حدیث شهدا: ز زید بن على از پدرش از پدرانش نقل شده که رسول خدا (ص) فرمود: شهید از سوى خدا داراى هفت خصلت است: ۱- نخستین قطره خونش که به زمین مى‏ریزد تمام گناهانش آمرزیده مى‏شود. ۲- سرش در دامان دو همسرش از حوریان قرار مى‏گیرد، و آن دو، گرد و خاک از صورتش پاک مى‏کنند و به او خوش آمد مى‏گویند، او نیز به آنان خوش آمد مى‏گوید. ۳- از لباسهاى بهشتى به او مى‏پوشانند. ۴- خازنان بهشت هر کدام با هر بوى خوشى به سوى او پیشدستى مى‏کنند که او را با خود ببرند. ۵- شهید جایگاه خود را مى‏بیند. ۶- به روح او خطاب مى‏شود که هر کجاى بهشت که مى‏خواهى گردش کن. ۷- شهید به خدا نظر مى‏کند و این نگاه مایه آرامش هر پیامبر و شهیدى خواهد بود. الوسائل، ج ۱۱،ص ۱۰
کنگره ملی سه هزار شهید استان قزوین

شهید عباس بابایی

نام پدر: اسمعیل
نام مادر:
محل شهادت: سردشت
تاریخ تولد: 1329/09/04
محل تولد: قزوین
تاریخ شهادت: 1366/05/15
استان محل شهادت: قزوین
شهر محل شهادت: قزوین
وضعیت تاهل: متاهل
تحصیلات: لیسانس
شغل: خلبان
مزار شهید: قزوین
وصایا

شهید، عباس بابایی: به خدا قسم، من از شهدا و خانواده های شهدا خجالت می کشم وصیتنامه بنویسم! حال سخنانم را برای خدا، در چند جمله -ان شاء الله- خلاصه می کنم: خدایا! مرگ مرا و فرزندان و همسرم را شهادت قرار بده. خدایا! همسر و فرزندانم را به تو می سپارم. خدایا! من در این دنیا چیزی ندارم؛ هر چه هست، از آن توست. پدر و مادر عزیزم! ما خیلی به این انقلاب بدهکاریم. ۱ـ بدهکار نیستم؛ جز به خدا. اگر کسی پولی طلب دارد، به او بدهید. ۲ـ کسانی که پول از من گرفته اند، هر وقت داشتند به همسرم بازگردانند. ۳ـ کلیه ی حقوق ماهیانه ام به همسرم تعلق بگیرد.۱ (۱۰۹۳۳۴۸) عباس بابایی ۲۲/۴/۱۳۶۱


