حدیث شهدا: پیامبر گرامی خدا صلی الله علیه و آله فرمود : هر کس مالش مورد سوء قصد قرار گیرد و برای دفاع از آن مبارزه کند و کشته شودشهید است. کنز المعال، ج۴، ص۴۲۹، حدیث۱۱۲۰۱
کنگره ملی سه هزار شهید استان قزوین

شهید محمدصادق انبارلویی

نام پدر: صفر
نام مادر:
محل شهادت: حلبچه
تاریخ تولد: 1334/07/20
محل تولد: قزوین
تاریخ شهادت: 1366/12/22
استان محل شهادت: قزوین
شهر محل شهادت: قزوین
وضعیت تاهل: متاهل
تحصیلات: دیپلم
شغل: کارمند
مزار شهید: قزوین
وصایا

شهید، محمدصادق انبارلویی: امروز، در حالی وصیت مینویسم که اسلام عزیز، غریب است. در زمانی وصیت می نویسم که اسلام در حال جنگ با کفار است و هر که در این موقعیت، اسلام را کمک کند -یعنی جنگ را ادامه و یاری کند- انگار زمان پیامبر گرامی(ص) شمشیر زده است. خدایا! تو گواه باش که من آمدم؛ ولی لیاقت شهادت نداشتم و مجروح گردیدم. ولی این بار از تو -خدای متعال- خواستارم -اگر صلاح می دانی و از من راضی هستی- شهادت را نصیبم بفرما. خدایا! تو گواه باش من اسلامت را دوست دارم؛ امام زمانت را دوست دارم و امام خمینی را دوست دارم و با دوستان او دوست و با دشمنان‎شان دشمن هستم. من به عنوان یک سرباز اسلام، خدمت هم‎مسلکان خود عرضه می دارم که: مبادا این نعمت الهی را شکرگزار نباشید و خدای بزرگ بر شما سخت گیرد و ظالمی را بر همه‎ی ما مسلط سازد. راهی که امام حسین(ع) رفت، همگی ما اگر نرویم، شیعه نیستیم! مگر خون حسین(ع) و اصحابش از ما سؤال نمیکند؟ مگر زمین کربلا فریاد بر نمی آورد که چه شد که درک خون فرزند پیغمبر را نکردید؟ پدرجان! مادرم! از این فرزند عاصی راضی باش. من خیلی به شما بد کردم و هر چه باشم من عاشق حسین(ع) هستم. پدر! از من راضی باش. بگذار خون من برای حسین(ع) عزیز بریزد و بگذار در روز محشر در پیشگاه پیامبر(ص)، سربلند باشم. از همسرم می خواهم که اول از من راضی باشد و دوم، همیشه از امام اطاعت کند. من از او راضی نیستم اگر لحظه‎ای از اسلام، جنگ و امام غافل باشد. خداوند اجر و صبر عظیم به او عطا کند. مهدی و مهدیه را خوب بزرگ کن و آنها را اسلامی بار بیاور. مال حلال به خورد آنها بده. از دادن غذای مشکوک خودداری کن. بگذار مهدی و مهدیه درس بخوانند و خدمتگزار اسلام باشند. این وصیتنامه در تاریخ ۷/۳/۶۵ مطالعه گردید و دوباره مورد تأیید و تمدید قرار گرفت.۱ (۱۰۸۲۱۹۲) صادق انبار لویی ۲۶/۷/۶۴


خاطرات

سید محمد عبدحسینی: لحظات قبل از عملیات بود، من با فرزند یکی از شهدا، تجهیزاتمان را کامل بستیم و داشتیم می رفتیم، در حال رفتن بودیم که انبارلویی ما راصدا کرد، او به خاطر سادات بودنم، علاقه زیادی به من داشت. گفت: عبد حسینی بیا اینجا، سپس آن فرزند شهید را هم صدا کرد. دوتایی رفتیم پیش او، گفت: یک خواهش از شما دارم. گفتم: چه خواهشی گفت: بایستید رو به قبله و دستها تونو بالا بگیرید، من یک دعایی می کنم، شما هم آمین بگوئید و هیچ سوالی هم نکنید. ما هم دوتایی رو به قبله ایستادیم و دستهایمان را بلند کردیم و منتظر شنیدن دعایش شدیم. انبارلویی گفت: یا فاطمه زهرا (س) به حرمت دست این فرزندت و این بچه ی شهید، دیگه منو خلاص کن. این دعا را که کرد ما موضوع را انداختیم به شوخی و گفتیم: ما شما را حالا حالاها نیاز داریم، تو به این زودی ها شهید نمی شوی. گفت: نه، ترا بخدا امین بگوئید، محکم هم بگوئید، دستهایتان را هم پایین نیاورید. ما هم آمین را گفتیم و راه افتادیم. حدود نیم ساعت بعد عملیات شروع شد و همه ی بچه ها وارد صحنه ی نبرد شدند، درست نیم ساعت دیگر بی سیم دوستم جاوید مهر مرا صدا کرد و گفت: امیر امیر، سید؟ گفتم: به گوشم. گفت: انبارلویی برات مفهومه؟ گفتم: آره. گفت: همین الان رفت بهشت.


ارسال محتوا درباره شهید
ارسال دلنوشته