حدیث شهدا: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود : هر کس رو در روی دشمن قرار گرفت((با دشمن درگیر شد)) و استقامت کرد تا کشته و یاپیروز شد، در قبر مورد آزمایش قرار نمی گیرد((از او سوال نمی شود)). کنز المعال، ج۴، ص۳۱۳، حدیث۱۰۶۶۲
کنگره ملی سه هزار شهید استان قزوین

شهید حسین برزگرگنجی

نام پدر: رجب علی
نام مادر:
محل شهادت: فاو
تاریخ تولد: 1347/12/18
محل تولد: قزوین
تاریخ شهادت: 1364/11/22
استان محل شهادت: قزوین
شهر محل شهادت: قزوین
وضعیت تاهل: مجرد
تحصیلات: متوسطه
شغل: دانش اموز
مزار شهید: قزوین
وصایا

شهید، حسین برزگرگنجی: آن هنگام که حضرت محمد (ص) از کوچه پس کوچه های شهر مکه می گذشت و بر سرش زباله می ریختند، فقط و فقط صبرش به این خاطر بود که رسالتش را به ما برساند و انسان خاکی را -که از ارزش الهی به پست ترین درجات حیوانی رسیده بود- از منجلاب فساد بیرون بیاورد. آن هنگام که علی(ع) چون دریایی خاموش و ساکت در کوفه، زندگی می گذراند و برای این که دین محمد (ص) بر جای بماند، لب به سخن نمی گشود و قبضه ی شمشیر را نمی فشرد، فقط و فقط برای این بود که رسالت محمد (ص) را به ما برساند؛ مگر علی(ع) توان این را نداشت که شمشیر از غلاف بیرون بکشد و خون ناکثین را بر زمین ریزد؟ ولی چرا مُهر سکوت بر لب نهاد و چون انسانی استخوان بر گلو و خار بر چشم، بنشست و حرکتی نکرد؟ چرا حسن(ع) زهر جفا چشید و جگر بر طشت ریخت؟ چرا حسین(ع) خون خود را در صحرای کربلا به زمین ریخت؟ چرا زینب (س) به اسیری رفت؟ چرا طفلان حسین(ع) یتیم شدند و به عنوان اسیر در کوچه های شهر کوفه به این سو و آن سو رفتند؟ تنها و تنها هدف، برقراری دین خدا بود و بس. بعد از این همه سختی کشیدن ها و مظلومانه زندگی کردن ها و اسیری رفتن ها، ای عزیز من! بر دوش تو چه مسؤولیتی سنگینی می کند؟ آیا احساس نمی کنی که پُشتت از سنگینی بار مسؤولیت، خم شده است؟ آیا احساس نمی کنی که خون شهیدان کربلای حسینی تا کربلای ایران، نهیب خروش بر قیامی عاشقانه می زند؟ اگر زمانی چنین احساسی بر دوش خود حس کردی، بدان که چون علی(ع) باید که قبضه شمشیر به کف گیری و آن را از نیام به در آری و هم‎چون حسین(ع) خون بر زمین ریزی و هم‎چون زینب (س) رسالت شهیدان را به گوش جهانیان برسانی. ...و اما وصیت من به تو ای عزیز! وصیت علی(ع)است بر جهانیان؛ صدای قرآن است بر گوش اهل ایمان؛ فکر من و اندیشه ی من، از حقایق عاجز است؛ زبانِ دل را هرگز نمی توان بر قلم راند؛ چرا که زبانِ دل، زبان عشق است و بس. آن چه گفتنی است همین بس که بدانیم انسان، والاتر از آن است که بتوان تصور کرد. موجودی که می تواند به ملکوت اعلا عروج کند و در آن سوی پرده ی مادی، نادیدنی هایی را ببیند که به چشم سر نمی توان دید. موجودی که مقام خلیفه اللهی را به خود می گیرد و زمین را مُسَخّر خود می کند و کل جهان هستی برای او و به خاطر او به وجود آمده است؛ اما همین انسان -که می تواند والاترین