حدیث شهدا: ز زید بن على از پدرش از پدرانش نقل شده که رسول خدا (ص) فرمود: شهید از سوى خدا داراى هفت خصلت است: ۱- نخستین قطره خونش که به زمین مى‏ریزد تمام گناهانش آمرزیده مى‏شود. ۲- سرش در دامان دو همسرش از حوریان قرار مى‏گیرد، و آن دو، گرد و خاک از صورتش پاک مى‏کنند و به او خوش آمد مى‏گویند، او نیز به آنان خوش آمد مى‏گوید. ۳- از لباسهاى بهشتى به او مى‏پوشانند. ۴- خازنان بهشت هر کدام با هر بوى خوشى به سوى او پیشدستى مى‏کنند که او را با خود ببرند. ۵- شهید جایگاه خود را مى‏بیند. ۶- به روح او خطاب مى‏شود که هر کجاى بهشت که مى‏خواهى گردش کن. ۷- شهید به خدا نظر مى‏کند و این نگاه مایه آرامش هر پیامبر و شهیدى خواهد بود. الوسائل، ج ۱۱،ص ۱۰
کنگره ملی سه هزار شهید استان قزوین

شهید محمداسمعیل عسگری

نام پدر: محمدرضا
نام مادر:
محل شهادت: ام الرصاص
تاریخ تولد: 1342/05/05
محل تولد: قزوین
تاریخ شهادت: 1365/10/04
استان محل شهادت: قزوین
شهر محل شهادت: قزوین
وضعیت تاهل: متاهل
تحصیلات: ابتدایی
شغل: پاسدار رسمی
مزار شهید: اقبالیه
وصایا

شهید، محمد اسماعیل عسگری: من از پدر بزرگوارم و مادرم تشکر می کنم که زحمت مرا کشیدند. شما می خواستید من کمک و دستیار شما باشم و از من ثمره ای ببینید؛ ولی ندیدید. البته من در ظاهر از پیش شما رفته ام؛ ولی در باطن یار و یاور شما هستم و با توجه به این که نتوانستم فرزند خوبی برای شما باشم -اگر خدا از گناهان این حقیر بگذرد و اجازه ی شفاعت دهد- روز قیامت اول شما پدر، مادر و همسرم را شفاعت می کنم. برادرم! دَرسَت را خوب بخوان و در خانه کمک دیگران باش و همیشه نمازت را بخوان. همسرم به خاطر خدا، بابت همه ی سختی ها و دوری ها استقامت کرد و خیلی زحمت مرا کشید و هر وقت می خواستم به جبهه بیایم، هیچ ناراحتی نمی کرد و من با خوشحالی به جبهه می رفتم و این برای خدا ارزش داشت که می گفت شما برو به جبهه و ما برای خدا، صبر می کنیم. همسرم! دخترمان سمیه را خوب تربیت کن و فردی با لیاقت به جامعه تحویل بده و از او خوب مواظبت کن که سمیه یادگار من است و اگر دخترم بزرگ شد و پرسید: چرا من بابا ندارم؟ بگویید: چرا شما بابا داشتید که برای دفاع از اسلام به دست کفار بعثی کُشته شد. ای ملت! به پا خیزید و سلاح به دست گیرید و بروید از حریم اسلام دفاع کنید. من می دانم اگر نرویدروز قیامت پشیمان می شوید که دیگر کار از کار گذشته است. این فرصتی است که باید غنیمت بشمارید و هیچ عذری هم ندارید. ما فقط با عراق جنگ نداریم؛ با تمام اَبرقدرت ها و به قول امام«جنگ، جنگ تا رفع فتنه» از روی زمین! بیایید تا دیر نشده است با خون شهیدان میثاق ببندید و راه حقیقی آنها را طی کنید. برادر حقیرتان؛ محمداسماعیل عسگری ۲۷/۱۲/۶۳


راه شهدا را ادامه دهیم که آنها با خون خود درخت اسلام را آبیارى کردند و از هستى، فرزند، خانه و کاشانه ی خود دست کشیدند و راه سرورشان حسین(ع) را پیمودند. اگر همیشه پشتیبان ولایت فقیه باشیم، هیچ آسیبى به ما نخواهد رسید. در جنگ با کفار مصمم باشیم؛ چرا که دشمنان اسلام از مصمم بودن ما خوف دارد و نیز در جنگ عقب نشینى نداشته باشیم. همیشه بر خدا توکل کنیم که هرچه داریم از او است. هیچوقت مغرور نشویم و همیشه با یاد او حرکت کنیم که این مرام حسین(ع) و دیگر امامان و انبیا بوده است. در کارهایتان دلسرد و از کمبودها ناراحت نشوید؛ چون چشم آیندگان به شما دوخته شده است و امید همه ی مسلمانان جهان، مخصوصاً مسلمانان لبنان، فلسطین، سوریه، عراق و دیگر کشورهاى مسلمان به ما است و همه ی آنها به امید آن نشسته ‏اند که مسلمانان ایران بر استعمار و استثمار چیره شوند تا آنها نفسى راحت بکشند. از مسؤولین شهرى، ادارى، ارگانى و تولیدى تقاضامندم، همیشه ملت را در صحنه نگه دارند که اسلام امروز -در بلاد جهان- تنها و غریب است و ملت باید همیشه براى دفاع از ناموس، مملکت و اسلام آماده باشند. باشد که روزى -ان شاء الله- پرچم توحید «لا اله الا الله» در بلندترین قله ی جهان برافراشته شود. (۱۵۱۸۲۹۵) محمداسماعیل عسگرى


خاطرات

سید محمد عبدحسینی: اسماعیل عسگری، جانشین فرماندهی گردان امام رضا (ع) بود، مداحی هم میکرد و دعای کمیل خیلی قشنگی هم می خواند. شب عملیات کربلای ۴، قرار بود مرحله ی اول غواصها بروند و در مرحله دوم بچه ها با قایق از معبری که باز شده بود، حرکت کنند. آن شب، همه ی بچه ها شور و حال خاصی داشتند ، فضا فضای منقلبی بود، صحنه های بهشت پیش روی همه ی بچه ها خودنمایی می کرد، همه مشغول راز و نیاز و طلب حلالیت از یکدیگر بودند. در همین حال و هوا، عسگری شروع کرد به خواندن ترانه ی لب کارون – همان ترانه ای که در زمان طاغوت می خواندند- عسگری آنقدر این ترانه را با شور و حال می خواند که بچه ها یاد شب عاشورای امام حسین (ع) افتادند، آن شبی که وقتی امام حسین (ع) جایگاهشان را نشان داد، همه به پایکوبی پرداختند. آن شب همه جا خورده بودند که چرا اسماعیل در یک چنین شبی، یک چنین ترانه ای را می خواند، آن هم در شب عملیات و درون کارون، اما وقتی بچه ها یکی یکی به جایگاهشان رسیدند، تازه فهمیدند که عسگری چه حالی داشت که خود هم با همان حال رفت.


ارسال محتوا درباره شهید
ارسال دلنوشته