خاطرات

امیر سرلشکر شهید خلبان مصطفی اردستانی: در طول جنگ ، هواپیماهای شکاری نیروی هوایی پس از انجام مأموریت و هنگام بازگشت به خاک میهن اسلام به خاطر وجود رادارهای دشمن ناچار بودند تا در ارتفاغ پایین و با سرعت زیاد پرواز کنند ؛ به همین خاطر گاهی با هواپیماهای دشمن اشتباه گرفته می‌شدند و مورد حمله پدافند خودی قرار می‌گرفتند . در آن شرایط این موضوع در روحیه خلبانان شکاری تأثیر منفی گذاشته بود وشهید بابایی با توجه به مسؤولیتی که داشت درصدد بود تا این نقیصه را به نحوی برطرف کند . او سرانجام با خوش فکری خاصی که در کارهای عملیاتی از خود نشان می‌داد ، طرحی را ابداع کرد که تا پایان جنگ به عنوان یک طرح جامع و موفق از آن بهره‌برداری می‌شد و با اجرای آن ، ضمن نجات جان خلبانان ، توانست به روند سازماندهی و عملیات جنگی در نیروی هوایی سرعت بدهد. او اندیشیده بود که بین پایگاه‌های نیروی هوایی در جنوب و جبهه‌های جنگ فاصله زیادی وجود ندارد؛ به همین خاطر مسیری را از پایگاه ‌تا محور‌های مقدم جبهه ترسیم کرد و ضمن شناسایی مقرهای توپ ‌های ضد هوایی که در این مسیر قرار داشتند برای هر کدام از مقرها خلبانی را درنظر گرفت ؛ زیرا خلبانان هم از نظر تاکتیک‌های هوایی و هم از نظر شناسایی هواپیماهای خودی از دشمن ، اطلاعات بیشتری داشتند . از آن پس هرروز ، قبل از طلوع آفتاب ، این خلبانان در حالی که لیس پرواز هواپیماها و ساعت حرکت آنها را در اختیار داشتند ، بر سر مواضع پدافندی گمارده می‌شدند و در طول روز، هر هواپیمایی را که طبع لیست از قبل تعیین شده ، به مواضع پدافندی نزدیک می‌شد به پدافند اطلاع می‌دادند و توپچی از شلیک به آن هواپیما خودداری می‌کرد . این کار در برگشت هواپیماها از خاک دشمن هم ادامه داشت . در طول جنگ میزان موفقیت عملیات‌هایی که با استفاده از این طرح انجام می‌گرفت بالای ۹۰ درصد بود و احساس می‌شد که با اجرای این طرح خلبانان در پرواز ، آرامش خاطری بیشتری دارند.


حسن دوشن: همراه با تیمسار بابایی با یک وانت تویوتا به قرارگاه نیروی زمینی در غرب کشور می رفتیم.به نزدیکیهای قرارگاه که رسیدیم، در پیچ و خم کوه ها، در هر صد قدم دژبانی ایستاده بود. بابایی به من گفت: حسن جان! ببین این دژبانها برای چه اینجا ایستاده اند. من نزدیک یکی از آنها که رسیدم، شیشه را پایین کشیدم و پرسیدم: برادر! برای چه اینجا ایستاده اید؟ دژبان گفت: گفته اند که تیمساری به نام بابایی می آید. دو ساعت است که ما را اینجا میخ کرده اند.تا حالا هم که نیامده و حال ما را گرفته. تیمسار با شنیدن صحبتهای سرباز دژبان خیلی ناراحت شد. رو کرد به دژبان و گفت: برادر! فرمانده ات گفته اینجا بایستید؟ دژبان گفت: آره دیگه. تو نمیری تو این آفتاب کلی ما را علاف کرده اند. ضد انقلاب ها هم که اگر وقت گیر بیاورند سر ما را می برند.اصلا اینها بی خیال بی خیالند. ما را الکی در اینجا کاشته اند. عباس گفت: برادر !از قول من به فرمانده ات بگو که به فرمانده اش بگوید، بابایی آمد ، خجالت کشید و برگشت. سپس رو به من کرد و در حالی که عصبانی به نظر می رسید، گفت: حسن! دور بزن برگردیم. با دیدن این صحنه احساس عجیبی به من دست داد. احساس کردم که گویا حضرت علی(علیه السلام) در آستانه شهر انبار است و کسانی را که در استقبال او به تعظیم ایستاده اند، نکوهش می کند


