حدیث شهدا: ز زید بن على از پدرش از پدرانش نقل شده که رسول خدا (ص) فرمود: شهید از سوى خدا داراى هفت خصلت است: ۱- نخستین قطره خونش که به زمین مى‏ریزد تمام گناهانش آمرزیده مى‏شود. ۲- سرش در دامان دو همسرش از حوریان قرار مى‏گیرد، و آن دو، گرد و خاک از صورتش پاک مى‏کنند و به او خوش آمد مى‏گویند، او نیز به آنان خوش آمد مى‏گوید. ۳- از لباسهاى بهشتى به او مى‏پوشانند. ۴- خازنان بهشت هر کدام با هر بوى خوشى به سوى او پیشدستى مى‏کنند که او را با خود ببرند. ۵- شهید جایگاه خود را مى‏بیند. ۶- به روح او خطاب مى‏شود که هر کجاى بهشت که مى‏خواهى گردش کن. ۷- شهید به خدا نظر مى‏کند و این نگاه مایه آرامش هر پیامبر و شهیدى خواهد بود. الوسائل، ج ۱۱،ص ۱۰
کنگره ملی سه هزار شهید استان قزوین

شهید سبحان جانی

نام پدر: ابوالقاسم
نام مادر:
محل شهادت: فاو
تاریخ تولد: 1339/07/05
محل تولد: شترک
تاریخ شهادت: 1365/02/09
استان محل شهادت: قزوین
شهر محل شهادت: البرز
وضعیت تاهل: متاهل
تحصیلات: ابتدایی
شغل: کارگرفرنخ
مزار شهید: شترک
وصایا

شهید، سبحان جانی: اما این که به سوی جبهه عازم شدم، با آگاهی کامل بوده و آن چه که مرا به سوی جبهه خواند رضای خدا و احساس مسؤولیت نسبت به اسلام عزیز و اطاعت از اوامر حضرت امام خمینی به عنوان ولی فقیه می باشد. درود پُر افتخار من به رزمندگانی که دلیرانه در راه اسلام همانند ابوذرها می جنگند و هرگز تسلیم صدام و لشکر کفر نمی شوند و استوار بر دین خویش، باقی می مانند. من به عنوان یک سرباز انقلاب و بسیج امام زمان (عج) در جبهه، علیه کفر می جنگم و هرگز تسلیم آن لشکر ناباب نخواهم شد و تا آخرین قطره‎ی خون خویش از اسلام دفاع خواهم کرد تا رستگار شوم و در این راه اگر کشته شوم پیروزم و اگر هم بِکُشم باز پیروز می باشم و یا باید شهید بشوم و یا به کربلای حسین(ع) برسم. اینک سخنی با پدرم: پدرجان! از این‎که تا به حال نتوانستم حق فرزندی را به شما ادا نمایم، خیلی عذر می خواهم؛ ولی از این‎که با آمدنم به جبهه، موافقت کردی کمال تشکر را دارم و از خدای متعال بسیار سپاسگزارم که مرا یکی از سربازان امام زمان(عج) قرار داد. ...و اما مادر مهربانم! امیدوارم که مرا ببخشی؛ چون برایم خیلی رنج کشیده و مشکلات را تحمل نموده ای و مرا با نور قرآن آشنا کرده ای و در قلب من عشق به الله را جای دادی. از این‎که نتوانستم ذره ای از حق فرزندی را به شما ادا نمایم، معذرت می خواهم؛ ولی مادرم! می خواهم هم‎چون زینب کبری(س) صبور باشی و غم به دلت راه ندهی. هر چند داغ فرزند برای پدر و مادر سنگین است؛ ولی این راه، راهی است که حسین فاطمه(س) و علی(ع) رفت و شهید شد و امیدوارم که در این غم بزرگ، صبور و شکیبا باشی. برادرانم! از شما تقاضا دارم که دَرس‎تان را به خوبی بخوانید؛ چون هم اکنون دانشگاه‎های ما از افراد مُتدیّن و پاک خالی است و به شما جوانان حزب الله نیازمند است. باری برادرم سعی کنید بیشتر اوقات قرآن بخوانید و همیشه در قلب‎های‎تان نور قرآن روشنایی‎بخش باشد و شما را به صراط مستقیم برساند؛ ان شاء الله. وظیفه تان را -که همان رسالت امام سجاد (ع)، پس از شهادت امام حسین(ع) بود- به خوبی به انجام برسانید. همسرم! امیدوارم که در دار دنیا موفق باشی و در خانه همیشه به یاد فرزندمان باشی که باید راه پدرش را ادامه دهد و سلاح -از کف افتاده ی- پدرش را برگیرد و علیه استکبار جهانی و خائنان به پا خیزد. همسرم! اگر در طول زندگی‎مان از من بدی دیدی، امید آن دارم که حلالم نمایی و گناهانم را ببخشی. امید دارم، فرزندمان هم‎چون پدرش باشد و حسین گونه در طول تاریخ بماند. همسرم! به مجتبی قرآن بیاموز و او را با نور معرفت و قرآن و دعا و استغفار آشنایی ده و خودت در این راه صبور باش و غم به دل مگیر؛ چون بسیاری از مردان خدا رفتند و رسالت‎شان بدوش همسرشان مانده و -ان شاء الله- تو هم رسالتت را به خوبی به انجام برسانی.۱ (۱۱۷۹۵۱۷) سبحان جانی ۳/۰۲/۱۳۶۵


