حدیث شهدا: پیامبر گرامی خدا صلی الله علیه و آله فرمود : هر کس برای دفاع از جان و مال اهل و عیال خود پیکار کند و کشته شود شهید است وکسی که در راه قُرب به خدا کشته شود شهید است. کنز المعال، ج۴، ص۴۲۰، حدیث۱۱۲۳۶
کنگره ملی سه هزار شهید استان قزوین

شهید نصراله هادی زاده صفاری

نام پدر: محمدباقر
نام مادر:
محل شهادت: شرق دجله
تاریخ تولد: 1347/01/01
محل تولد: قزوین
تاریخ شهادت: 1363/12/24
استان محل شهادت: قزوین
شهر محل شهادت: قزوین
وضعیت تاهل: مجرد
تحصیلات: راهنمایی
شغل: دانش اموز
مزار شهید: قزوین
وصایا

شهید، نصرالله (علی) هادی زاده صفاری: خدایا! شاهد باش که از تمامی مظاهر مادی، بریدم تا به تو پیوستم. خدایا! شاهد باش به عشق توْ در راه تو حرکت کردم و اینک فقط پیوستن به تو را انتظار دارم. می خواهم شهید شوم تا خونم به علی(ع) و حسین(ع) گواهی دهد که رهرو راهشان بودم. خدایا! شهادت را بلندترین درجه ی انسانی قرار دادی؛ می خواهم مرگم را -هر لحظه و هر جا- شهادت در راه خودت قرار دهی. ...و شما برادران و خواهرانی که زیر پرچم اسلام زندگی می کنید! باید با تمام وجود شُکرگزار این نعمت الهی باشید که الآن با آسایش کامل در کشور جمهوری اسلامی به رهبری امام خمینی هستید. پدر و مادرم! ما که لایق شهادت نیستیم؛ ولی اگر خدا خواست و عُمر ما را در راه خدمت به خویش تمام کرد و از شهدای درگاه خودش قرار داد، شفیع شما در درگاه خداوندی خواهم شد. چون در بستر مُردن برای یک فرد مسلمان خوب نیست و چونْ جهاد دَری از دَرهای بهشت است، به سوی جبهه آمدم و از خداوند می خواهم این خدمت کوچک را به اسلام قبول کند و اگر خواستیم بمیریم، در بستر نمیریم. (۱۸۱۷۳۷۹)


خاطرات

مهدی کیامیری: از شب قبل، عملیات «بدر» آغاز شده بود. بچه‌ها واقعاً از جان مایه گذاشته بودند. امروز هم از صبح تا بعدازظهر پاتک دشمن ادامه داشت و شلیک گلوله‌های تانک آن‌ها برای یک لحظه هم قطع نمی‌شد. تعدادی از بچه‌ها شهید و مجروح شده بودند. در فکر درگیری بودم، که دیدم تانک‌های دشمن، یکی پس از دیگری منفجر می‌شوند! با انفجار چندین تانک، بقیه‌ی تانک‌ها مجبور به فرار شدند. از لابه‌لای دود و آتش، به میانه‌ی میدان نگاه کردم. «اکبری رضایی» را دیدم که با قامتی بلند، دلاورانه «آرپی‌جی» را روی دوشش گذاشته و در میان تانک‌های دشمن، به این سو و آن سو می‌دَوَد و از پهلو و از پشت، آن‌ها را شکار می‌کند. بعد از فرار تانک‌ها، به سنگر «اکبری» رفتم. دیدم آرام نشسته است. صورتش را گرد و غبار پوشانده بود. با دیدنم لبخندی زد و با دست اشاره کرد که پهلویش بنشینم. فوراً نشستم. در همین حال، «محسن برکابی» آمد و گفت: «اکبری! مهمات نداریم ... تلفات زیاد است ... «حجت‌» هم سرش قطع شده ... چه کار کنم؟» «اکبری» لبخندی زد و گفت: «امروز «عاشورا»ست … برو که نوبت تو هم می‌رسد!» «محسن» راهی شد؛ بدون این که حرفی برای گفتن داشته باشد. از «اکبری» خداحافظی کردم. بین راه، بسیجی دلاور «صفاری» را دیدم. آن‌قدر گلوله‌ی «آرپی‌جی» زده بود که به سختی صدایم را می‌شنید؛ اما با دیدنم لبخندی زد و گفت: «بیا جلو.» جلو رفتم. دستش را توی جیبش کرد و چند عدد شکلات ـ که از «سوپرمارکت» عراقی‌ها (!) خریده بود ـ به من داد. خداحافظی کردم و به سمت بالا رفتم. همراه «مرتضی» و «سید محسن» مشغول دیده‌بانی آرایش تانک‌های دشمن بودم، که متوجه شدم، صورتم داغ شد. به کنار دستم نگاه کردم. «محسن» را ندیدم. به پشت سر برگشتم. دیدم گلوله‌ی تانک، سر «محسن» را برده و خون گرم اوست که به صورتم پاشیده شده است.


تصاویر
ارسال محتوا درباره شهید
ارسال دلنوشته