خلبان آزاده تیمسار اکبر صیاد یورانی: در طول مدتی که من با عباس در آمریکا هم اتاق بودم او همیشه روزانه دو وعده غذا می خورد ، صبحانه و شام.هیچ وقت ندیدم که ظهرها ناهار بخورد.من فکر می کنم عباس از این عمل دو هدغ را دنبال می کرد، یکی خودسازی و تزکیه نفس و دیکری صرفه جویی در مخارج و فرستادن پول برای درستانش که بیشتر در جاهای دوردست کشور بودند. بعضی وقتها عباس همراه با شام نوشابه می خورد،اما نه نوشابه هایی مثل پپسی و ....که در آن زمان موجود بود ، بلکه او همیشه فانتای پرتغالی می خرید.پند بار به او گفتم که برای من پپسی بگیرد، ولی دوباره می دیدم که فانتا خریده است.یک بار به او اعتراض کردم که چرا پپسی نمی خری؟مگر چه فرقی می کند و از نظر قیمت که با فانتا تفاوتی ندارد، آرام و متین گفت: حالا نمی شود شما فانتا بخورید؟ گفتم: خوب عباس جان آخر برای چه؟ سرانجام با اصرار من آهسته گفت: کارخانه پپسی متعلق به اسرائیلی هاست، به همین خاطر مراجع تقلید مصرف آن را تحریم کرده اند. به او خیره شدم و دانستم که او تا چه حد از شعور سیاسی بالایی برخوردار است و در دل به عمق نگرش او به مسائل آفرین گفتم. نکته دیگر اینکه همه تفریح عباس در آمریکا در سه چیز خلاصه می شد: ورزش،عکاسی و دیدن مناظر طبیعی


سرگرد رضا نیکخواهی: پروازهای وضعیت اضطراری تمام شده بود .به همراه شهید بابایی جهت استراحتی کوتاه در زیر سایه هواپیمه ، روی زمین نشسته بودیم . عباس که از پروازهای پی در پی خستگی در چهره اش آشکار بود رو به من کرد و در حالی که به کارگری که در محل استقرار هواپیماهای آماده مشغول نظافت بود، اشاره کرد، و گفت: آقا رضا آن کارگر را می بینی .از خدا می خواستم که به جای آن کارگر بودم و آنجا را جاروب می کردم. من از این گفته او کمی دلگیر شدم و گفتم: چرا چنین آرزویی می کنی ؟شما که الان فرماندهی پایگاه را برعهده داری و این مسئولیت سنگینی است.در ثانی شما شایستگی ارتقاء به پست های بالاتر در نیروی هوایی را نیز دارید. شهید بابایی در حالی که چهره از من برگرفته بود و با نگاه نافذش به آسمان می نگریست ، گفت: نه اینکه از شغلم ناراحتم، ولی اگر کارگر ساده بودم، مسئولیتم در نزد خداوند کمتر بود.حالا که فرمانده پایگاه هستم ، هر کجا حادثه ای رخ دهد فکر می کنم، شاید، کوتاهی من باعث به وجود آمدن آن بوده است، به همبن خاطر است که آرزو می کنم، کاش به جای آن کارگر ساده بودم


تیمسار خلبان علی اصغر جهانبخش: عباس همیشه علاقه داشت تا گمنام باقی بماند. او از تشویق، شهرت و مقام سخت گریان بود. شاید اگر کسی با او برخورد می کرد، خیلی زود به این ویژگی اش پی می برد. زمانی که عباس فرمانده پایگاه اصفهان بود یک روز نامه ای از ستاد فرماندهی تهران رسید. در نامه خواسته بودند تا اسامی چند نفر از خلبانان نمونه را جهت تشویق و اعطای اتومبیل به تهران بفرستیم. در پایان نامه نیز قید شده بود که « این هدیه از جانب حضرت امام است.» عباس نامه را که دید سکوت کرد و هیچ نگفت. ما هم اسامی را تهیه کردیم و چون با روحیه او آشنا بودم، با تردید نام او را جزء اسامی در لیست گذاشتم می دانستم که او اعتراض خواهد کرد. از آنجا که عباس پیوسته از جایی به جای دیگر می رفت و یا مشغول انجام پرواز بود. یک هفته طول کشید تا توانستم فهرست اسامی را جهت امضاء به او عرضه کنم. ایشان با نگاه به لیست و دیدن نام خود قبل از اینکه صحبت من تمام شود، روی به من کرد و با ناراحتی گفت: ـ برادر عزیز! این حق دیگران است؛ نه من. گفتم: ـ مگر شما بالاترین ساعت پروازی را ندارید؟ مگر شما شبانه روز به پرسنل این پایگاه خدمت نمی کنید؟ مگر شما... ؟ ولی می دانستم هر چه بگویم فایده ای نخواهد داشت. سکوت کردم و بی آنکه چیزی بگویم، لیست اسامی را پیش رویش گذاشتم. روی اسم خود خط کشید و نام یکی دیگر از خلبانان را نوشت و لیست را امضا کرد. در حالی که اتاق را ترک می کردم. با خود گفتم که ای کاش همه مثل او فکر می کردیم


