حدیث شهدا: پیامبر گرامی خدا صلی الله علیه و آله فرمود : هر کس برای دفاع از جان و مال اهل و عیال خود پیکار کند و کشته شود شهید است وکسی که در راه قُرب به خدا کشته شود شهید است. کنز المعال، ج۴، ص۴۲۰، حدیث۱۱۲۳۶
کنگره ملی سه هزار شهید استان قزوین

شهید داود خلیلی

نام پدر: علیرضا
نام مادر:
محل شهادت: ام الرصاص
تاریخ تولد: 1348/01/28
محل تولد: قزوین
تاریخ شهادت: 1365/10/04
استان محل شهادت: قزوین
شهر محل شهادت: قزوین
وضعیت تاهل: مجرد
تحصیلات: راهنمایی
شغل: دانش اموز
مزار شهید: قزوین
وصایا

شهید، داود خلیلی: ای جهانیان! بدانید که مرگ یک زمانی فرا می رسد و انسان را به سوی خود می کشاند؛ پس چه بهتر که انسان خود به سوی مرگ بشتابد و آن هم مرگی که در راه خدای -حق تعالی- باشد. من با امام خمینی میثاق بسته ام و به او وفا دارم؛ زیرا که او به اسلام و قرآن وفادار است و اگر چندین بار مرا بکُشند هم، دست از او نخواهم کشید. سلام مرا به رهبر عزیزم برسانید و بگویید تا آخرین قطره ی خونم سنگر اسلام را ترک نخواهم کرد و با خداوند پیمان می بندم که در تمام عاشوراها و کربلاها، با حسین(ع) همراه باشم و سنگر او را خالی نکنم. مادرم! همواره چون زینب(س) باش؛ زینبی که ۷۲ شهید در راه خدا نثار کرد و امیدوارم که زینب (س) هم از شما خشنود شود و مرا هم در پیشگاه خداوند و ۷۲ شهید خشنود سازی. ...و تو پدرم! از پدرانی عبرت بگیرید که چندین نفر از اعضای خانواده ی خویش را نثار خدای خویش نموده اند. پدرم! مبادا بعد از شهادتم ناراحت شوی و بسیار خشنود شو و بدان اگر خشنود شدی، مرا خشنود کردی و اگر مرا خشنود کردی، خدا را خشنود ساخته ای. خدایا! جُند الله را که با سوگند به ثار الله در لشکر روح الله برای شکست عدو الله و استقرار حزب الله، زمینه ساز حکومت بقیت الله است، حمایت کن. تنها سفارشم به خانواده ی عزیزم این می باشد که در تمام صحنه های جامعه، شرکت داشته باشند؛ چه از نظر مادی و چه از نظر معنوی خود را شریک بدانند. دوستان من! بعد از شهادتم بیندیشید راهی را که من رفتم، چه بود و اگر فهمیدید و مخالف من و مخالف امام و اسلام و تمام مسایل دیگر بودید، حقی ندارید که بر مزارم بیایید و روح و جسم مرا آزار دهید و حقی ندارید که یاد مرا در دلهایتان نگه دارید و هرگز شما را نمی بخشم! دوستان و رفقای عزیزم اگر چنانچه حقی به گردنم دارند، از وصی من دریافت کنند و اگر دریافت نکردند، مرا به بزرگواری خود ببخشند و اگر آنان را اذیت و آزار کرده ام، از جانب من حلالیت بطلبید.۱ (۱۲۷۴۸۵۵) داود خلیلی


خاطرات

روغن کوپنی بودش مثلا یه موقع کم گیر میومد اون موقع بعدمن رفتم یه خانمه همسرشهیدی روغن گرفتم یه کاسه اوردم ، اوردم نمازمو خوندم نماز ظهرموخوندم گرفتم یکم خوابیدم دیدم ایشان اومدن دیدم اومدن با لباسای رزم با پوتین امد گفت مامان گفتم جانم گفت براچی رفتی ازبچه ی که پدرش شهیدشده بچه یتیمه روغن گرفتی گفتم پسرم میبرم میدم بزار روغن بابابگیره بیارد روغن شهلا خانوم ومیبرم میدم گفت نه ببر بده من یه روغن پنج کیلویی گرفتم گذاشتم روی پله ها خداشاهداست اومدم دیدم یه روغن پنج کیلویی روی پله هامونه دوتا ضربدرخورده اس گفت فاطمه ی زهرام ضربدر زده اس من اینو خیلی جاها گفتم گفتم پخش کنید برای اونا که واقعا نمیدونن شهیدا هدفشون چی بوده وچی هستش بزاریه خورده ام متوجه بشن خیلی هم اومدن من براشون تعریف کردم اینو یه اقایی هم از قم اومده بودش براشون تعریف کردم گفت من اینا راهمه روعنوان می کنم اینو یدانه کتاب درس کنن اینا یه دانه کاری بکنن .