای در را می شنیدم، به سمت در می دویدم، تا اینکه یک شب در زدند و چون ما از آمدن او ناامید شده بودیم هیچکس نرفت تا در را باز کند، من که دیدم آن کسی که پشت در است دست بردار نیست، رفتم که در را باز کنم، همین که گفتم کیه ؟ آن کس که پشت در بود گفت: رفتگرم آمده ام آشغال هایتان را ببرم. من گفتم: ما آشغال نداریم و در را باز نکردم و به اتاق برگشتم، اما همین که به اتاق رفتم از من پرسیدند کی بود، من گفتم رفتگر بود و من هم در را باز نکردم، دیدم همه به طرف در دویدند، پرسیدم: چه شده؟ گفتند: اسماعیل آمده. من با شنیدن اسم او شوکه شده بودم که خواهرش گفت او عادت دارد و سرباز هم که بود هروقت برای مرخصی می آمد در می زد و می گفت: من رفتگرم.


صدیقه اینالو، همسر شهید اسماعیل بحری: یک شب به من گفت اگر در خواب مرده ای را ببینی و انگشت شصت پایش را بگیری هرچیزی که در آن دنیا اتفاق افتاده باشد برایت می گوید. من هم چون خیلی قبولش داشتم بدون اینکه فکر کنم، حرف هایش را پذیرفتم، یک شب که خواب بودم دیدم یک نفر انگشت پای من را گرفته و می گوید: راستش را بگو آن دنیا چه خبر است؟ من هم که حسابی ترسیده بودم جیغ کشیدم. بلند که شدم دیدم اسماعیل است و می گوید: نترس، منم اسماعیل.


ارسال محتوا درباره شهید
ارسال دلنوشته