موجود روی زمین باشد- زمانی که ندای درون خود را خاموش کرده، نیاز معنوی خود را با پوچی ها و نادیدنی ها پُر می کند، موجودی می شود که پَست تر از آن وجود ندارد. آن هنگام که قوه ی حرص و طمع و شهوت بر انسان غالب شد، دیگر نام او را انسان نمی توان نهاد و در این میان، اگر انسانی در جمع صالحان و کشور مؤمنان، فاسدترین و پَست ترین باشد و پیروی از ناآدمیان کند، خود بیندیشید که مقامش در کدامین درجه موجودیت هستی قرار دارد. اکنون که ملت ما در جهان، به عنوان پُر ارزشترین و عالی ترین امت شناخته شده و تنها کشوری است که در برابر جهانیان قد برافراشته است و بر سینه ی ابرقدرت ها دست رَد زده است، باید که مصمم تر از همیشه پیام خونین حسین(ع) را به آینده بسپارد؛ چرا که اینجا تنها جایی است که فریاد مظلومانه ی حسین(ع) و جد حسین(ع) به گوش می رسد و در این میان اگر عده ای سد راه این سیل بنیان کن ظلم می شوند، باید که بنیاد و ریشه ی آنان را از زمین کَند. اندیشه کنید؛ فکر کنید؛ ببینید اینهایی که چوب لای چرخ انقلاب می گذارند، چه کسانی هستند و بعد شمشیر علی(ع)را بردارید و بر فرق این ناآدمیان فرود آرید تا به امید حق، ندای علی(ع) را به جهانیان برسانیم و آن رسالتی را که بر دوش داریم، کاملاً انجام داده تا فردای قیامت نزد خاندان نبوت، سر خجالت فرود نیاوریم. بر شما برادران باد که سلاح مرا بر زمین ننهید و از پای ننشینید تا آن هنگام که مظلومی در جهان نماند. صبر پیشه کنید و استقامت کنید که خداوند دوست دارد صابرین را. بر شما خواهران همین بس که حجابتان را -که سنگرتان است- حفظ کنید و زینب وار رسالت حسین(ع)را بر آدمیان برسانید. خون شهید به ثمر نمیرسد، مگر بر اصلاح جامعه و اصلاح جامعه در دست شماست که با حجابتان به اصلاح جامعه بپردازید و شما نیز صبر کنید. پدر عزیزم! شما را به خدای کریم می سپارم؛ چرا که تنها حافظ انسانها، خداوند است و بس. از این خوشحالم که مادرم انتظارم را می کشد و دیگر لازم نیست که او را از ناله کردن منع کنم؛ چرا که می خندد آن هنگام که جانم را به ملک الموت دهم! دوست دارم آن هنگام که پا بر قبرم می گذارید، (اگر بدنی بود) اندکی صبر کنید. یکی از برادرانم بر جسم بی روحم بایستد و گلبانگ اذان را نغمه سرایی کند تا جهانیان بدانند که خونم را نریختم، مگر برای برپایی نماز و حکومت الله؛ باشد تا خالقمان از ما راضی و خشنود گردد. الهی! سپاس تو را می گزارم که لیاقتم دادی تا همراه خیل انصار حسین(ع) در جبهه های نبرد بجنگم. بارالها! شکر تو را می گزارم که نعمت شهادت را ارزانیم کردی و بر تنم لباس دامادی پوشانیدی. به امید برقراری عدل و داد در سراسر گیتی به پرچمداری مولا امیرالمؤمنین(ع)و امام زمان (عج). موفق و پیروز باشید. منتظر همه ی شما هستم؛ اگر لیاقت بهشت را داشتم!۱ (۱۱۱۴۰۲۵) سرباز کوچک اسلام؛ حسین برزگرگنجی ۲۰/۰۶/۱۳۶۴ مقر تاکتیکی لشکر؛ هورالهویزه