حسن دوشن: در پاتکی که عراق به منظور پس گرفتن جزایر مجنون انجام داد، بابایی شیمیایی شد و سر او پر شد بود از تاولهای ریزی که خارش داشت. تاولها در اثر خاراندن می ترکیدند و این مسأله موجب ناراحتی او می شد. به او اصرار کردم تا به بیمارستان برود؛ ولی می گفت که در شرایط فعلی اگر به بیمارستان بروم مرا بستری می کنند. او پیوسته نگران وضعیت جنگ بود. در همان روزها، یک روز که به طرف بیرون جزیره مجنون در حرکت بودیم، به برکه آبی که پر از نیزار بود رسیدیم. عباس لحظه ای ایستاد و به جریان آب دقت کرد. سپس با حالتی خاص روی به من کرد و گفت: ـ حسن! می دانی این آب کدام آب است؟ گفتم: ـ خُب، آبی مثل همة آبها. عباس گفت: ـ اگر دقت کنی امام حسین (علیه السلام) و حضرت ابوالفضل (علیه السلام) در کربلا دستشان را به همین آب زدند. این آب تبرّک است. سپس پیاده شد و شروع کرد با آن آب سرش را شست و شو دادن. او معتقد بود که تاول های سرش مداوا خواهد بود. چند روز از ماجرا نگذشته بود، که تمام تاول های سر او مداوا شد


