حدیث شهدا: پیامبراکرم صلوات الله علیه و آله: کشته شدن در راه خدا برایم دوست داشتنی تر از این است که تمام دنیا مال من باشد.
کنگره ملی سه هزار شهید استان قزوین

شهید سید محسن طباطبایی

نام پدر: محمدمهدی
نام مادر:
محل شهادت: جزیره مجنون
تاریخ تولد: 1346/10/07
محل تولد: قزوین
تاریخ شهادت: 1363/12/25
استان محل شهادت: قزوین
شهر محل شهادت: قزوین
وضعیت تاهل: مجرد
تحصیلات: راهنمایی
شغل: دانش اموز
مزار شهید: قزوین
وصایا

شهید، سیدمحسن طباطبایی: این وصیتنامه در حالی نوشته می شود که قلب هزاران جوان مسلمان در تپش برای یک حمله ی وسیع به سپاه کفر می باشد؛ جوانانی که برای حمله، بر یکدیگر سبقت می گیرند و شهادت را سعادت خویش می دانند و به سوی معبود خویش می شتابند، که اگر من هم سعادت داشته باشم، می خواهم در این حمله شرکت کنم و امیدوارم که به فیض شهادت برسم، تا شاید با اهدای خون ناچیز خود، دِینِ خود را به اسلام و امام ادا کرده و با خون خود به ندای «هل من ناصرٍ ینصرنی؟» حسین(ع) لبیک گویم، تا به دشمنان اسلام ثابت شود که مسلمانان، شهادت را سعادت خود می دانند و با آغوش باز به جهاد علیه کفار می روند. ...و اما پدر و مادر عزیزم و به خصوص مادر مهربان و دلسوزم! اگر چنانچه جنازه ی من به دست شما نرسید، ناراحت نباشید؛ زیرا هدیه ای را که به خدا می دهید، انتظار پس گرفتنش را نداشته باشید. به شما توصیه می کنم که پشتیبان ولایت فقیه باشید. امام عزیزتر از جانمان را تنها مگذارید و به صحبت های پُربارش گوش دهید و -مخصوصاً- عمل کنید. در مجالس عزاداری حسینی، دعای کمیل و نماز جمعه شرکت کنید. ...و شما باید بدانید که من به جبهه نیامدم، تا کسی از من تعریف کند. من به جبهه نیامدم، تا عکس مرا در مجله های خبری بزنند. من به جبهه نیامدم، تا کسی بگوید: «چرا درسش را رها کرده است؟» من به جبهه نیامدم، برای ریا و خودپسندی؛ بلکه آمدن من به جبهه -فقط و فقط- به عشق مولایم حسین(ع) و به عشق نوجوانان عاشورا، همچون: قاسم بن الحسن و علی اکبر و به عشق رهبر عزیزم، امام خمینی و فرمانده ی اصلی ام، امام زمان(عج) بود. من به جبهه آمدم، تا بتوانم به جهانیان بفهمانم که ای دشمنان اسلام و حامیان زور و استکبار! ما «قاسم بن الحسن»ها و «علی اکبر»های این زمانیم و هرگز امام عزیزمان را تنها نخواهیم گذاشت. ...و پدر و مادر عزیزم! از شما خواهش می کنم که صبر داشته و صبور باشید و تقوا را پیشه ی خود قرار دهید. ...و مادر عزیزم و پدر مهربان و دلسوزم! من به شما خیلی اذیت کردم؛ امیدوارم مرا حلال کنید و از کارهای زشت و ناپسندم گذشت نمایید و از خدا بخواهید که گناهان مرا ببخشد. مادرم! من خیلی به تو مدیون هستم؛ چون نیمه های شب، خواب را بر خود حرام می کردی و برای آسایش من از خواب بیدار می شدی؛ امیدوارم مرا حلال نمایی. من دیگر خیلی مزاحم شما نمی شوم. ببخشید که نتوانستم وصیتنامه ی خوبی بنویسم؛ چون وقت به من اجازه نمی دهد و امشب، شب هجرت به سوی خدا و به سوی عملیات است. سلام مرا به همه ی فامیل برسانید و همینطور به دوستان و آشنایانم و از آنها برای من -این بنده ی حقیر- رضایت بگیرید.۱ (۱۴۸۵۰۷۶) سیدمحسن طباطبایی روز جمعه ۲۹/۰۷/۱۳۶۲/ برابر با ۱۴ محرم الحرام ۱۴۰۳


خاطرات

مهدی کیامیری: از شب قبل، عملیات «بدر» آغاز شده بود. بچه‌ها واقعاً از جان مایه گذاشته بودند. امروز هم از صبح تا بعدازظهر پاتک دشمن ادامه داشت و شلیک گلوله‌های تانک آن‌ها برای یک لحظه هم قطع نمی‌شد. تعدادی از بچه‌ها شهید و مجروح شده بودند. در فکر درگیری بودم، که دیدم تانک‌های دشمن، یکی پس از دیگری منفجر می‌شوند! با انفجار چندین تانک، بقیه‌ی تانک‌ها مجبور به فرار شدند. از لابه‌لای دود و آتش، به میانه‌ی میدان نگاه کردم. «اکبری رضایی» را دیدم که با قامتی بلند، دلاورانه «آرپی‌جی» را روی دوشش گذاشته و در میان تانک‌های دشمن، به این سو و آن سو می‌دَوَد و از پهلو و از پشت، آن‌ها را شکار می‌کند. بعد از فرار تانک‌ها، به سنگر «اکبری» رفتم. دیدم آرام نشسته است. صورتش را گرد و غبار پوشانده بود. با دیدنم لبخندی زد و با دست اشاره کرد که پهلویش بنشینم. فوراً نشستم. در همین حال، «محسن برکابی» آمد و گفت: «اکبری! مهمات نداریم ... تلفات زیاد است ... «حجت‌» هم سرش قطع شده ... چه کار کنم؟» «اکبری» لبخندی زد و گفت: «امروز «عاشورا»ست … برو که نوبت تو هم می‌رسد!» «محسن» راهی شد؛ بدون این که حرفی برای گفتن داشته باشد. از «اکبری» خداحافظی کردم. بین راه، بسیجی دلاور «صفاری» را دیدم. آن‌قدر گلوله‌ی «آرپی‌جی» زده بود که به سختی صدایم را می‌شنید؛ اما با دیدنم لبخندی زد و گفت: «بیا جلو.» جلو رفتم. دستش را توی جیبش کرد و چند عدد شکلات ـ که از «سوپرمارکت» عراقی‌ها (!) خریده بود ـ به من داد. خداحافظی کردم و به سمت بالا رفتم. همراه «مرتضی» و «سید محسن» مشغول دیده‌بانی آرایش تانک‌های دشمن بودم، که متوجه شدم، صورتم داغ شد. به کنار دستم نگاه کردم. «محسن» را ندیدم. به پشت سر برگشتم. دیدم گلوله‌ی تانک، سر «محسن» را برده و خون گرم اوست که به صورتم پاشیده شده است.


تصاویر
ارسال محتوا درباره شهید
ارسال دلنوشته