هیچی نه انجام ندادن خداشاهدس .یعنی براخودشون خوبه برا یه سری جواناخوبه برای جوانای امروز که معذرت میخوام همه میرن معتاد میشن سیگاری میشن هزار فرقه میشن خداشاهده اصلا اهل ریا نبود اهل اینکه مثلا برفرض ما چیزداشته باشیم مثلااون موقع تلفن کم بود مثلامبلی داشته باشیم میگفت یه چیز جزیی باشه مثلا تشک ومینداختم زیرش میگفت نندازالان رزمنده های ما توخاکا دارن غلت میخورن تو خاکا مثلا میخوابن براچی زیرمن تشک میندازی اصلا نمی ذاشت خداشاهده بخدایه موقع میدیدی کاپشنشوتامیکنه میزاره زیر سرش میگفت من باید همیشه اماده باشم عادت کنم اگه میرم اونجاها مثلا عمری باقی ماندزودشهیدنشدم بتونم چطوری مثلا تواون خاکا مثلا چیز کنم اینا اینطوری بود اینطوری بچه بودن یعنی خداشاهده سه تاشونم نمیخوام تعریف کنم هم اون خدابیامرز هم ایشان هم اون اهل ریا نیستن عکسش اینجاس اقا داوود اقا داریوش .بله خواب دیدم خواب دیدم که اگه خدابهت پسرمیده اسمشوبزار داوود .


من کیمیا حاج تقی نظامی هستم خواهرزاده ی شهید ومیخوام زندگینامه ی شهید داوود خلیلی را برای شما بازگو کنم .بسم الله الرحمن الرحیم شهید داوود خلیلی در سال هزاروسیصدوچهل ونه درفروردین ماه درتهران چشم به جهان گشوددر سال هزاروسیصدو پنجاه وشش به کلاس اول رفت اودرخانواده ای مذهبی وکارگربدنیا امددرسال هزاروسیصدوشصت ویک به قزوین امد ودرسال هزار سیصدوشصت ودو دراسفندماه درعملیات خیبرجزیره ی مجنون در گردان امام رضا به همراه فرمانده ی خود مهدی شالباف وبقیه ی همرزمان خودبه مدت سیزده سال مفقودالجسد شدن وپیکرپاکش در سال هزاروسیصدوهفتادوپنج توسط گروه تفحص به میهن بازگشت ودر شاهزاده حسین بخاک سپرده شد اودرسال هزاروسیصدوشصت ودو فقط سیزده سال داشت خاطرات شهیدرادوست همرزمش تعریف میکندکه دراذرهزارسیصدوشصت ودو به همراه داوود برای اعزام به جبهه مشکل داشتیم مشکل ماهم سن مان بود دران مقطع فقط کسانی که شانزده سال داشتن همراه با رضایت نامه به جبهه اعزام میشدن با داوود تصمیم گرفتیم که شناسنامه ی خود را بزرگ کرده وامضای پدر را جعل کنیم تاماراهم اعزام کنن چون متولد سال هزارسیصدوچهل ونه بودیم شناسنامه ی خود را چهل وشیش کردیم واز ان فتوکپی گرفتیم وجعل امضا کردیم وبرای پذیرش به سپاه رفتیم مسئول پذیرش به جثه ی من وداوود نگاه کردوچون یک مقدار جثه ی ما بزرگتراز سن مان بودبا خواهش و تمنا پذیرفتن به همراه داوود برای اموزشی به پادگان امام حسین تهران خیابان افسریه اعزام شدیم خانواده از ما خبر نداشت مادر شهید می گوید به منزل امد اعزام اوایل دی شصت ودوبود گفت مدیر مدرسه شمارامیخواهد ان زمان در برخی از منازل تلفن نبود خود شهید امد به مادرگفت مدیر شمارامیخواهد وقتی به مدرسه رفتم داووددراین فرصت وسایل خودراجمع کردن وهمراه دوست خودبرای اعزام به پادگان اموزشی امام حسین رفتن مدیرمدرسه گفت چندروزاست داوود اقا به مدرسه نمیاید من امروز اورا ندیدم به خانه برگشتم دیدم که کیف وکتابش منزل است پدرش سرکار بود بعداز اینکه مطمئن شدم نیست به پدر زنگ زدم وگفتم که داوود نیست پدربه خانه امد وبه همراه اوبیشترجاهاازجمله منزل فامیل دوست واشناسرکشی کردیم یکی از اشناهاکه در سپاه بودرا دیدیم گفت داوود وعلی به پادگان امام حسین تهران جهت اموزش رفتن دوروز دیگرهمراه پدروپسرکوچکم جواد به پادگان رفتیم مسئول دژبانی انها ار از طریق بلندگو پیچ کرد