عظیم دربند سری: اوایل سال ۱۳۴۹ در کلاس آموزش زبان انگلیسی مرکز آموزشهای هوایی درس می خواندم و سمت ارشدی کلاس را داشتم؛ از آغاز تشکیل کلاس چند روزی می گذشت که دانشجوی تازه واردی به ما ملحق شد که بعدها فهمیدم نامش عباس بابایی است. مقررات کلاس در ارتش حکم می کرد، آن کس که درجه‌اش بالاتر است ارشد کلاس باشد. درجه من «هنرآموز» بود و درجه او «دانشجو» و از من بالاتر بود. لذا طبیعی بود که او باید به من اعتراض کند و دست کم از من فرمانبرداری نکند؛ ولی برخلاف انتظار همه، خیلی عادی، مثل دیگران آنچه را که من می گفتم انجام می داد. از وظایف ارشد، یکی این بود که باید هر روز در پایان درس «اتیکت» یکی از شاگردان را جهت نظافت کلاس می گرفت و به مسئول ساختمان می داد. آن روز نوبت بابایی بود. من در حالی که احساس می کردم سکوت عباس تا به حال از سر آگاهی دادن به من بوده است و شاید از این حرکت من به خشم بیاید و رودرروی من بایستد، با حالتی مضطرب به نزدیکش رفتم و از او خواستم تا اتیکتش را جهت نظافت سالن به من بدهد. او خیلی ساده و مؤدبّانه اتیکت را به من تحویل داد. وقتی اتیکت عباس را به مسئول ساختمان دادم، او در حالی که شگفت زده به نظر می آمد با صدای بلند، به من گفت: ـ این که دانشجوست! گفتم:ـ بله: با عصبانیت گفت: ـ جایی که دانشجو در کلاس است تو چرا ارشد هستی؟ خیلی زود برو و جاروب او را بگیر و خودت کلاس را نظافت کن. از فردا هم او ارشد کلاس است؛ نه تو. من به ناچار به کلاس برگشتم. دیدم بابایی در حال نظافت کردن است. هر چه کوشیدم تا جارو را از دستش بگیرم او نپذیرفت و گفت: ـ چه اشکالی دارد؟ برگشتم و ماجرا را به مسئول ساختمان گفتم. او بدون اینکه حرفی بزند از پشت میزش بلند شد و به سمت کلاس حرکت کرد. عباس همچنان در حال نظافت بود. مسئول ساختمان محترمانه ماجرا را از او جویا شد و وقتی نتوانست بابایی را از نظافت کردن باز دارد، گفت: ـ مقررات حکم می کند که شما ارشد باشید. عباس لبخندی زد و پاسخ داد: ـ اما من ارشدیت ایشان را می پسندم؛ پس ترجیح می دهم که ایشان ارشد باشند؛ نه من. او هر چه کوشید نتوانست عباس را قانع کند و آن روز گذشت. فردا صبح که از خواب بیدار شدیم. چون طبق دستور، من باید سمت ارشدی را به بابایی واگذار می کردم، برای چندمین بار از او خواستم تا ارشدیت را بپذیرد؛ ولی او گفت: ـ چون از ابتدای دوره شما ارشد بوده‌اید تا پایان دوره هم شما ارشد باشید و از شما می خواهم دیگر پیرامون این موضوع حرفی نزنید. بی تکلّفی او در من خیلی تأثیر گذاشته بود. حرکت آن روز عباس برایم بسیار شگفت آور بود؛ ولی بعدها که با او بیشتر آشنا شدم دانستم که او همواره سعی می کرد تا نفس خود را از میان بردارد و اگر آن روز ارشدیت را نپذیرفت صرفاً به این دلیل بود. از آن روز به بعد دوستی من و عباس شروع شد. در یکی از زنگهای تفریح، او نزد من آمد و سر صحبت را باز کرد. از من پرسید: ـ نماز می خوانی؟ گفتم:ـ گاهی وقتها. گفت:ـ کجاهای قرآن را از حفظ هستی؟ گفتم:ـ چیزی از قرآن حفظ نیستم. گفت:ـ می خواهی آیاتی از قرآن را به تو یاد بدهم که نامش «آیت الکرسی» است؟ سپس شروع کرد در مورد فضیلتهای آیت الکرسی صحبت کردن. من زیر بار حرفهای او نمی رفتم؛ ولی او از من دست بردار نبود. همان روز در زنگ تفریح بعدی، قرآن کوچکی از جیبش بیرون آورد که همان آیت الکرسی در آن نوشته شده بود و گفت: ـ بیا ببینم می توانی قرآن بخوانی؟ من شروع به خواندن کردم و همه را غلط می خواندم. او با آرامش و متانت، دو، سه مرتبه آن آیه را خواند و گفت: ـ می توانی این سوره را حفظ کنی؟ به این ترتیب در زنگهای تفریح با هم بودیم و پیوسته با من قرآن کار می کرد. یادم هست که کلاس پانزده روزه ما تمام شد و من با عنایت و تلاش عباس آیت الکرسی و سوره های «والّیل» و «والشّمس» را حفظ کرده بودم. دیگر من و عباس با هم خیلی دوست شده بودیم. کلاس بعدی را که می خواستیم شروع کنیم چون استادمان خانمی آمریکایی بود، او به من پیشنهاد کرد تا با هم نزد مسئول آموزشگاه برویم و از او بخواهیم تا کلاس ما را به جابجا کند. او در تلاش بود تا به کلاس برویم که استاد «مرد» باشد و سرانجام با پافشاریهای عباس، او موفق شد تا کلاس را تغییر دهد. پس از پایان دوره آموزشی زبان، عباس برای گذراندن دوره خلبانی به آمریکا رفت و با رفتن او من احساس تنهایی می کردم. چند سال گذشت و من در سال ۱۳۵۰ با درجه گروهبان دومی در پایگاه دزفول مشغول به خدمت شدم. دوری از عباس برایم خیلی سخت بود؛ به همین خاطر به سختی نزد بستگان عباس رفتم و از آنها نشانی او را در آمریکا گرفتم. نامه ای به او نوشتم و احساس خود را در نامه بازگو کردم. در نامه ای که عباس برای من فرستاد عکسی از خودش در آن بود. از من خواسته بود تا نزد پدرش بروم و از او نسخه تعزیه حضرت ابوالفضل (ع) را بگیرم و برای او بفرستم. در طول مدتی که عباس در آمریکا بود از طریق نامه با یکدیگر در تماس بودیم. به یاد دارم تابستان سال ۱۳۵۲ بود، در یک روز گرم که پس از پایان کار به خانه رفته و در حال استراحت بودم، ناگهان زنگ خانه به صدا درآمد. لحظه ای بعد همسرم برگشت و گفت: مردی با شما کار دارد. من به نزدیک در رفتم. ناباورانه دیدم عباس است. او از آمریکا برگشته بود. با خوشحالی یکدیگر را در آغوش گرفتیم و به داخل منزل رفتیم. گفت که فارغ التحصیل شده و اکنون به عنوان خلبان شکاری به پایگاه منتقل شده است. از این که دانستم دوباره با عباس خواهم بود خیلی خوشحال شدم و خدا را شکر کردم. هوای خانه خیلی گرم بود؛ به همین خاطر عباس رو به من کرد و گفت: عظیم! خانه تان چرا اینقدر گرم است؟ گفتم:ـ عباس جان! کولر که نداریم، برای این که خنک بشویم. اول یک دوش می گیریم، بعد هم می رویم زیر پنکه می نشینیم. احساس کردم عباس از این وضع ما ناراحت شده است؛ پس به ناچار موضوع صحبت را تغییر دادم. آن شب تا دیر وقت با هم بودیم. آخر شب او خداحافظی کرد و رفت. فردای آن روز دیدم عباس با یک کولر آبی به منزل ما آمد و گفت: عظیم! ببخشید ناقابل است. چون زمان ازدواج شما در اینجا نبودم، هدیه ام را حالا آورده ام. من و همسرم از هدیه عباس خوشحال شدیم. این در حالی بود که عباس حقوق چندانی دریافت نمی‌کرد؛ و من یقین داشتم این کولر را به سختی تهیه کرده بود


