حدیث شهدا: حضرت علی علیه السلام در پایان عهدنامه خود به مالک اشتر نوشت : من از خدا به گشایش رحمت و بزرگی قدرتش(بر آنکه هر چه بخواهد عطا می کند) میخواهم که پایان زندگی من و تو را به نیکبختی و شهادت قرار دهد. نهج البلاغه نامه۵۳
کنگره ملی سه هزار شهید استان قزوین

شهید جواد (محمدعلی) خونبانی

نام پدر: محمدتقی
نام مادر:
محل شهادت: فاو
تاریخ تولد: 1345/04/23
محل تولد: قزوین
تاریخ شهادت: 1364/11/23
استان محل شهادت: قزوین
شهر محل شهادت: قزوین
وضعیت تاهل: مجرد
تحصیلات: متوسطه
شغل: دانش اموز
مزار شهید: قزوین
وصایا

شهید، محمدعلی خونبانی: اینجانب، محمدعلی خونبانی، فرزند محمدتقی، دارای شناسنامه ۴۲۷، صادره از قزوین، نمی دانم چه بنویسم؛ ولی بیشتر برادرها این بنده ی حقیر گنه کار را می شناسند و می دانم برای خدا یک بنده ی مخلص نبوده، بلکه یک بنده ی سرکش و نافرمان بودم؛ ولی سوگند به خدا، مردم! کَرَم خدا خیلی زیاد است و من گنه کار را قبول کرد تا به جبهه بروم و شهید بشوم. آرزوی هر رزمنده، زیارت کربلا حسینی است و اگر دستم به قبر شش گوشه ی آن حضرت نرسید، شما به جای من قبر آن شریف را زیارت کنید و از امام حسین(ع) بخواهید شفاعتم را در آخرت بکنند و چون زبانم آن قدر آگاهی ندارد و یا قلبم آن قدر روشنایی ندارد تا مسأله ها را درک کنم، فقط و فقط از برادرها می خواهم که پشت جبهه را نگهداری کنند و پیرو خط سرخ شهادت برادران باشند و امام را تنها نگذارند. سلام بر تو ای پدر و ای مادر عزیزم! امیدوارم این بنده ی حقیر خدا را -که جز گرفتاری برای شما چیزی نبودم- ببخشید. من از هزاران کیلومتر دورتر، دست شما را می بوسم و آرزوی دیدار شما را دارم و چون لیاقتش را پیدا نکردم، امیدوارم که مرا ببخشید و من هم اگر خدا لیاقت شهادت نصیبم کرد و مرا با ابا عبدالله الحسین(ع) محشور کرد، شفاعت شما را نزد خدا خواهم کرد و برایم دعا کنید؛ چون احتیاج به دعا دارم! تلاش کنید با تربیت سالم فرزندانتان در جامعه، آنان جای مطهری ها و بهشتی ها و رجایی ها را بگیرند و افتخاری برای اسلام باشند و پیام کشور اسلامیمان را به کشورهای دیگر برسانند. من آرزو میکنم که جسدم برنگردد؛ چون می خواهم، جنازه ام در صحرای کربلا بماند تا شاید حسین(ع) با یارانش بیایند و شفاعت مرا بکند.۱ (۱۲۸۱۴۰۴) محمدعلی خونبانی


خاطرات

مهدی کیامیری: ترکشی به خرج‌های «آرپی‌جی» «رضا» اصابت کرد و خرج‌ها آتش گرفت. احتمال انفجار آرپی‌جی‌ها خیلی زیاد بود. به هر مشقتی که بود، کوله را از پشتش باز کردیم؛ اما دست‌ها، پشت گردن و صورتش سوخته بود. برادر «کبیری» وقتی این صحنه را دید، به او گفت: «به عقب برو!» اما او قبول نکرد و با اصرار زیاد شروع به گریه‌کردن نمود و گفت: «من شش ماه است که منتظر چنین لحظه‌ای هستم؛ حالا بگذارم و بروم؟ ... آن وقت جواب خون شهدا را چه بدهم؟