دیدم علی امداماباترس ولرز گفتم علی میکشمت داوود کو گفت بخدااون گفت بریم الان همه رفتن حموم پادگان ومخفی شد با خواهش وتمنا علی راگفتم داوود رابیار من ببینم علی رفت داوود را اورد با او ملاقات کردیم گفتم تو کوچکی بیا بعدبرو پدرش گفت تو موتور دوست داری برایت موتوردنده ای میخرم گفت یکبار برم بعدمیایم درسم راهم میخوانم گفت روز اول ماروبردن پیش امام امام را ملاقات کردیم به هر بسیجی یک اسکناس ده تومانی دادن برای یادگاری ان را داد به برادرش گفت این پول را نگه دار در پانرده بهمن از اموزشی امد برف خیلی سنگینی باریده بود داشتم برف پشت بام را جارو میکردم دیدم یک سربازکوچک دارد میاید دیدم داوود است لباس وپوتینش ازخودش کوچیکتربودبعدازده روز دوباره رفت.


بسم الله الرحمن الرحیم راوی : اصغر خلیلی دایی بزرگ شهید داود خلیلی خصوصیات اخلاقی شهید بسیار بچه خوب ، با معرفت ، با انضباط ، خیلی علاقه به جنگ داشت ، در دوران بچگی نیز علاقه به تفنگ و... زیاد داشت. خود من سال 59 به سربازی رفتم وسال61 ازسربازی برگشتم . داود به من گفت : دایی میشه اون لباس ارتشی تو به من بدی،می خوام برم بسیج گفتم باشه. گفتم پسر اگه به تن شما میشه برش دار ببر،پوشید شلوارم بهش بزرگ بود.کاپشن وکت اورده بودم از سربازی ،گفت این رو بپوشم برم.خلاصه زن دایی اش اون شلوار رو براش درست کرد.یه بلوز ارتشی ویه کاپشن ارتشی بود که این سه تکه را بهش دادم.بعد گفت دایی پوتین هات،گفتم پسرم این پوتین ها به پای شمابزرگه،تازه همین لباس هارو هم زن دایی داره درست می کنه .پوتین هارو آوردم پوشید گفت به پام بزرگ هست ومن گفتم که پسرم این برای شما خیلی بزرگ هستد شهید به من و زن دای اش شخصا خیلی علاقه داشت.روزی هم که می خواست به جبهه برود به اصطلاح بسیج،خود همشیره من یا داماد ما اصلا اطلاع نداشتند آماده بود وبه زن داییش گفته بود زن دایی نهار چی داریم گفته بود جاتون خالی آبگوشته،گفت پس من برم سنگک بگیرم بیام تا دایی بیاد من اومدم. من اومدم دیدم اینا دارن نهار می خورند.گفت میخوام برم جبهه،مامان و بابام اطلاع ندارند گفتم پسرم هرچیه اونا باید میذاشتن می رفتی،قبل از یک هفته مونده به رفتنش اومده بود به زن داییش گفته بود برای من یه شال ویه دستکش بباف،که زن داییش بافته بود.گذاشته بود تو ساکش.یه مقدار هم براش وسیله گرفته بود.خلاصه رفتن جبهه،بعد ادرس خانه ما را بهش داده بود.اون همشیره من باغ نشاط می نشستند برای این عرض کردم خدمتتون چون نمی خواست باباش ومامانش متوجه بشندآد رس خونه مارو داده بود.به من وزن داییش واقعا علاقه داشت.خدابیامرزدش.بچه خیلی خوبی بود.شخصا خودم و زن داییش خداشاهد است چشم انتظارش هستیم.که من وهمسرم بارهذاگفته است ارزو دارم این خدابیامرز را در تلویزیون ببینمش.یعنی هربار عکس شهدا یافیلم شهدا رو نشون میدن،مانگاه می کنیم تا ببینیمش،انقدر سنی هم نداشت.من دو سال سربازی بودم بعد از یه مدت که از سربازی اومدم سال 61بود.خیلی به من عذذلاقه پیدا کرده بود.این یعنی زمانی که بچه هم بود برای خودش تفنگ د رست می کرد.کار های هنری انجام نمی دادبیشتر علاقه به جنگ داشت.من اون موقع که سنی نداشت گفتم شمابچه هستی درس بخون بعد به این کار هذا هم می رشی ولی عذلاقه عجیبی داشت به این مسائل.مثلا بسیجی بشود لباس نظامی تنش کنه.همچین خصوصیاتی داشت.به من می گفت ا زاونجا برای من تفنگ بیار.گفتم بابا تفنگ اسباب بازی نیست.گفتم اونطور نیست به من تفنگ بدن بیارم قزوین.