سرتیپ خلبان روح الدین ابوطالبی: ( او از دوستان و همرزمان دیرینه شهید بابایی است و در آموزشگاه خلبانی ایران و آمریکا با هم بودند. سال ۱۳۴۹ وارد نیروی هوای و دو سال بعد به عنوان خلبان خلبان اف ۴ مشغول به کار شد و تقریبا با اکثر هواپیماهای نیرو پرواز داشته است). مدت زمانی که عباس در «ریس» حضور داشت با علاقه فراوانی دوست‌یابی می‌کرد ، آنها را با معارف اسلامی آشنا می‌نمود و می‌کوشید تا در غربت از انحرافشان جلوگیری کند . به یاد دارم که در آن سال ، به علت تراکم بیش از حد دانشجویان اعزامی از کشورهای مختلف ، اتاق‌هایی با مساحت تقریبی سی متر را به دو نفر اختصاص داده بودند . همسویی نظرات و تنهایی ، از علت‌های نزدیکی من با عباس بود ؛ به همین خاطر بیشتر وقت‌ها با او بودم. یک روز هنگامی که برای مطالعه و تمرین درس‌ها به اتاق عباس رفتم ، در کمال شگفتی «نخی» را دیدم که به دو طرف دیوار نصب شده و مساحت اتاق را به دو نیم تقسیم کرده بود . نخ در ارتفاع متوسط بود ، به طوری که مجبور به خم شدن و گذر از نخ شدم . به شوخی گفتم : «عباس ! این چیه! چرا بند رخت را در اتاقت بسته‌ای؟» او پرسش مرا با تعارف میوه، که همیشه در اتاقش برای میهمانان نگه می‌داشت ، بی‌پا