حدیث شهدا: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود : شهید هفتاد نفر از بستگان خود را شفاعت می کند. کنز المعال، ج۴، ص۴۰۱، حدیث ۱۱۱۱۹
کنگره ملی سه هزار شهید استان قزوین

شهید سید باقر علمی

نام پدر: سید نعیم
نام مادر:
محل شهادت: ام الرصاص
تاریخ تولد: 1343/01/01
محل تولد: قزوین
تاریخ شهادت: 1365/10/04
استان محل شهادت: قزوین
شهر محل شهادت: قزوین
وضعیت تاهل: مجرد
تحصیلات: حوزوی
شغل: طلبه
مزار شهید: قزوین
وصایا

شهید، سید باقر علمى: از خداوند متعال صبر و استقامت براى پدر و مادرم خواستارم. یک جان به خداوند کریم باید مى‏دادم! اگرچه عُمر خود را تباه کردم و قلب نورانى را سیاه و لیکن شُکر خداى را که -ان شاء الله- بتوانم تحویل بدهم و خداوند از سر تقصیراتم بگذرد. «استغفراللّه ربّى و اتوب الیه». از تمام دوستان و آشنایان، اقوام و خویشان حلالیت بطلبید. پدر، مادر و خواهرها! مرا ببخشید.۱ (۱۵۲۴۴۷۶) سید باقر علمى


خاطرات

مهدی کیامیری: نزدیکی‌های صبح، قرار بر این شد که به پشت خاکریز نیمه کاره‌ای، که محل اولین «پاتک» دشمن بود، سر بزنیم. به علت تیرگی زیاد خاکریز و فاصله‌ی کم ما با عراقی‌ها، تعدادی از بچه‌ها، به ستون زدند. از جمله «جمال قاسمی»، که بعد از رسیدن به پشت خاکریز، «سید باقر علمی» و «حسن شهسواری» را صدا زد و گفت: «حسن آقا! این دو اسیر را که لودرچی اسیر کرده، به پشت خط (اسکله) ببرید.» «حسن» هم بدون این که چیزی بگوید، گفت: «چشم!» و به همراه اسرا به طرف اسکله حرکت کرد. بعد از چند دقیقه صدای رگبار از دور به گوش رسید و «حسن» برگشت و همه متعجب از این که چرا او این قدر زود برگشت. «سید باقر» گفت: «حسن! اسرا را بردی عقب؟» «حسن» جواب داد: «بله! … فرستادم خودشان به عقب برگردند!» با روشن شدن هوا، مشغول تثبیت خط و استحکامات خاکریز و آماده‌ی پاتک دشمن ‌شدیم. با برادر «حضرتی‌ها» در سنگری نشسته بودیم و چون می‌دانستم زنده برگشتن از این خط، فقط کار خداست و از سویی امکاناتی برای دفاع نداریم، به یاد بچه‌های شهید مشغول خواندن نوحه شدیم. وقتی درگیری به اوج خود رسید، به دستور فرماندهی لشکر «سردار سرتیپ امین شریعتی»، با تعداد خیلی کمی از نیروها به صفوف متحد نیروهای «گارد ریاست جمهوری عراق» ـ که تازه وارد معرکه شده بودند ـ حمله‌ور شدیم. تعداد نیروهای دشمن قابل قیاس با ما نبود. ما عده‌ای قلیل با جسم‌هایی خسته و سن‌های متفاوت بودیم و آن‌ها نیروهای تازه نفس و زبده با هیکل‌هایی تنومند بودند؛ اما چون لطف الهی با ما بود و ما صبر و استقامت داشتیم، به مدد الهی لشکر شکست خورده‌ی بعثی را مجبور به فرار کردیم. بچه‌ها با ایمانی قوی بر دشمن زبون حمله می‌کردند و هرازگاهی هم سواری از تک‌سواران لشکر اسلام از مرکب عشق به زمین می‌افتاد و سبک‌بال تا خانه‌ی محبوب پر می‌کشید؛ چنان که وقتی تیر به پیشانی «سعید پایروند» اصابت کرد، هیچ صدایی جز «یا حسین» (ع) او شنیده نشد. جنگ تن به تن سخت به اوج خود رسیده بود و «سید باقر علمی»، «توکلی»، «ذاکرها»، «خالقی»، «اسماعیلی» و «اکبری‌رضایی» به همراه دیگر دلاوران لشکر عشق، با قامتی به بلندای ابدیت در مقابل این سپاه پوشالی ایستاده و می‌جنگیدند و هر از گاهی هم دلاوری سینه‌ی سرخ میدان نبرد را به رنگ خون خود سرخ‌تر می‌ساخت.


ارسال محتوا درباره شهید
ارسال دلنوشته