من پدر شهید داوودخلیلی (حاج جعفر خلیلی) هستم.این فقط عاشق جبهه رفتن بوداونموقع زمان جنگ چون امام فرموده بود که جبهه ها باید پربشه سیزده سالش بود امارفته بود دوسال کپی شناسنامه اش وبزرگ کرده بود که نیاز به رضایت ولیشم نباشه بعدیک ماهم رفت پادگان افضلیه پادگان امام حسین اونجا اموزش دید بعدازاموزش سه چهار روز اومدخونه همش میگفت کی این سه چهار روز تموم میشه من برم جبهه اونم که رفت اونجا اهوازوانرژی اتمی از اونجام ک حمله ی خیبربودرفت جزیره ی مجنون شهید شدسیزده سالم مفقود بودبعدسیزده سال پلاکش جورابش استخوانش و موی سرش و اولش اون و برده بودن دیداردیده بودن همون جورابایی که رفت جبهه همون اونا بود حاج خانم اون جوراب رو داده بود بهش.من خودمم الان عضو بسیج ام شرکت کنتورسازی بیست وپنج سال مسئول انتظامات ش بودم اونجام جزوبسیجش بودم همه ی منطقه های جنگی ام رفتیم از اروند کنار گرفته تاکوه های بازی دراز تاپاوه نوسو همه جا من خودم رفتم . ن رضایت نگرفته بودن جعل کرده بودن ایشون دوسال شناسنامه سیزده سالش بود ایشون زیاد راضی نبودن گفتم که خدمتون ن من دیدم سنش کوچیک بود از زمانی که حسین فهمیده شهید شداین میگفت من چیم از اون کمتره منم باید برم جبهه . بله اول من که توشرکت صبح کار بودم امدم گفتن گفت داوود رفته سپاه اونروزم اعزام بودهمون جاهم فرستاده بودنش برای اموزش گفتم داوود کجاس گفت که منو گفت بیا مدرسه کارت دارم اورده بود ساکشو برداشته بود چون قبلا اسمشو نوشته بودرفته بود .بله خاطرش که کوچیک بود میگفت من میخوام افسر بشم خیلی چیزای کارای نظامی رو دوست داشت بعداین نذر امامزاده داوودم بوداونجا ما ی گوسفند نذرکرده بودیم چون اولین بچه مون بود بردیم اونجا بعداز اونم برادرش داریوش خلیلی رفت اونم دوازده سالش بود تا هفده سالگی توی سپاه بود.بیشتر من میرفتم مدرسه ایشان نه باچیزای مدرسه اینا کارنداشت .مدرسه که ماشهرک شهید بهشتی بودیم من خودمم عضوانجمن اولیای اونجا بودم مدرسه نزدیک بودزیادنیاز نبود اما این بیشتر فکرش به جبهه رفتن بود .من خیلی کم خواب می بینم گاه گاهی خوابشو میبینم خواب که یه دفعه من دیدم که یه لباس سفید تنشه یه دری باز شد اون جلورفت منم دنبالش بعدشم اونجارفتیم دیگه این غیب شد ندیدمش.نصیحت که اون کوچیک بود ما میگفتیم درستو بخون تودرس بخون بعدا هرکجا هرکاری خواستی اما اون میگفت نه تازمانی که جنگ هست ماباید بریم جبهه خیلی تعصب دینی ومیهنی داشت با اون کوچیکیش .