شهید، حسین برزگرگنجی: می شکند قلم، زمانی که بخواهد واژه های زیبای کلمات را در دفتر سفید کاغذ بنگارد و نیز بیان، توان ندارد که بیانگر شود اوصاف و الطاف حق تعالی را که همیشه نعمت بی کرانش بر بندگان پُر از گناهش، بی کران است و باب رحمتش به سوی حقیقت پرستانِ حقجو گشوده است. آری! واژه ی عرفان -که رسیدن به حق تعالی است- کجا می تواند کلمات زیبا و عاشقانه ی عاشق را از اعماق وجود این لحظات، دیوانه ای که عقلش به راه هدف پریده و روحش زمانی که یاد خالق می کند، پروازکنان بر اوج بلندی های معرفت پَر می کشد، بر انسانها بفهماند. آری! کجاست عقلی که عاقلان کوی عشق، حقیقت را بفهمند و بیان این عزیزان حقجو را در عقل خود بگنجاند. وای بر ما انسانهای نادان که اینچنین ناتوان در بیشه ی دنیای فانی و در خانه ی تفکر، به سرمنزل نرسیم و خود را چون پرنده ای محبوس در قفس های فولادین، احساس کنیم، در حالی که روحی به بلندای عظمت جهانیان داریم. بگذریم عزیز من! که دنیا به آخر می رسد؛ ولی کلمات پُر از معنای عاشقان خداپرست، پایانی ندارد. زمانی که گلوله ی سرخ دژخیم اهریمن بر قلب روشن شهید می نشیند و خون سرخ او را بر صحنه ی کربلای خونین ایران و در سرزمین کربلاهای مکرر دنیا می چکاند، گناهان او از دفتر اعمالش پاک گردیده و آن زمانی است که شاهدِ خلوت نشین فریاد بر می دارد که: «اشهدان لا اله الا الله و اشهدان محمداً رسول الله و اشهدان علیاً ولی الله». بر انسانهای فهمیده ی جهان، می فهماند که شهادت می دهم جز خدای قادر، خالقی نیست؛ زیرا که او تنهای مطلق است و فلسفه و حکمت بیانگر این امر می باشد و یا زمانی که با خون خود می نویسد «محمد رسول الله»، بر کل جهان هستی می فهماند که محمد (ص) فرستاده ی حقیقی حق است و شکی نیست که محمد (ص) رسول خداست و تنها علی(ع) این مرد عدالت است که نایب اوست و بعد از او می تواند با عقل سلیم خود، بر جهان اسلام حکومت کند و آن را به هدف مشخصی -که رسیدن به خداست- ببرد که هدف مقدس این عالم فرزانه هم، جز خدا نمی باشد. عالمی که فقط خدای تبارک و محمد (ص) او را شناختند و بس و هنوز کسی نیست که او را بشناسد. اری! علی(ع) مظهر آزادی، عدالت، حقیقت، معرفت، شجاعت و یگانه ابرمرد جهان اسلام که خود عارفی بود به بلندای عرفان، عرفانش به مانند عشقش همراه رسول خدا (ص) به معراج رفت و چنان عشق سوزانش بلندمرتبه است که جز او هیچکس نتوانست به معراج حق، همراه حضرت برود. چه خوب است انسان، علی(ع) را سرلوحه ی زندگی قرار دهد و او را به مانند پیر سالک خود قرار داده، آن گاه در راه خدا سلوک کند. زمانی که انسان به معرفت رسید، تازه به سر کوچه ی سلوک حقیقت رسیده و تازه خود را شناخته است و کسی که خدا را نشناسد، خود را هم نمی شناسد. بگذریم؛ زمانی که عارفی علی گونه زندگی کرد، می فهمد علی(ع) چه بود؟ معرفت بود و علی(ع) خلاصه ای از کمال بود. آری! کسی که زادگاهش کعبه دلها و آمال و محل مرگش مسجد حقیقت پرستان عاشق باشد، عیان است که چه هست و چه منزلتی و چه تقربی نزد خدای قادر دارد. باری، عزیزان! گذشته از سخنان بالا که از اعماق قلبم برخاسته و همراه قلم و جوهر، عجین گشته و بر روی کاغذ نشسته، سخنانی بیش نیز دارم؛ ولی از زمانی که خود را شناختم هرگز نتوانستم احساس خود را بر دفتر بنگارم و برای همین است که گیجم و سخنانم معنی و مفهومی ندارد و جز خودم، کسی نمی داند چه می گویم! من، این کلمات را -که حاکی از نقص سخنانم است- برای این می نویسم که فردا اگر آن را به عنوان وصیت به جای گذاشتم، نگویید که اگر نمی توانست چرا قلم به دست گرفت و بیهوده آن را حرکت داد و نیز اگر فهمیدید، بدانید که این وصایا، نه به عنوان دستورالعمل بلکه به عنوان پندی از یک انسان نادان دلشکسته است که فکر می کند می داند. زمانی که انسانی خدا را شناخت دیگر سر از پای نمی شناسد و دوست دارد که خود را به معبود حقیقی خود -که همانا خداوند قادر است- برساند. مقتضای زمان نشان دهنده ی راهی است که انسان حق شناس، باید در آن راه قدم نهد و سالک کوی دوست شود. این زمان که حکم جهاد از پیر سالک حقیقت، رسیده است، سلاح به دوش می گیرد و همانند همرزمان کفن پوش خود به نبرد با خصم بیایمان می رود و خون راه خویش را بر صفحه ی دنیای سیاه می ریزد و زمینه را برای ظهور منجی دلها آماده می سازد. معبودا! هرگاه که غمگین می شوم، تو را یاد می کنم و هرگاه که تو را یاد می کنم، دلم آرام می گیرد؛ زیرا تو خود فرمودی: «الا بذکر الله تطمئن القلوب»؛ آری! تو تنها و یگانه سرپرست عاشقان دیوانه ای و دستگیر ضعیفان و یتیمان و گناهکاران. تویی که دلم به نامت آرام گشته و در پهنای گیتی بر سر شوق آمده است. تو آنی که رحمی بر دلم آوردی و نیز تویی که خود رحم می کنی بر من. زمانی که در پرتگاه رسیدم، تویی که دستم را گرفته، مرا از لغزش می رهانی؛ ای که جانم فدای تو باد و قلبم به راه تو باد که همیشه جاوید و زنده ای! در این دم آخر -که قلم به دستم استوار است- بیانگر می شوم که: زندگی پنج تن آل عبا را سرلوحه ی زندگی خود قرار دهید. شما، فاطمه و زینب (س) را و شما حسن و حسین و علی (ع)را و بدانید که اگر چنین باشید همیشه پیروزید و صبر را پیشه کنید که صبر، خود زندگی ساز است و پشتیبانی کنید اسلام را در هر زمان، خصوصاً این زمان که هنگامه ی فتح نهایی و جهانی اسلام به آقایی، آقا امام عصر (عج) و جانشین این معصوم، فقیه، حضرت امام خمینی ، این عارف مقتدر و این شیر پیر می باشد. باشد که همیشه پیروز و سرفراز باشید و با اتحاد منسجم خود بر کفر جهانی به پیروزی نایل آمده، آن گاه پرچم پر افتخار «لا اله الا الله» را بر پهنای گیتی بیفرازید و جهانیان و ستمدیدگان جهان و محرومان و ضعیفان را از قلب اسلام گرفته تا قلب ابرقدرت ها نجات داده، آن را به سوی هدف مولا علی(ع) -که فقط خدا بود و بس- ببرید و تا آخرین نفس جنگیده تا مظلومی در جهان باقی نماند. سرباز اسلام؛ حسین برزگر گنجی ۱۶/۰۴/۱۳۶۳


ارسال محتوا درباره شهید
ارسال دلنوشته