خاطرات

غلامرضا جانی: قرار بود عملیات جدیدی آغاز شود. همه آمده بودند. رزمندگان حال و هوای قشنگی داشتند. دستور آمد که همه باید محاسن‌شان را کوتاه کنند. همه این کار را انجام دادند؛ اما «سبحان» را دیدم که محاسنش را کوتاه نکرده است. به سراغش رفتم و دیدم خیلی ناراحت است. گفتم: «چرا محاسنت را نزدی؟ … همه این کار را کرده‌اند.» با ناراحتی گفت: «من این کار را نمی‌کنم. من خجالت می‌کشم، که فردا با محاسن تراشیده شده به محضر آقا «ابا عبد الله الحسین» (ع) حاضر شوم.» من خندیدم و دیگر چیزی نگفتم. شب فرا رسید و دستور حمله صادر شد. بچه‌ها تا نزدیکی‌های صبح جنگیدند. عملیات بزرگی بود. سپیده‌‌دم، ناگهان خمپاره‌ای زوزه‌کشان سوی ما آمد و در میان رزمندگان به زمین اصابت کرد. هر کس به سمتی فرار می‌کرد. گرد و خاک عجیبی بلند شده بود. کمی صبر کردم، تا گرد و غبار بخوابد، که در آن میان «سبحان» را دیدم که روی زمین آرام دراز کشیده و محاسنش غرق در خون است و من، به خنده‌ی دیشبم، گریه می‌کردم!


غلامرضا جانی، برادر شهید: برادرم سبحان جانی، شبی که قرار بود فردایش به جبهه اعزام شود، در عالم خواب فرزند زهرا(س)، حضرت صاحب الزمان (عج) را می بیند که به وی می گوید: چرا دیر کردی، زودتر بیا که من منتظر تو هستم. سبحان که این پیام را می شنود در خواب گریه شدیدی می کند، به طوری که همسر او متوجه شده و او را از خواب بیدار کرده و جویای علت گریه اش می شود. او که اصرار زیادی می کند، سبحان ماجرای خوابش را برای همسرش می گوید و از او می خواهد تا زمان شهادتش که نزدیک هم هست، خواب را برای کسی تعریف نکند. جالب است که پدر سبحان نیز راضی به اعزام فرزندش به جبهه ها نبود، او هم شبی در خواب می بینید که سید بزرگوار ما به همراه حضرت امام خمینی(ره) وارد خانه شده و خطاب به پدر می گویند: تو نباید از رفتن فرزندت به جبهه ممانعت کنی. پدر به شدت به خود لرزیده و از خواب که بیدارمی شود، دیگر توان جلوگیری از فرزندش را برای رفتن به جبهه ندارد. سبحان وارد جبهه ها که می شود در عملیات شرکت می کند. قبل از آغاز عملیات فرمانده ی آنان از رزمندگان می خواهد، با توجه به شرایط منطقه، همه محاسن شان را با تیغ بتراشند. سبحان از این موضوع بسیار ناراحت شده و می گوید: من چگونه می توانم با صورت تیغ زده شده به دیدار ابی عبدالله الحسین(ع) بروم. او به ناچار این کار را پذیرفت و انجام داد، اما در همان عملیات شهید شد و در حالی که سر به بدن نداشت، به دیدار معشوق رفت.


تصاویر
ارسال محتوا درباره شهید
ارسال دلنوشته