خودش همین میگم که وقتی حسین فهمیده شهید شداینم همش بهم میگفت من باید منم هم سن اونم سیزده سالم من باید برم جبهه . ما که من شرکت کنتورسازی میرفتم صبح کاربودم بعدش امدم گفتن که ایشون گفت امدن از سپاه گفتن که پسرتون شهید شده اما شهید مفقوده جنازه فلانشو نیوردیم بله من با این سنم نمیدونم مفقود چیه مفقود یعنی گم شدن ناپدید شدن نه من خودم کلاس هفتم قدیمو دارم اونجاهم شرکت کنتورسازی مسئول انتظامات بودم هزار و پونصد نفراونجارپرسنل . بله اونم برادرش شرکت ما بودش برادراون حفاری اس که ماشین الات داره خودشم شهید شد بله حسن حفاریم شهید شد داییشم بنام محمد نقاش بود حسن حفاریم شهید شرکت کنتورسازیه سرکارگرقسمت مونتاژبود شرکت کنتور سازی دوازده تا شهید داره یدونش همین حسن اقاس ایشان سال پنجاه وهفت توی انقلاب شهید شده اس.هیچی فقط چند دفعه اومدن گفتن ماصداشواز رادیو عراق شنیدیم اسیره بعدمعلوم شد دروغ بوده ولی من مون موقع رفتم مقعرشون انرژی اتمی گفتن که این تعداد زیادی مفقود شده اره ما یه بیست روزبا حاج اقا رفتم دنبالش درسته حاج اقا بله گفتن اون فرمانده اشون مهدی شالبا بوده اون میرسجادی بوده اینا همه شهید شدن خیلیاشم نیوردن. من شرکت بودم یدانه مسئول ما بود اقای فرهاد سعیدی تو مسئول بسیج شرکتم بوداینا قبلاامده بودن گفتن که یه تعدادی شهیدای مفقود رواوردن یکیشم گفتن پسر خلیلی اس یکی میگفته بگمش نگم اخرش من اومدم ایشان گفت که منو بنیاد خواسته رفتم پلاک وغنایم داوود و اوردم گفتم باشه هرچی خداخودش داده خودشم گرفته .برای سلامتی همه ی شهدااقا داوودم صلوات برای سلامتی شما هم صلوات برای سلامتی رهبر عزیزمون صلوات پسر دومم داریوش خلیلی پنج سال جبهه بود . بررسی که کردن دیدن که شهید داوود خلیلی کوچیکترین شهیده بررسی که کردن سپاه دیدن دوستااشناهای من تو سپاه بودن گفتن شهید شما کوچکترین شهید منطقه ی قزوینه هنوز سیزده سال کاملم نداشت اما خیلی شجاع بود از یه مرد قوی شجاع تر بود .دیگه همه ی شهدا برای انقلابه برا میهن رفته دفاع کرده چه کوچیک چه بزرگ از اون پیرمرد هفتادساله تا مثل داوود خلیلی سیزده ساله اونا که حس میهن پرستی منتهاباید بعدا قدرشون وبدونن مسئولینی که میان الان پسرمن کنتورسازی چهارماهه که حقوق نگرفته اینا باعث نگرانی انقلاب میشه اگه همین شهیدا نبودن الان اون داعشی که عراق وسوریه سرشون میاردبدترازاون سرایران می اوردن چون همه ی اینا بخاطر ایرانه من خودم چهل ودو ساله راننده ام با همه جور ادم سرکار دارم هم با ادمای انقلابی هم با ادمای ضد انقلاب بعد یه عده ای میومدن به من میگفتن چرا پسرتو گذاشتی رفت گفتم خواست خدا هرچی باشه اون میشه .


