حدیث شهدا: پیامبر اکرم «صل الله علیه و آله»: هر کس خواستار آن باشد که همچون پیامبران زندگى کند، و همچون شهیدان از دنیا برود، و در باغهایى ساکن شود که خداى رحمان آنها را کاشته است، باید على و دوستان او را دوست بدارد، و به امامان پس از او اقتدا کند، که عترت منند و از گل من آفریده شده ‏اند . الحیاة با ترجمه احمد آرام ج‏۲ ۶۷۰
کنگره ملی سه هزار شهید استان قزوین

شهید محمد علی ظاهری

نام پدر: الیاس
نام مادر:
محل شهادت: میمک
تاریخ تولد: 1341/02/04
محل تولد: کش اباد
تاریخ شهادت: 1359/11/16
استان محل شهادت: قزوین
شهر محل شهادت: قزوین
وضعیت تاهل: مجرد
تحصیلات: متوسطه
شغل: پاسدار رسمی
مزار شهید: قزوین
وصایا

امیدوارم که اللّه همه ی ما را به صراط مستقیم راهنمایى کند و آن چنان باشد که در خط امام امت، خمینى بت‏شکن باشیم و لیاقت داشته باشیم که پاى خود را جاى پاى این بزرگان بگذاریم تا بتوانیم از خون هفتاد و دو تن شهید کربلا و شهدای ایران پاسدارى کنیم. من همیشه یک آرزو داشتم و آن، دیدن امام خمینى و بوسیدن دستش از نزدیک بود. حال که در جبهه هستم، همین آرزو را دارم و خدا را به مقام مهدى صاحب زمان(عج) قسم مى‏ دهم که مرا به راه راست و شهادت کامل هدایت کند. دیگر عرضى ندارم؛ اللّه یاور شما، امام و انقلاب باشد و به قول دکتر على شریعتى که مى‏ فرماید: «انسان تا زمانى که حرکت نکرده، پوچ است؛ موقعى که حرکت کرد، یا حق است یا ناحق... اگر حق است، حسین(ع) و اگر ناحق است، یزید مى ‏باشد.» امیدوارم که ما مثلِ حسین(ع) باشیم؛ یعنى رهرو و پیرو حسین(ع) باشیم... خدا نگهدارتان. (۱۴۸۹۴۴۳) محمدعلى ظاهرى


شهید، محمد علی ظاهری: این دنیا را مانند یک قفس احساس کردم و تصمیم گرفتم -در ماه مبارک رمضان- خودم را از این قفس نجات دهم و آزاد گردانم و به هر سو که می خواهم همانند یک کبوتر به پرواز درآیم؛ اما دیدم برای نگاه داشتنم در این قفس، دامها و توطئه ها ریخته اند که یک سری از آنها، وابستگی های انسان به این دنیا است که نامش را دام گذاشتم. وقتی به امام نگاه کردم و دیدم چگونه دل از این قفس بُریده و می گوید: من خدمتگزار شما هستم، با کمی اندیشه قیدِ همه ی وابستگی ها را زدم و به تاریخ و به رهبرانم نگاه کردم؛ به علی(ع) و به حسین(ع)... دیدم که چگونه و از چه راهی از این قفس گریختند؛ لذا به تکاپو و جنب و جوش درآمدم. دنیا که همان قفس باشد؛ اما قرآن و نهج البلاغه را یافتم که به من گفتند: اگر می خواهی از قفسِ دنیا بگریزی و به پرواز درآیی، باید راه حسین(ع) و علی(ع) را -که همانا مرگ سرخ است- بپذیری! پذیرفتم و قبول کردم و کلید آزادی خودم را -که همانا شهادت باشد- پیدا کردم که با شهادتم چنان این قفس و قفس نشینانش را به لرزه در خواهم آورد که به خود آیند و قید وابستگی های دنیا و این قفس را بزنند و این قفس را -که همانا دنیا باشد- با مرگ سُرخم همانند موم نرم می کنم و آن گاه به آرزویم می رسم و به پرواز در خواهم آمد. به دشمنم (ابرقدرت ها) بگو که «ظاهری» از قول رهبرش حسین(ع) می گوید: گلوله های ما شما را به جهنم و گلوله های شما ما را به بهشت می رساند. به سفیر گلوله های دشمن بگو: بیا منم که سینه ی خودم را سپر کردم تا راه حسین بن علی(ع) و امام خودم خمینی را ادامه دَهَم. پدر و مادرم! موقعی که خبر مرگ مرا برایتان آوردند، از شما راضی نیستم برایم گریه کنید؛ بلکه دوست دارم بگویید: «انا لله و انا الیه راجعون». ما همه مانند گناهکاران، در درگاهِ خدا مجرم و مسؤولیم. امید آن دارم که خدا گناهان همه ی ما را ببخشد و همان طوری که امام فرزندش را از دست داد و نگریست، شما هم نگریید و خودسلاح به دست گیرید و از اسلام و مکتب خود دفاع کنید و ثابت کنید مسلمان و پیرو حسین(ع) هستید. آن قدر بجنگید تا -به قول قرآن- مستضعفان زمین را وارثان زمین کنید و در پیشگاه خدا و ائمه روسفید گردید. همیشه کلمه ی «لا» را در مقابل ظلم به کار گیرید. محمدعلی ظاهری


خاطرات

مادر شهید: چند ماه قبل از شهادت پسرم، همراه با دخترم در تشییع پیکر چند تن از شهدا شرکت کرده بودیم، که متوجه شدم در میان رزمندگان و خانواده‌ی شهدا زمزمه‌ی شهادت پسرم «محمد» شنیده می‌شود. نگران شدم و موضوع را پیگیری کردم؛ ولی بچه‌های سپاه در پاسخ به سؤال من، صریح گفتند: «محمد» شهید نشده است.» چند روزی گذشت. یکی از روزها پسرم را که مجروح شده بود، با ماشین «سپاه پاسداران»، به منزل آورده و تحویل ما دادند. مجروحیتش شدید بود؛ ولی نیامده، در پی اعزام مجدد به جبهه بود. هر چه من و پدرش اصرار کردیم که مدتی را صبر کن تا حالت خوب شود و بعد به جبهه برو، قبول نکرد. به «سپاه» زنگ زدیم و خواهش کردیم که او را نبرند؛ اما خودش اصلاً آرام و قراری نداشت و خلاصه رفت؛ آن هم با آمبولانس سپاه پاسداران، که در حال عزیمت به مناطق جنگی بود. هنگام رفتن، بلوز نویی را که برایش خریده بودم، دادم بپوشد. بعد از رفتنش به اطاقش رفتم و دیدم بلوز را نپوشیده و همان پیراهن مورد علاقه‌اش را ـ که همیشه روزهای عاشورای حسینی به تن می‌کرد و روی آن سینه و زنجیر می‌زد ـ پوشیده است.  چندی نگذشت. پیکر مطهر «محمد» را با همان آمبولانسی که به جبهه رفته بود، باز گرداندند؛ در حالی که پیراهن عاشورایی‌اش رنگ خون گرفته بود.


تصاویر
ارسال محتوا درباره شهید
ارسال دلنوشته