جواد خلیلی هستم برادر داوود خلیلی سومین فرزند خانواده من باشهیدهفت سال تفاوت سنی دارم دوره ی کودکی مون توکرج ویادم میادتوکرج اقاداوود واقاداریوش داداشم باهم دیگه خیلی عیاق بودن بعدهرموقع میرفتن با دوستاشون بازی کنن منم میبردن به فوتبالم خیلی علاقه داشت منم که میومدم توفوتبال که بازی کنم دنبال اینا باشم میگفت بچه ها این نخودی اس بعدمن فکرمیکردم نخودی چیز خیلی خوبیه گفتم باشه پس من نخودیم رواین حساب نیست داداش بزرگمانم بود به ماهم خیلی علاقه داشت که این همشیره ی ماراکه خدا داده بود میگفت بیا یه دانه داداش دیگه یه ابجی دیگه هم به ما داده بایدهوای ابجیمون و داشته باشیم خیلی ناموس پرست بود مااین ابجیمون بزرگ شه ماداداشا سه تا بزرگیم دیگه این نمی تونه بیرون دربیادماهوای ابجیمونو داریم کسی بهش چپ نگاه کنه .نه من اونموقع که مثلا تازه کلاس اول رفتم دیگه اقا داوود رفتن شهید شدن .یدفعه خانمان را سیمان میزدیم یدانه سنگ را من برداشتم گذاشتم تو بینیم ازاین سنگای سیمان ماسه ها را بعدنفس که کشیدم رفت بالا گیرکرد هرکاری که کردیم دیگه پایین نیومد باحاج خانم با اقاداوود منوبرداشتن بردن بیمارستان گفتن اینو باید جراحی کنی داوودمان خیلی ناراحت بود گریه میکرد بعد گفتش که یه دانه امپوله بزن این امپولو بزنن امپولوتوبینیش بزن توبینی من بزنن که بینیم مثلا شل بشه این سنگ بتانیم مثلا سنگ وبا پنس در بیاریم اونموقعم توکرج بودیم خب اینطوری مثلازیادا امکانات نبود یامثلاداروخانه ی شبانه روزی باشه برن این امپول وگیر بیارن هرجوری بودا رفته بود حاج خانم میگفت من برم گفته بود نه الان شبه اونموقع پدرقزوین کارمیکرد ما کرج بودیم حاج اقا دو سه سال بود قزوین بود بعد ما اومدیم قزوین حاج اقام هم تو خانه ی عمه ام اینا یه اتاق بهش داده بودن شرکت میرفت میومد اونجا هفته ای یه بارم میومد کرج دیدن ما بعد رفتو امپولوگیراوردو اومدن زدن این با پنس دراوردن این سنگو ازبینی من بیرون که دیگه اومدیم خونه گفت داداشی دیگه ازاین کارا نکنیا فرداکه باز داشتن اونجارا خانه ی مارو سیمان میزدن به یارو میگفت اقا این سیماناتون و نریزیدجلوی در کارتان تموم شد سیمان هاتانه جارو کنید که این داداش من دیگه دوباره نزاره توبینیش من دیشب رفتم کل کرجو گشتم یدانه امپول گیراوردم با اون سن کمش .چون من کوچیک بودم مثلا اونطوری سن منا قد نمیداد که مثلا بخوایم مشورتی کنیم باهاش اما همیشه هوای مارو داشت به عنوان اینکه برادر بزرگتربودخودشم باز سنی نداشت سیزده سالش بود دوازده یازده مثلا ما کرج که بودیم تا سال شصت ویک کرج بودیم اونموقع فقط پنج شیش سالمون بود دیگه اقا داوودم زیاد مثلا دوازده سالش بود سر همین بیرون امدنا مثلا بخواد جایی ماروببره اینطوری ماروبرمیداشت میبرد .بااقاداریوشمان که خیلی عیاق بودن چون هم سال هم بودن میگم که ما همیشه نخودی بودیم ماروزیادا هرجامیبردن بازم بااون بیشتر صمیمی بودن .اره دیده بودم یه شب خواب دیدم که این داریوشمان با این داوودمان یدانه بچه بغل داریوشمانه دارن میان بعدیه ابیم بودجلوی یه رودخانه ای بود اب بود دیدم خیلیم خوشحاله داریوشمان یه لباس سفید پوشیده بود یدانه ام بچه بغلش گرفته بود گفتن این بچه چیه باداوود داداشی اومدی گفت این بچه ی خودمه دیه داریوشمان البته بعد داوود داداشیم گفت که یه دانه انگشتره میخوام بدم بهت بدی به مامان این انگشترو بده به مامان بهش بگو زیاد برای من دلتنگی نکنه اینواز من یادگاری داشته باشه دیگه من اونو دیدم از خواب بیدار شدم . من زیادامثلا گفتم شهید شده مثلا ماروتوماشین نشانده بودن بعد من مثلا میدیدم که اینا زیادم بودن تشیع جنازه شان چون که زیاد شهید از قزوین توعملیات خیبر بود این تابوتا رومیبردن من هی نگاه میکردم مثلا ببینم داوود داداشم کدومیه مثلا الان اون بالا چی می کنه نمیدانستم که اینطوری مفقوده مفقود یعنی چی چون باز کوچیک بودیم دیگه .نه دیگه همین رفتیم پادگان امام حسین همونارا که یادمان بود همین هارا یادم هست .


ارسال محتوا درباره شهید
ارسال دلنوشته